ویرگول
ورودثبت نام
عرفان
عرفانجست‌وجوگر لحظه، می‌نویسم تا بفهمم، نه تا قانع کنم.🌱
عرفان
عرفان
خواندن ۷ دقیقه·۱ ماه پیش

وقتی کائنات برات «دمپایی ابری» سرو می‌کنه!

تا حالا شده توی زندگی‌تان سفارش «عشق و احترام» بدهید ولی گارسونِ زندگی برایتان «بی‌توجهی و تنهایی» بیاورد؟ این دقیقا اتفاقی است که در این گفتگوی کوتاه افتاده.

بیایید با سه مهمان همیشگیِ ذهنمان آشنا شویم که همین الان در کافه نشسته‌اند:

  • آقا سیامک (اعتمادِ بالغ): او خوش‌خیال نیست. او واقع‌بین است اما «شجاع». باور دارد که اگر در رابطه آسیب ببیند، آنقدر قوی هست که خودش را ترمیم کند. او از روی ناچاری کاری نمیکند، بلکه آگاهانه «انتخاب» می‌کند که با همین واقعیتِ ناقص تعامل کند.

  • عمه ملوک (توقعِ آسیب‌دیده): زنی که تمام عمرش جنگیده تا «باارزش» دیده شود. او فکر می‌کند اگر یک‌بار کوتاه بیاید، تمام هویت و احترامش فرو می‌ریزد. خشکیِ او از «غرور» نیست، از «وحشتِ نادیده گرفته شدن» است.

  • بهروز (انتظارِ فلج): او معتاد به پتانسیل‌هاست. تا وقتی کاری نکرده،آن کار توی ذهنش می‌تواند «عالی» باشد. به محض اینکه آن کار را انجام دهد یا با آن برخورد کند، جادو می‌پرد. او از «معمولی بودن» وحشت دارد.

  • گارسون (واقعیتِ محض): او دشمن نیست. او سرد، بی‌طرف و بدون قضاوت. فقط نتیجه را می‌گذارد و می‌رود.

مکان: در تراسِ شبیه به همان کافه‌ی معروفِ ونگوگ، زیرِ آسمانِ سرمه‌ای و پر از ستاره‌های چرخ‌انگیز. نورِ زرد و گرمِ فانوس‌ها روی سنگفرش خیابان پهن شده و همه چیز از دور شبیه یک تابلوی نقاشیِ بی‌نقص و شاعرانه است؛ اما وقتی جلوتر می‌رویم، بویِ روغنِ سوخته‌ی غذا، این رویای پرستاره را مخدوش می‌کند.

روی دیوار تابلویی کج نصب شده که رویش نوشته:

"اینجا همه چیز همان است که هست، نه آنکه باید باشد."
"اینجا همه چیز همان است که هست، نه آنکه باید باشد."

(داستان با صدای کوبیده شدن یک سینی روی میز آغاز می‌شود. گارسون (جناب واقعیت) با پیش‌بندی کثیف و چهره‌ای کاملاً بی‌حس و خسته، بالای سر سه نفر ایستاده.)

گارسون (واقعیت): بفرمایید. اینم سفارش امشب. کتلت، نان سنگک، ماست. (بدون هیچ کلمه اضافی یا نگاه خاصی، برمی‌گردد و می‌رود سراغ میز بعدی. انگار این سه نفر هیچ فرقی با صندلی‌ها ندارند.)

بهروز: (با وحشت به کتلت نگاه می‌کند و دوربین گوشی‌اش را جلو می‌آورد) وات دِ...؟! این چیه؟ من تو ذهنم یه چیز دیگه لود کرده بودم! قرار بود استیکِ «عشقِ ابدی» باشه با گارنیشِ «درک متقابل». این چرا شبیه دمپایی ابریِ سرخ‌شده‌ست؟ نمیشه استوریش کرد که! تمام پرستیژم به باد میره!

