ویرگول
ورودثبت نام
Elina Bagheri
Elina Bagheriبیر شهر وار... ایچینده من، ایچیمده سن:)
Elina Bagheri
Elina Bagheri
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

انتظار

با چشم‌هایی خسته از انتظار نشسته‌ای، نگاهت به در دوخته شده؛ گویی هنوز امید داری روزی من، با گامی مردد، آستانه‌ی خانه را لمس کنم. شاید در خیال خود، آمدنم را تمرین می‌کنی و برای پرسیدن حالم، برای همدردی با اندوهم، جمله‌ها می‌سازی.

اما دیگر منتظر من نمان. نه به راه چشم بدوز، نه به عبور سایه‌ای که نام مرا یدک می‌کشد دل خوش کن. آن‌چه میان ما بود، از جنس بازگشت نیست.

من از آن اندوه‌ها گذشته‌ام که با پرسیدن و دلداری آرام شوند. زخمی که بر دل عاشق من نشاندی، با گذر زمان زیباتر نشد؛ عمیق‌تر شد، ساکت‌تر شد، و ریشه دواند.

بخشش، گاهی بزرگ‌ترین ناتوانی عشق است؛ و من این ناتوانی را دیگر در خود ندارم. قلبی که با تمام صداقت دوست داشت و آزار دید، دیگر به عقب برنمی‌گردد تا دوباره باور کند.

پس رها کن انتظار را، همان‌گونه که من رها کردم تو را. بعضی رفتن‌ها نه از روی خشم‌اند و نه از روی کینه؛ بلکه از آگاهی‌اند!! و من آن‌شب آگاه شدم...

شبباراندلتنگیعشقویرگول
۵
۰
Elina Bagheri
Elina Bagheri
بیر شهر وار... ایچینده من، ایچیمده سن:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید