گاهی عشق، نه از نگاه آغاز میشود، نه از آغوش و نه از کلام.
از یک حضور خاموش شروع میشود. از لحظهای که کسی میآید و قلبت را از تو میگیرد...
اولین بار که دیدمت، نمیدانم آن شب، آسمان چه رازی را در گوش خدا گفته بود.
فقط میدانم از آن شب، قلبم برای همیشه خانهی کوچکی شد برای کسی که غرورش را بیشتر از هر کسی دوست داشت.
در تو چیزی بود شبیه سکوت معبدها، شبیه شبهایی که فقط خدا میفهمد...
چشمانت، سکوت یک جنگل تاریک را به یادم می انداخت.
بزرگیات در بیمهریات بود.
هر بار که از کنارت رد شدم، خودم را در نگاهت گم کردم و هر بار، تو بیتفاوت عبور کردی؛
و من، غروری را که سالها ساخته بودم، زیر پای دلتنگی خورد کردم.
آری… تو نیامدی تا بمانی!
تو آمدی تا در من چیزی را بیدار کنی، که سالها در خواب بود؛
دردِ دوست داشتن کسی، بدون امید، بدون ناز و بدون حتی یک لبخند مشترک.
تو اولین زخمی بودی که یادم داد دوست داشتن همیشه به وصال نیست،
گاهی، فقط به صبر است،
به اشکهایی که شبها یواشکی بر بالش میچکند
و دعاهایی که از خدا فقط یک چیز میخواهند:
"او را خوشحال نگه دار، حتی اگر با دیگری خوشحال باشد"
تو اولین دردی بودی که در من عرفان ساخت.
عرفانِ بینیازی، بیجوابی، بیپاداشی...
تو را دوست داشتم، نه برای اینکه دوستم داشته باشی،
برای اینکه با آمدنت، منِ دیگری شدم؛
کسی که میفهمد:
عشق، فقط رسیدن نیست،
گاه نرسیدن، خودش کمال عشق است...
و حالا…
تو رفتهای، شاید هم هرگز نیامده بودی اما من هنوز
هر بار که بوی باران میآید،
هر بار که چشمی نگاهم نمیکند،
میدانم
جایی در این عالم،
"اولین" هنوز در من زنده است
ای کسی که تورا " عشق اول " نامیدم،
تورا همانند ماه که بدون خورشیدش زنده نیست،
تورا همانند گل که بدون خاکش زنده نیست،
تورا همانند شب که بدون روزش زنده نیست، دوست داشته ام...
و تورا هرگز، حتی اگر غذای مورد علاقه ات را به مرد دیگری درست کنم، حتی اگر عطر موردعلاقه ات را به مرد دیگری هدیه دهم، حتی اگر رنگ مورد علاقه ات را برای دیگری بر تن کنم، فراموش نخواهم کرد:)
و تو عشق اولین و آخرین من خواهی بود:)