
در غروب آرام شهری که دیگر تو را به یاد نمیآورد، من هنوز میان خاطرههایت قدم میزنم. خیابانها عوض شدهاند، آدمها عوض شدهاند، حتی آسمان هم انگار رنگ دیگری دارد… اما دلم هنوز در همان لحظهای گیر کرده که در چشمانت برای اولین بار غرق شدم و دلم رو به دستان بی رحم تو سپردم.
من تو را خیلی دوست داشتم؛ نه از آن دوست داشتنهای ساده و گذرا، از آنها که ریشه میدواند، میپیچد و خانه میسازد، و بعد اگر کنده شود، تمام جان آدم را با خودش میبرد. دوستت داشتم طوری که انگار هر تپش قلبم نام تو را در خودش حمل میکرد و هر نفسم به امید دیدن تو جان میگرفت. اما تو رفتی… بیهیچ وداع درست و حسابی. تنها چیزی که ازت ماند، عطر رفتنت بود و سکوتی که مثل شب، آرام و بیصدا همه چیز را پوشاند.
و من هنوز ماندهام…
ماندهام با اتاقی که بوی تو در گوشههایش لانه کرده، با فنجانی که آخرین بار لبهایت بر لبهاش نشسته بود، با خاطرههایی که هر کدامشان مثل تکهای از آینهاند... تیز و رازدار.
اما بیشتر از همه، با عکس هایت مانده ام...
عکسهایی که دیگر فقط تصویر نیستند؛ پنجرهاند. پنجرهای رو به روزهایی که خورشید در چشمانت طلوع میکرد و من باور داشتم که خوشبختی همین نزدیکیهاست. هر بار که چشمم به آن لبخندهای در چارچوب مانده میافتد، قلبم کمی عقبتر میرود، میافتد در آغوش لحظههایی که دیگر نیستند، اما هنوز نفس میکشند.
گاهی با خودم میگویم شاید اگر زمان عقب برمیگشت، اگر حرفهایم کمتر سنگین بود، اگر سکوتهایم کوتاهتر بود، اگر دلم اینقدر ساده و بیدفاع نبود… شاید هنوز اینجا بودی. شاید هنوز این اتاق با صدای خندهات گرم میشد. اما زندگی با شاید ادامه پیدا نمیکند؛ با نبودن ادامه پیدا میکند، با دلتنگی، با عکسهایی که هر روز بیشتر از روز قبل غریب میشوند.
با این حال، تو هنوز در منی.
در نبضی که گاهی بیدلیل تند میزند، در شبهایی که خواب از پلکهایم میگریزد، در بارانهایی که همیشه خاطرهات را زنده میکنند، در هر گوشه از دلم که هنوز یاد گرفته چطور اسم تو را آهسته زمزمه کند.
میدانم که رفتهای.
میدانم که حتی شاید این روزها اسمم هم از لابهلای سخن هایت عبور نکند...
اما من…
من هنوز ماندهام؛
با دلتنگیای که به اندازهی تمام جهان قد کشیده
و عکسهایی که مثل ستارهای خاموش
راهِ برگشتنت را نشان نمیدهند
ولی هنوز چشم به جاده دارند.