یه روز با دوستم رفته بودم کتابخونه،واسه درس خوندن،امتحان میکروب داشتیم،تو هم امتحان میکروب داشتی با رفقات درس میخوندی،از بین اون همه جمعیت،با چشمایی که از شدت درس خوندن تار شده بودن،فقط تو رو دیدم،با هودی مشکی،شایدم چون تب کرده بودم اشتباه دیدم.
وقتی از کتابخونه بیرون اومدیم،قلبم تند تند می زد،هوا سرد بود و سوز میومد،ترکیب تپش قلبم و سردی هوا،قلبمو به درد آورد.
دوستم گفت:شاید اشتباه دیدی،کور شدی ،
دوست عزییز،عاشقی،آدمو کور میکنه
اون دوستم باهام بهم زد،من میکروب رو پاس شدم و تو هم از قلبم رفتی.
من موندم و قلب درد و یک شب سرد...
من موندم و قلب درد و یک شب سرد...