ویرگول
ورودثبت نام
عرفان
عرفانجست‌وجوگر لحظه، می‌نویسم تا بفهمم، نه تا قانع کنم.🌱
عرفان
عرفان
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

حفاظی برای شعله...

قبل از شروع، به این سوالِ چالش‌برانگیز فکر کنید:

«اگر چیزی برای پنهان کردن ندارم، چرا نباید اجازه بدم شریک عاطفیم همه‌چیزمو چک کنه؟»
به نظرتون در یک رابطه عاشقانه، «مرز داشتن» نشونه خیانته یا بلوغ؟
اگر پاسخی دارید، قبل از خوندن متن همین پایین بنویسید.

و بعد بیایید ببینیم وقتی سها از این کلافگی به آروان پناه می‌بره، چه گفتگویی بینشون شکل می‌گیره...


سها: آروان، یه جایی گیر کردم. کسی رو پیدا کردم که دوستش دارم، کسی که فکر می‌کردم همون جنسِ خودمه. اما یه چیزی درست نیست. گاهی حس می‌کنم رفیقش نیستم، «متهم»شم. شروع می‌کنه به سؤال‌های کارآگاهی... انگار پلیسه و من مجرم. و من برای اینکه ثابت کنم «من خوبم» و «کاری نکردم»، با خنده و شوخی به همه‌ش جواب می‌دم. سعی می‌کنم فضا رو آروم کنم. اما ته دلم... ته دلم حس بی‌احترامی می‌کنم.

آروان: تو اونجا سعی نمی‌کنی فضا رو آروم کنی سها؛ تو داری به «هیولای شک» غذا می‌دی. وقتی اون لباس پلیس می‌پوشه و تو روی صندلیِ متهم می‌شینی و تندتند جواب می‌دی، داری یه پیام خطرناک به ناخودآگاهش می‌فرستی: «حق با توئه که شک کنی، و وظیفه‌ی منه که ثابت کنم بی‌گناهم.» تو با صبوریِ اشتباه، داری بیماریش رو تأیید می‌کنی، نه درمان.

سها: آخه من که ریگی به کفشم نیست! من صاف و صادقم. چه اشکالی داره شفاف باشم؟ حتی گاهی پیام‌های شخصی‌م رو می‌خونه و نظر می‌ده، و من سکوت می‌کنم که ناراحت نشه. فکر می‌کردم این یعنی صمیمیت، یعنی نزدیکی.

آروان: اشتباهت همین‌جاست. «صداقت» با «برهنگی» فرق داره. «صمیمیت» با «نداشتنِ حریم» فرق داره. اونی که پیام‌های شخصی تو رو می‌خونه و نظر می‌ده، دنبالِ نزدیکی نیست؛ دنبالِ «کنترل»ـه. و اونی که کنترل می‌کنه، عاشق نیست؛ زندان‌بانه. تو فکر می‌کنی با سکوتت داری مهربونی می‌کنی، اما در واقع داری بهش یاد می‌دی که «من حریم ندارم، راحت باش و بتاز».

سها: پس من فکر می‌کردم دارم قوی رفتار می‌کنم که تحمل می‌کنم...

آروان: تحملِ بی‌احترامی، قدرت نیست؛ ضعفِ پنهانه. قدرت یعنی اون لحظه‌ای که شروع کرد به بازجویی، به جایِ جواب دادن به «سؤالش»، به «روشِش» اعتراض کنی. قدرت یعنی بگی: «من دوستت دارم، اما به این سؤال جواب نمی‌دم. چون اینجا دادگاه نیست و منم متهم نیستم.»

سها: اما می‌ترسم... می‌ترسم اگه مرز بذارم، اعتمادش کلاً بریزه یا بذاره بره. می‌گه همه‌ش از سرِ وابستگی و ترسِ از دست دادنه.

آروان: ترسِ اون، مسئولیتِ تو نیست. تو نمی‌تونی با قربانی کردنِ خودت، زخم‌های روحِ اون رو شفا بدی. اگه جلوی بازجویی‌ش رو نگیری، روزبه‌روز گرسنه‌تر می‌شه. امروز پیامت رو می‌خونه، فردا فکرت رو تفتیش می‌کنه. رابطه‌ای که توش مدام باید ثابت کنی بی‌گناهی، «رفاقت» نیست؛ «اسارته».

سها: پس الان باید چیکار کنم؟ با همه عشقی که دارم؟

آروان: از روی صندلی متهم بلند شو. بارِ بعدی که کارآگاه شد، لبخند نزن، توضیح نده. بایست و بگو: «اعتماد، با چک کردن ساخته نمی‌شه، با باور کردن ساخته می‌شه. من دلم برای تو بازه، اما درِ حریمِ شخصیم بسته‌ست. نه چون چیزی قایم کردم، چون خودم رو لایقِ احترام می‌دونم.» کسی که قراره با مرزگذاریِ تو بره، همون بهتر که بره. چون اون دنبالِ «رفیق» نبوده، دنبالِ «زیردست» بوده.

سها: سخته آروان... خیلی سخته.

آروان: سخته، ولی تنها راهِ نجاتِ این رابطه‌ست. نورِ تو باید حصار داشته باشه سها، وگرنه بادهای شکِ دیگران، خاموشش می‌کنه.

مرز، دیوارِ بی‌مهری نیست؛ حریمِ مقدسی‌ست که از سوختنِ شعله‌ی عشق در بادِ شک، محافظت می‌کند.
مرز، دیوارِ بی‌مهری نیست؛ حریمِ مقدسی‌ست که از سوختنِ شعله‌ی عشق در بادِ شک، محافظت می‌کند.

یادمون باشه: توضیح دادنِ مداوم، نشونه بی‌گناهی نیست؛ نشونه وحشته.

آروان معتقده «نور باید حصار داشته باشه».

شما کجای این بازی هستید؟ هنوز روی «صندلی متهم» نشستید و لبخند می‌زنید، یا یاد گرفتید بگید «نه»؟
تجربه‌تون (حتی تو یه خط) رو بنویسید. شاید کلمه‌های شما، جرئتِ «مرز گذاشتن» رو به شخص دیگه‌ای بده.

رابطهترسخودشناسیروانشناسیعشق
۲۰
۱۶
عرفان
عرفان
جست‌وجوگر لحظه، می‌نویسم تا بفهمم، نه تا قانع کنم.🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید