
همانطور که در سکوت اتاق، میان سایهروشن غروب، عکسهایش را ورق میزدم، انگار هر تصویر زخمی تازه بر قلبم مینشاند. اشک، بیاختیار از کنج چشمم میلغزید و بر گونهام میچکید؛ مثل بارانی که ناگهان بر دل کویری ببارد. دستم را بالا بردم تا قطرهی سرگردان را پاک کنم که یکباره صدایی آنقدر آشنا، آنقدر نزدیک، آنقدر دیر شنیده نام مرا صدا زد.
جاخوردم. نفسم را در سینه حبس کردم. آرام، با تردیدی شیرین، برگشتم.
و آنجا بود… درست روبهرویم.
نگاهم در نگاهش گره خورد؛ گرهای که سالها، فصلها، و تمام شبهای دلتنگی را یکباره به یادم آورد. وای… چقدر دلتنگش بودم!
دلم مثل ماهی کوچکی که بعد از سالها آوارگی، ناگهان آغوش دریا را پیدا کند، به تلاطم افتاد. قلبم میکوبید، آنقدر شدید که انگار میخواست از سینه بیرون بزند و خودش را در آغوشش بیندازد.
نمیدانستم باید بخندم یا گریه کنم، فقط اشک میریختم… بیوقفه… بیدلیل… یا شاید با هزار دلیل.
چقدر دلتنگش بودم…
چقدر منتظر دیدنش بودم…
چقدر نامش را در سکوت صدا زده بودم…
قدم برداشت. آرام، اما هر قدمش مثل موجی بود که از ساحل دورم میکرد و دوباره میبرد سمتی که همیشه آرزو داشتم. هرچه نزدیکتر میآمد، اشکها گرمتر، بیپناهتر، عاشقانهتر بر صورتم فرو میریختند.
تا اینکه درست روبهرویم ایستاد.
لحظهای که دنیا انگار برایش نفس کشیدن را فراموش کرد.
صدایی در گلویم میلرزید؛ صدایی که سالها پنهانش کرده بودم، تا نترسد، تا نشکند…
برای اولین بار لب به سخن گشودم. کلمهها در سینهام میلرزیدند، اما بالاخره آزاد شدند...
"دوستت دارم…"
و درست همان لحظه...
چشمانم باز شد.
هوا سرد بود و تنم از هیجان هنوز میلرزید.
من مانده بودم و سکوت صبحگاهی، تخت آشفته، و قلبی که هنوز تند تند میزد…
رویا بود...
همه آنها خواب شیرین بود:)
اما چه شیرین، چه زنده، چه واقعی…