عمه ملوک: (عینک را جابه‌جا می‌کند و با نوکِ چنگال، با اکراه به نانِ خشک ضربه می‌زند) سیامک... این نون بیاته. این کتلت هم بوی روغنِ سوخته میده. (نفس عمیقی می‌کشد، انگار که بغضش را با خشم می‌پوشاند) من شصت سال آبرو جمع نکردم که تهش بشینم سرِ سفره‌ای که صاحبش بهم احترام نذاشته. اگه اینو بخورم، فردا پس‌مونده‌ی غذای سگ رو میذارن جلوم. آدما رو اگه ول کنی، حریمِت رو میجِوَن. من لب نمی‌زنم.

آقا سیامک: (تکه نان سنگک را برمی‌دارد و مثل یک کارشناس عتیقه به لبه‌ی میز می‌کوبد... تق! تق!) عجب... این نون نیست عمه جان، سلاح سرده! کتلتش هم که ماشالله برنزه کرده، فقط ضد آفتاب نزده جزغاله شده. (سینی را کمی جلو می‌کشد و با لحنی که انگار دارد یک پرونده کاری را بررسی می‌کند، ادامه می‌دهد) آره، قبول دارم. این اون «منوی ویژه‌ای» نیست که دلمون می‌خواست ...


(سیامک دستش را بالا می‌برد و بشکن می‌زند. گارسون با بی‌حوصلگی، در حالی که با یک خلال‌دندان ور می‌رود، سر میز برمی‌گردد.)

آقا سیامک: داداش، بی‌زحمت یه لحظه بیا. ببین... ما مشتری گذری نیستیم، مشتری دائمیم. این نونِ سنگک رو اگه بزنم به دیوار، دیوار ترک می‌خوره. این کتلت هم که انگار از وسطِ آتیش‌سوزیِ جنگل نجات پیدا کرده. نمیشه اینو برگردونی، یه «تازه‌شو» برامون بیاری؟ هزینه‌ش هم هرچی باشه، حساب می‌کنیم.

عمه ملوک: (با تحکم می‌پرد وسط حرف) هزینه چیه سیامک؟ وظیفه‌شونه! آقا! این غذا توهین به اصالتِ منه. برش دار ببر، بگو سرآشپز یه دیسِ «رابطه‌ی محترمانه» بکشه، روش هم روغنِ کرمانشاهی بده. زود باش!

بهروز: (با هیجان) آره آره! اگه میشه بگو ورژنش رو هم آپدیت کنن. این نسخه‌ای که آوردید خیلی لگ داره. من استیکِ "پرمیوم" می‌خوام.

گارسون (واقعیت): (خلال‌دندان را از گوشه لبش برمی‌دارد و با خونسردی به تک‌تکشان نگاه می‌کند) تموم شد؟ ببینید عزیزان من... اینجا رستورانِ «هر چی شما بخوای» نیست. اینجا آشپزخونه‌ی زندگیه. مواد اولیه همینه که هست: «آدمای معمولی»، «شرایطِ اقتصادیِ فعلی» و «شانسِ موجود». (به سینی اشاره می‌کند) سرآشپز با همین مواد براتون غذا پخته. بخواید عوضش کنید، باید صبر کنید تا مواد جدید برسه... که اونم معلوم نیست کی بیاد. شاید فردا، شاید ده سال دیگه.

عمه ملوک: (با عصبانیت روی میز می‌کوبد) یعنی چی؟! یعنی من باید پول بدم و زهرِ مار بخورم؟ پس حقِ مشتری چی میشه؟ من میرم اتحادیه شکایت می‌کنم!

گارسون: (پوزخند می‌زند) خانم محترم! کدوم اتحادیه؟ اینجا کائناته، بازرسی نداره. قانونش یکیه: «یا با همین موادِ موجود یه چیزی می‌سازی و سیر میشی، یا گشنه می‌مونی تا بپوسی.» منو تعویض نداریم، پس‌گرفتن هم نداریم. حالا اگه میل ندارید، میز رو خالی کنید، مشتری‌های بعدی تو صفن.

(گارسون این را می‌گوید و دوباره برمی‌گردد سمت پیشخوان، انگار که دیوار با او حرف زده باشد.)


بهروز: (با صدایی لرزان) بچه‌ها... شنیدید چی گفت؟ گفت «بپوسید». من برنامه‌ریزی نکرده بودم بپوسم! من هنوز جوونم، کلی پتانسیل دارم! (رو به بقیه) میگم شاید اگه هیچ کاری نکنیم و خیلی ساکت بشینیم، دلش بسوزه برگرده؟ هان؟ استراتژی «انتظارِ مظلومانه» معمولاً جواب میده... نه؟

عمه ملوک: (رویش را محکم برمی‌گرداند سمت مخالف) ابداً! ذلت، بدتر از مرگه، بهروز! بذار بپوسیم. بذار استخون‌هامون همین‌جا بمونه تا وقتی مشتریای بعدی اومدن، بفهمن که «عمه ملوک» تسلیمِ کیفیتِ پایین نشد. این خودش یه جور حماسه‌ست!

آقا سیامک: (نفس عمیقی می‌کشد، لبخند کجی می‌زند و آستین‌هایش را با جدیت تا آرنج بالا می‌زند) حماسه واسه شاهنامه‌س عمه جان، اینجا شکمِ گشنه حماسه سرش نمیشه. (کارد و چنگال را برمی‌دارد و مثل یک جراحِ ماهر، روی سینی خم می‌شود) خب... بیاید ببینیم این «فاجعه» رو چطوری میشه مدیریت کرد.

بهروز: عمو داری چیکار می‌کنی؟ میخوای بخوریش؟ اون سمیه!

آقا سیامک: (در حال تراشیدنِ با دقتِ قسمت‌های سیاه و زغالیِ کتلت) نه عمو، دارم «پالایش» می‌کنم. اعتماد کردن یعنی همین... یعنی بدونی این رابطه (غذا) یه جاهاییش سوخته و سمیه، اما یه جاهاییش هم هنوز قابل مصرفه. (صدای خِش‌خِشِ چاقو روی کتلت خشک می‌آید) من به آشپز اعتماد ندارم که غذای خوب بده؛ من به «خودم» اعتماد دارم که می‌تونم سیاهی‌هاشو جدا کنم و از بقیه‌ش لذت ببرم. ببین... زیرِ این سوختگی‌ها، گوشتش هنوز قهوه‌ایه.

عمه ملوک: (زیرچشمی نگاه می‌کند، کنجکاوی‌اش تحریک شده اما هنوز گارد دارد) داری خودتو گول می‌زنی سیامک. اون بو رو چیکار می‌کنی؟ بوی دود میده.

آقا سیامک: (تکه‌ی تمیز شده را بو می‌کند) بوش رو با یه ذره ماست می‌گیرم عمه. (تکه نان سنگک سفت را برمی‌دارد و داخل کاسه ماستِ آبکی فرو می‌کند تا خیس بخورد) نون سفته؟ باشه. خیسش می‌کنیم نرم شه. ماست شُله؟ باشه. نون رو توش ترید می‌کنیم سفت شه. (با چشمک رو به بهروز) زندگی که باهات راه نمیاد، تو باید یاد بگیری چطوری ازش سواری بگیری!


(سیامک لقمه‌ی بزرگ و دست‌سازش (نان خیس‌خورد‌ه در ماست + مغزِ کتلت) را بالا می‌آورد. بهروز با وحشت دستش را جلوی دهانش گرفته و عمه ملوک زیرچشمی، جوری که انگار دارد صحنه جرم را می‌بیند، نگاه می‌کند.)

آقا سیامک: (لقمه را می‌گذارد دهانش و می‌جود. صدای خِرت و خِرت نان سنگک در فضا می‌پیچد. قیافه‌اش کمی درهم می‌رود، اما آرام قورت می‌دهد) هوم... خشکه... نمکشم کمه. یه رگه‌هایی از تلخی هم داره که آدمو یاد «اقساط عقب‌مونده» میندازه. (یک نفس عمیق می‌کشد و دستش را روی شکمش می‌گذارد) ولی گرمه. داره میره پایین و جون میده به تنم. من زنده‌م بچه ها. نمردم!

بهروز: (با ناباوری گوشی‌اش را پایین می‌آورد) عمو... یعنی الان هیچ اروری ندادی؟ دلت نپیچید؟ تصویرت شطرنجی نشد؟

آقا سیامک: نه عمو جون. سیستم بدنِ ما از سرورهای اینستاگرام قوی‌تره. (یک تکه دیگر برای عمه ملوک جدا می‌کند و تمیزش می‌کند) عمه جان... ببین این وسطش کاملاً پخته‌ست. بیا... لجبازی نکن. گشنگی کشیدن «عزت» نیست، «خودزنیه». بخور تا جون داشته باشی بری یقه آشپز رو بگیری. با شکم خالی که نمیشه جنگید!

عمه ملوک: (نگاهی به لقمه‌ی تمیز شده در دست سیامک می‌اندازد. شکمش صدای بلند و آبروبری می‌دهد: قووور!) (گونه‌هایش سرخ می‌شود، اما سعی می‌کند پرستیژش را حفظ کند) فقط... فقط به خاطر اینکه قندم افتاده و نمی‌خوام اینجا غش کنم که سوژه بشم. وگرنه حسابِ من و کائنات سر جاشه. (چنگال را برمی‌دارد و با وسواس، فقط تکه‌ی کوچک و سالمی را که سیامک جدا کرده بود برمی‌دارد) فقط قسمت‌های سالمش رو جدا می‌کنم... فقط سالمش رو. تف می‌کنم تو صورتِ سوختگی‌ها.

آقا سیامک: (لبخند می‌زند) همونم قبوله عمه. همونم قبوله.

بهروز: (دوربین گوشی را خاموش می‌کند و توی جیبش می‌گذارد. با انگشتش یک تکه نان را لمس می‌کند. زبریِ نان، اولین حسِ واقعیِ امروز اوست) خیلی خب... پس منم امتحان می‌کنم. ولی اگه بدمزه بود، قول نمیدم که گریه نکنم. (نان را می‌گذارد دهانش) اووه... چقدر سفته. ولی... حداقل مزه‌ی «چیز» میده... مزه‌ی واقعیت.

آقا سیامک: (با دهان پر) نوش جونت عمو. عادت می‌کنی. مزه‌ش تلخه، ولی خاصیتش اینه که دیگه «منتظر» نیستی. الان دیگه خودت بازیگری، تماشاچی نیستی.

(هر سه نفر مشغول خوردن می‌شوند. غذا هنوز همان غذای بد است، کافه همان کافه‌ی نیمه‌تاریک است، اما دیگر کسی غر نمی‌زند. صدای جویدن نان خشک، تنها موسیقیِ زنده و واقعیِ کافه است.)

گارسون (واقعیت): (از دور، دستمالی روی شانه‌اش می‌اندازد و بدون هیچ حسی نگاهشان می‌کند. چراغِ بالای سرشان یک‌بار پت‌پت می‌کند و پرنورتر می‌شود. گارسون زیر لب زمزمه می‌کند:) بلاخره یاد گرفتن... میز ۶ هم راه افتاد.

فلسفهخودشناسیعشقروانشناسیاعتماد به نفس
۲۲
۴
عرفان
عرفان
جست‌وجوگر لحظه، می‌نویسم تا بفهمم، نه تا قانع کنم.🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید