ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۲۷ دقیقه·۱۸ روز پیش

دوست

توی این متن میخوام راجب یه ایده که دوستم مهسا داد حرف بزنم یعنی دوست، از قبل آمدنش(پرده آغازین) تا هنگامه حضورش(پرده میانی) و تا رفتنش(پرده پایانی) و جهان چقدر از میانه دوست دست یافتنیست، فقط خیلی نوشته بلندیه امیدوارم حوصله کنید بخونید و نظرتون رو بگید که برام خیلی ارزشمنده و من رو در بهتر کردن نوشته هام و البته اعتماد به نفس بهتر میکنه... اگر ایده نوشتن هم دارین بگید

ارادت گنجشک


پرده آغازین:

پیش از آن‌که زنگ به صدا دربیاید، خانه وارد نوعی انضباطِ موقت می‌شود؛ نه انضباطی برای نظم، بلکه برای قابلِ‌تحمل‌کردنِ حضورِ دیگری. من همیشه فکر کرده‌ام مهمان، حتی وقتی رفیق است و بارها آمده، پیش از آن‌که از در وارد شود، از اشیا عبور می‌کند. یعنی اول صندلی‌ها خبرش را می‌فهمند، بعد استکان‌ها، بعد زیرسیگاری، بعد بوی مانده‌ی اتاق. آدم خیال می‌کند دارد خانه را آماده می‌کند، اما درواقع دارد نسبتِ خودش را با دیده‌شدن تنظیم می‌کند. مهمانِ نزدیک، خطرناک‌تر از غریبه است؛ چون چیزهایی را می‌بیند که برای غریبه هنوز بی‌معناست. غریبه فقط شلوغی یا سادگی را می‌بیند؛ رفیق اما می‌فهمد این کتاب چرا هنوز روی زمین است، آن فنجان چرا هنوز شسته نشده، آن خاکستر چرا در لبه‌ی زیرسیگاری مانده. برای همین آماده‌کردنِ خانه برای رفیق، نوعی دروغ‌گفتنِ نجیبانه است...نه آن‌قدر که صحنه مصنوعی شود، فقط آن‌قدر که ویرانی، اسمِ تنبلی نگیرد...

من معمولاً از میز شروع نمی‌کنم. میز زیادی آشکار است، زیادی شبیه اعتراف. اول نور را نگاه می‌کنم. نه از سرِ شاعرانگی؛ از این جهت که نور، پیش از آدم‌ها وارد خانه می‌شود و اگر حالِ نور خراب باشد، باقیِ تدارکات فقط آرایشِ یک شکست است. پرده را کمی کنار می‌زنم، نه کامل. خانه نباید زیادی روشن باشد؛ روشنیِ کامل آدم را لو می‌دهد. کمی سایه لازم است تا اشیا فرصت کنند خودشان را جمع‌وجور نشان دهند. بعد می‌روم سراغ لیوان‌ها. استکان اگر کدر باشد، چای هرقدر هم خوب دم بکشد، طعمش کمی شبیه بی‌اعتنایی می‌شود. من این را نه از سر ذوق، از تجربه‌ی خستگی فهمیده‌ام. بعضی چیزها را آدم برای پذیرایی آماده نمی‌کند، برای حفظِ شأنِ سکوت آماده می‌کند. دو استکان را می‌شویم، اما همیشه یکی را دوبار آب می‌کشم، انگار که مهمان قرار است از شفافیتِ شیشه درباره‌ی من قضاوت کند، شاید هم می‌کند. انسان‌ها خیلی پیش از حرف‌زدن، از خلالِ چیزهای کوچک درباره‌ی هم تصمیم می‌گیرند، از بوی حوله، از جای قاشق، از این‌که تهِ کتری چقدر آهک جمع شده.

کتری را که پر می‌کنم، صدای آب روی فلز، خانه را وارد مرحله‌ی انتظار می‌کند. از آن لحظه به بعد، هر کاری معنای پیش‌درآمد پیدا می‌کند. آب هنوز نجوشیده، رفیق هنوز نرسیده، اما زمان دیگر زمانِ معمولی نیست. چیزی در راه است. من اغلب در همین فاصله سیگار اول را روشن می‌کنم؛ سیگاری که برای لذت نیست، برای تنظیمِ فاصله‌هاست. سیگارِ پیش از آمدنِ دیگری، بیش از آن‌که کشیده شود، دیده می‌شود، دودش در اتاق می‌چرخد، به مبل می‌نشیند، کنارِ کتاب‌ها می‌ایستد، و به خانه قیافه‌ای می‌دهد که انگار مدتی‌ست در آن فکر کرده‌اند. هر خانه‌ای پیش از حضورِ مهمان باید بوی خودش را انتخاب کند. بعضی خانه‌ها بوی مواد شوینده می‌دهند، یعنی با نوعی شتابِ شرمگین خود را از نو ساخته‌اند. بعضی خانه‌ها بوی غذا می‌دهند، یعنی هنوز زندگی در آن‌ها از نمایش جلوتر است. بعضی خانه‌ها و من این‌ها را بیشتر می‌فهمم بوی چای مانده، کاغذ، خاکستر، و پنجره‌ی نیمه‌باز می‌دهند؛ بویی که نه تمیز است، نه کثیف، فقط راست است.

بعد نوبتِ زیرسیگاری می‌رسد. زیرسیگاری از آن اشیایی‌ست که حیثیتِ پنهانِ خانه را لو می‌دهد!! اگر خیلی پر باشد، خانه بوی تسلیم می‌دهد. اگر زیادی تمیز باشد، انگار می‌خواهد گذشته‌ی خودش را انکار کند. من معمولاً خاکسترها را خالی می‌کنم، اما نه کامل؛ یکی دو ردِ سوختگی و ذره‌ی خاکستر باید بماند، برای این‌که فضا بیش از حد بی‌خاطره نشود. خانه‌ای که هیچ نشانی از مصرف ندارد، شبیه اتاقِ نمایشگاه است؛ و من هیچ‌وقت نخواسته‌ام رفیقم وارد نمایشگاه شود. رفاقت در فضاهای بیش از حد مرتب، کمی لال می‌شود. گفت‌وگوی خوب به نقص‌های کوچک احتیاج دارد، به لیوانی که لب‌پَرش نامحسوس است، به کتابی که روی هم افتاده، به کوسنی که دقیق سرِ جایش نیست. کمال، دهانِ معاشرت را می‌بندد و شاید این از پذیرش اینکه من با تمام ناقص بودنم کاملم، می‌آید.

یک‌بار یادم هست پیش از آمدنِ دوستی که سال‌ها بود به خانه‌ام رفت‌وآمد داشت، رفتم سراغ کتاب‌هایی که روی زمین کنار دیوار تلنبار شده بودند. خواستم جمع‌شان کنم، بعد دست نگه داشتم. ناگهان به نظرم رسید این کتاب‌ها اگر سرِ جایشان بروند، بخشی از گفت‌وگوی امشب هم حذف می‌شود. بعضی اشیا فقط شیء نیستند؛ بهانه‌های خاموشِ فکرند. رفیق وقتی می‌آید، گاهی اصلاً دنبالِ کتاب خاصی نیست، فقط چشمش به عطفِ کجِ یک کتاب می‌افتد و از همان‌جا حرفی باز می‌شود که اگر آن کتاب در قفسه‌ی درست و محترم ایستاده بود، هرگز باز نمی‌شد. برای همین من همیشه در آخرین لحظه از مرتب‌کردنِ کاملِ خانه منصرف می‌شوم. این انصراف، تنبلی نیست؛ نوعی وفاداری‌ست به امکانِ حادثه. نظمِ کامل، حادثه را می‌کشد و دوستی، اگر چیزی باشد، همین امکانِ انحراف از برنامه است.

صدای کتری که بالا می‌رود، خانه شکلِ دیگری پیدا می‌کند. بخار، آشپزخانه را از یک فضای کاربردی به صحنه‌ی کوچکی از انتظار بدل می‌کند. چای را که در قوری می‌ریزم، همیشه لحظه‌ای مکث می‌کنم و به رنگِ خشکِ چای قبل از خیس‌خوردن نگاه می‌کنم. این لحظه برای من بیش از خودِ نوشیدن معنا دارد لحظه‌ای که چیزی هنوز خودش هست، اما در آستانه‌ی تبدیل قرار گرفته. شاید بیشترِ زندگی همین باشد؛ نه خودِ حادثه، نه نتیجه‌اش، بلکه آن آستانه‌ای که در آن هنوز می‌شود فکر کرد همه‌چیز طورِ دیگری هم ممکن بود. رفاقت هم اغلب در همین آستانه‌ها خودش را نشان می‌دهد، پیش از آمدن، پیش از نشستن، پیش از آن جمله‌ی اول که فضا را باز می‌کند. بعد از آن، همه‌چیز در شیبِ خودش می‌افتد. اما پیش از آن، هر چیز کوچکی بار دارد.

