ای رفته از من،در باد دور، در مه خاموش روزهای بیتو...
تو نمیدانی،من هنوز هر غروب، با غم دستهایی که از من گریختند، چراغ کوچکی در دل تاریکی روشن میکنم
تا شاید بازگردی... نه برای ماندن، برای دیدن نوری که از تو مانده است.
آه ای نام ناتمام من...هر کجا میروم، صدای تو در من ادامه دارد، مثل تب نرمی که از خون نمیگریزد.
من هنوز، در خلوت واژهها، دست میکشم بر چهرهی ناپیدایت،و دنیا بوی نبودنت میدهد.
چقدر ساده رفتی...چنان که نسیمی از کنار خاکستری خاموش بگذرد، و هیچ نفهمد که در دل آن خاکستر، عمر خورشیدی سوخته است.
تو رفتهای، اما صدای پایت هنوز در استخوانم تکرار میشود، و شب، با یاد تو، دیرتر میگذرد.
من ماندهام،میان تقویمی که ورق نمیخورد، و ساعتی که پس از رفتن تو ایستاده است.
تمام پنجرهها به نام تو باز میشوند، و تمام کوچهها به بیراههی تو ختم میگردند.
تو نمیدانی... چگونه میشود از کسی جدا شد و هنوز در هر نسیم، دستهایش را حس کرد.
چگونه میشود فراموش کرد، وقتی تمام جهان، یادآور یک نفر است.
عشق، ای نام بیپناه من... من هنوز در تو میسوزم، بیآنکه کسی بفهمد این شعله از کجا برمیخیزد.
تمام شعرهایم بوی تو را دارند، و هر واژه، سایهای از توست که از میان من عبور میکند.
تو نیستی، اما من هنوز در چشم هر رهگذر به دنبالت میگردم،
در صدای هر خنده، در بغض هر باران،
در تهماندهی چای سرد شب،
در آخرین شعلهی سیگار،
در خوابهای ناتمام.
و این جهان،
بیتو، چیزی ندارد جز تکرار نامت. نامی که هر شب در گلوی من میسوزد و بر لب نمینشیند.
ای آغاز بیپایان من،
بازگرد...
اگر نه برای عاشقی، برای تمام کردن دلتنگی.
بازگرد،
تا این دل،
از تپش باز ایستد
و جهان،
برای لحظهای،
طعمِ آرامش را بداند.