ویرگول
ورودثبت نام
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهیکلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

«ستاره لیلا» تمام شده؛ همین‌طور گریه‌های من. نشسته‌ام و زل زده‌ام به روبه‌رو. روبه‌رو یعنی کتابخانه.

هر وقت بخواهم با خودم خلوت کنم، یا بگذارم غمی بزرگ از من عبور کند، یا بخواهم لحظاتی را هیچ کاری نکنم و فقط باشم، می‌نشینم و زل می‌زنم به کتابخانه.

حالا هم یکی از همان وقت‌هاست. قصه‌های خوب همین‌طوری آدم را می‌برند به گوشه‌کنار درونش؛ آن‌کنج‌های دنج ، آن خلوت‌های خاک‌خورده...

و ناگهان خودت را می‌بینی که داری گردگیری‌شان می‌کنی...

و ناگهان خودت را وسط خاطره‌ای، ماجرایی یا زخمی می‌بینی که مدت‌ها ازش فرار کرده‌ای، انکارش کرده‌ای، هلش داده‌ای زیر فرش که نبینی‌اش... اما حالا همه آن ترفندها از کار افتاده، تو میانش هستی و یک گام به خودِ فراموش‌شده‌ات نزدیک‌تر شده‌ای، به خودِ حقیقی‌ات؛ گیرم با درد!

و برای همین است که من زیستن میان قصه‌ها، قدم زدن در مرز خیال و واقعیت، و همراه شدن با شخصیت‌ها را دوست دارم.

آنجا نه واقعیت مطلق است نه خیال صرف، و انگار می‌توانی در لحظاتی از داستان خودت را ببینی؛ بدون نقاب، بدون پنهانکاری و بدون ترس. قصه‌ها می‌توانند دست‌مان را بگیرند و بلندمان کنند؛ می‌توانند نجات باشند.

••

آدم‌ها تا وقتی از دست نداده‌اند، درکی از میزان خوشبختی‌شان ندارند...

مامان به‌خاطر من پیر شد؛ به‌خاطر از دست دادن‌های من. وقتی کامیار و دارا رفتند مامان گفت: «همیشه از دست دادن با ترس همراه بوده؛ هم با ترس، هم با درس‌. مطمئنم تو ازش درس می‌گیری.» این را به من گفت، اما خودش ویران شد. او ویران شد و من درس گرفتم. من حتی از ویران شدن مامان درس گرفتم.

•••

ستاره لیلا اولین رمانی است که از یاسمن خلیلی‌فرد خواندم. دوستش داشتم و گمانم به سراغ آثار دیگرش هم بروم.

رمانقصهکتابتنهاییروانشناسی
۹
۵
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
کلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید