سربازی و دیگر هیچ (قسمت اول)

سلام.امیدوارم که حالتون خوب باشه.از اول تیر 1398 به خدمت سربازی رفتم،10 روز قبل از اعزام وارد سایت شدم و دیدم آیت الله خاتمی یزد افتادم و به این فکر فرو رفتم که حالا کی میخواد این همه گرما رو تحمل کنه (تنها سختی دوران آموزشی برای من آب و هوای گرم و خشک بود) و اما چند روز قبل از اعزام که به پلیس 10+ رفتم مکان اصلاح شده بود و پادگان شهید هاشمی نژاد شیروان نیروی زمینی سپاه منتظر ما بود.از همون جا که اومدم خونه شروع کردم به سرچ کردن برای شناخت از پادگان و محیطش.مهم ترین دلیلی که این مطلب رو هم مینویسم همینه برای شناخت دوستانی که در آینده میخوان به خدمت اعزام بشن و یک ترس یا استرس خاصی در وجودشون هست که عمدتا ناشی از عدم شناخته.با انتشار چنین مطالبی میتونیم به این دوستان کمک کنیم و بگیم که فقط 21 ماهه اولش سخته ؛)

خب بریم سر اصل مطلب...

شب اعزام موهامو زدم(اولین شوکی که به شما وارد میشه:)صبح ساعت 5 و نیم بیدار و آماده شدم بعد از خداحافظی با خانواده به سمت محل مشخص شده حرکت کردیم تقریبا نزدیک شده بودیم که کله های کچل تو اون صبح آفتابی اول تابستان نمایان شدند جمعیت زیادی از بچه ها اونجا بودند.نشستیم و مسئول نظام وظیفه شروع کرد به صحبت کردن و بعد نام شهرهارو خوند و از هم جدا شدیم و شروع کردند به حضور و غیاب،و اسم ها رو خوند برای اتوبوس.منو دوستم کنار هم نشستیم.خداروشکر منو دوستم یک جا با هم افتادیم این خیلی خوبه اگه می تونید سعی کنید با دوستانتون با هم کارهای سربازی رو انجام بدید،اونجا که برید متوجه میشید بودن یک دوست چقدر در روحیه شما تاثیرگذاره.

از گرگان به سمت شیروان حرکت کردیم تو راه میگفتیم و میخندیدیم (از همون اول راحت بگیرید تا راحت بگذره بگید و بخندید و شاد باشید بعدها متوجه میشید آموزشی یکی از بهترین دوران عمرتونه حتی همون روزای اول که همه میگن خیلی سخته،خداروشکر به ما خوش گذشت) 6یا7ساعت تو راه بودیم،اندکی از شیروان نگذشته بودیم که به یک دور برگردان رسیدیم،تابلوی بزرگی ابتدای اون نوشته بود به سمت آموزشگاه رزم مقدماتی شهید هاشمی نژاد نیروی زمینی سپاه که تقریبا 18 کیلومتری شمال شیروان بود با یک جاده پر پیچ و خم با چند تا روستای زیبا،پشت پادگان کوه بود و روبرو تا چشم کار میکرد دشت.

بچه ها از پنجره به بیرون نگاه میکردند،کم کم اونایی که خواب بودند هم بیدار میشدن و شروع شد منفی بافی های دوستان...چند دقیقه ای رو جلوی پادگان منتظر بودیم تا وارد شدیم با شربت و کیک ازمون پذیرایی شد و از همون اول توجیهات شروع شد(شاید رو مخ ترین چیز تو خدمت همین توجیهات مکرر باشه مخصوصا چند روز اول که کلافتون میکنند اما شما آرامش خودتون رو حفظ کنید:)بعد فرمانده دسته که یک سرباز ستوان سه بود اومدو مارو برد سمت گردان یک(گردان امام علی)گردان یک خوب بود به ورودی دژبانی و غذاخوری و تسلیحات نزدیک و از مجتمع آموزشی و حمام دور بود.

فرمانده دسته بهمون گفت که بریم کمی استراحت کنیم تا موقع شام،وارد آسایشگاه شدیم و یه تختو کمد انتخاب کردیم البته میدونستیم که این موقته و چند روزه دیگه که کد بخوریم تختو کمدمون تا پایان دوره مشخص میشه.حتما یک قفل برای کمد با خودتون ببرید البته بوفه ی اونجا داشت اما با هر کلیدی باز میشد:)

ساعت 7 رفتیم برای شام(قشنگ آفتاب تو آسمون بود و قرار بود معدمون هنگ کنه) و غذا بدترین اُملتی بود که تو عمرم خورده بودم البته غذاها انصافا عالی و به اندازه بود فقط چند تا غذا مثل املت و بوقلمون و دمپایی ابری جالب نبودند و بعد از اون چند بار صف شدیم و توجیه این جور حرفا اینو هم بگم اونجا گربه رو دم حجله میکشند یعنی تنبیه ها و توجیهات اکثرا برای چند روز اوله و رفتارها هم خیلی سرد و خشنه بعد که نظم و اطاعت شما رو ببینن دیگه کم کم نرمی و آسانی رو هم می بینید فقط زرنگ بازی در نیارید و در هر صورت نظم رو رعایت کنید هر کاری که گفتند در همون زمان مشخص انجام بدید اونجا نمیشه و وقت کمه نداریم.بعد از شام و نماز کم کم آماده شدیم برای خواب ساعت 10 خاموشی بود و همه از خستگی خوابیدند اما نمیدونستند چه روزهای سخت و گرمی در پیش دارند و این چنین روز اول خدمت ما به پایان رسید...