من معمولاً پیش از رسیدنش، یک دور کوتاه در خانه راه می‌روم؛ نه برای وارسی، برای شنیدن. هر خانه‌ای وقتی کسی قرار است بیاید، صدایش عوض می‌شود. صدای یخچال، صدای خیابان از پشتِ پنجره، خرخر یخچال، خش‌خشِ پرده، همه به‌طرزی بی‌دلیل واضح‌تر می‌شوند. انگار خانه هم منتظر است از وضعیتِ مونولوگ خارج شود. تنهاییِ خانه، تا وقتی کسی نمی‌آید، یک اقلیم است؛ پایدار، کش‌دار، بی‌صدا. اما همین که قرارِ آمدنِ کسی گذاشته می‌شود، تنهایی به تعلیق درمی‌آید. دیگر تنهاییِ محض نیست؛ تنهاییِ پیش از دیدار است و این دو با هم فرق دارند. اولی ممکن است فرسوده‌کننده باشد، دومی حتی وقتی غمگین است، نوعی کشش دارد. شاید دلیلش این باشد که در دومی، اشیا دیگر فقط شاهدِ فرسایش نیستند، دارند خودشان را برای مشارکت آماده می‌کنند.

گاهی هم، درست پیش از زنگ، آدم بی‌دلیل به بیهودگیِ همه‌ی این تدارکات فکر می‌کند. این‌که مگر او قرار است چه ببیند؟ یک اتاق، دو استکان، کمی چای، چند نخ سیگار، چند ساعت حرف. اما حقیقت این است که زندگی دقیقاً در همین چیزهای به‌ظاهر بی‌اهمیت، شأنِ خودش را حفظ می‌کند. جهانِ بزرگ با همه‌ی وقاحتش بیرون مانده و این‌جا، در فاصله‌ی میانِ جوش‌آمدنِ آب و صدای زنگ، انسان سعی می‌کند پناهگاهی کوچک بسازد که در آن هنوز بشود بدونِ کارکرد، بدونِ عجله، بدونِ اجرا، نشست و حرف زد. شاید رفاقت چیزی جز این نباشد، این‌که کسی بیاید و تو پیش از آمدنش، بی‌آن‌که اعتراف کنی، کمی بهتر با اشیا رفتار کنی. کمی دقیق‌تر قاشق را کنار استکان بگذاری، کمی خاکسترها را جابه‌جا کنی، کمی پنجره را بازتر کنی، و از خلالِ این دقت‌های ناچیز، بگویی جهان بیرون هرقدر هم مبتذل و درنده باشد، من هنوز این‌جا، روی این میز، برای گفت‌وگو جا نگه داشته‌ام.

پرده میان:

زنگ که به صدا درمی‌آید، خانه برای یک لحظه خودش را جمع می‌کند. این را فقط کسی می‌فهمد که پیش از آمدنِ دیگری، مدتی در سکوتِ اشیا زندگی کرده باشد. زنگ، در این‌جا فقط یک صدا نیست؛ ضربه‌ای‌ست که تعادلِ خاموشِ اتاق را می‌شکند و همه‌چیز را از حالتِ درخودبودگی به حالتِ مواجهه می‌برد. تا پیش از آن، فنجان فقط فنجان بود، صندلی فقط صندلی، خاکستر فقط نوه احتراق. اما همین که زنگ می‌خورد، اشیا کارکردِ اجتماعی‌شان را به یاد می‌آورند. صندلی باید کسی را بپذیرد، استکان باید میانِ دو دست جابه‌جا شود، زیرسیگاری باید شاهدِ مکث‌ها و قطع‌شدنِ جمله‌ها باشد. خانه، که تا چند دقیقه پیش اقلیمِ خصوصیِ تنهایی بود، حالا باید از خودش بیرون بیاید و به صورتِ مکانی مشترک درآید. و این تبدیل، هرچقدر هم عادی باشد، همیشه چیزی از خشونت در خود دارد. هیچ حضوری بی‌هزینه نیست؛ حتی حضورِ رفیق.

من معمولاً بعد از زنگ، عجله نمی‌کنم. نه از روی ادا، از روی احترام به آستانه. درها باید چند ثانیه فرصت داشته باشند تا میانِ دو جهان تصمیم بگیرند، جهانِ کسی که پشتِ در ایستاده و جهانِ کسی که درون منتظر است. وقتی دستم به دستگیره می‌رسد، همیشه احساس می‌کنم دارم نه یک در، که فاصله‌ای را باز می‌کنم. بعد در که کنار می‌رود، او ظاهر می‌شود؛ با بوی خیابان، با سرما یا گرمای بیرون، با گردِ روز روی شانه‌ها، با حالتِ صورتی که همیشه کمی دیرتر از خودش وارد اتاق می‌شود. آدم‌ها وقتی از آستانه رد می‌شوند، همه‌چیزشان یک‌باره وارد نمی‌شود. اول بدن می‌آید، بعد بو، بعد لحن، بعد خستگی، بعد آن‌چه در طولِ روز بر آن‌ها گذشته. برای همین است که سلامِ اول همیشه کمی ناقص است؛ هنوز بخشی از دیگری در بیرون مانده، لای پله‌ها، در آسانسور، در ترافیک، در گفت‌وگوی تلفنیِ چند دقیقه پیش. رفاقت، اگر واقعی باشد، این ناتمامیِ ورود را می‌فهمد و برای کامل‌شدنِ حضور، عجله نمی‌کند.

او که وارد می‌شود، کفش‌هایش را با نوعی بی‌اعتناییِ آشنا کنارِ دیوار می‌گذارد؛ نه چنان مؤدب که انگار غریبه است، نه آن‌قدر بی‌ملاحظه که انگار خانه مالِ خودش است. رفاقتِ قدیمی دقیقاً در همین حدفاصل زندگی می‌کند، در فاصله‌ی ظریفی میانِ حق و احتیاط. من همیشه به نحوه‌ی گذاشتنِ کفش‌ها دقت می‌کنم. انسان‌ها در آن دو سه ثانیه‌ای که خم می‌شوند بند یا پاشنه را آزاد کنند، صادق‌تر از بسیاری از بحث‌های شبانه‌اند. بعضی‌ها کفش را از پا درمی‌آورند چنان‌که انگار از یک نقش بیرون می‌آیند؛ بعضی دیگر حتی در خانه‌ی رفیق هم با بدنِ دفاعی حرکت می‌کنند، انگار هنوز آماده‌ی بازگشت‌اند. او از آن دسته‌ای بود که وقتی کفش‌هایش را کنار می‌گذاشت، می‌شد فهمید برای ماندن آمده، نه برای سرزدن. و این فرقِ مهمی‌ست. سرزدن، اخلاقِ آدم‌های گرفتارِ زمان است؛ ماندن، امتیازِ کسانی‌ست که هنوز برای بی‌فایدگیِ معاشرت ارزشی قائل‌اند.

کتش یا پیراهنش، بسته به فصل را روی تکیه‌ی صندلی نمی‌اندازد؛ اول کمی دورِ اتاق نگاه می‌کند، انگار با یک نگاهِ کوتاه، تغییراتِ کوچکِ خانه را ثبت کند، کتابی که جابه‌جا شده، پرده‌ای که نیمه‌باز است، فنجانی که از صبح مانده، بسته‌ی سیگاری که نصفه شده. آدم‌ها گمان می‌کنند رفیق به خانه‌ی رفیق نمی‌آید که چیزی را بسنجد. خب اشتباه می‌کنند... رفیقِ واقعی، دقیق‌تر از هر غریبه‌ای می‌بیند؛ اما هنرِ او در این است که دیدن را به شکلِ داوری اجرا نکند. او تغییرات را می‌فهمد، اما فقط آن‌قدر که بفهمد امروز چه حال‌وهوایی در اتاق نشسته، نه آن‌قدر که آن را به پرونده تبدیل کند. ما اغلب نامِ این را صمیمیت می‌گذاریم، درحالی‌که صمیمیت، پیش از هر چیز، نوعی انضباطِ نگاه است، این‌که تا کجا حق داریم ببینیم و از کجا به بعد باید بگذاریم چیزها به سکوتِ خودشان وفادار بمانند.

اولین جمله‌ها همیشه از جنسِ اصلیِ دیدار نیستند. هیچ دیدارِ مهمی با جمله‌ی مهم شروع نمی‌شود. «گرمه.» «ترافیک بد بود.» «چای حاضره؟» «سیگار داری؟» این‌ها حرف نیستند؛ ابزارند. پیچ‌های کوچکی هستند که با آن‌ها دو نفر دستگاهِ مشترکِ حضور را سوار می‌کنند. فقط آدم‌های خام فکر می‌کنند حقیقت در جملاتِ بزرگ است. حقیقت اغلب در همین پیش‌پاافتاده‌ترین تعارف‌های کوتاه لانه می‌کند. اینکه او می‌گوید «چای حاضره؟» و من بدونِ توضیح می‌گویم «الان می‌ریزم»، یعنی سال‌هاست میانِ ما نوعی اقتصادِ ساده از نیاز و پاسخ شکل گرفته؛ اقتصادی که هنوز آلوده به توضیح‌دادنِ بیش از حد نشده است. نزدیکیِ واقعی همیشه چیزی از حذف در خود دارد، حذفِ مقدمه، حذفِ توجیه، حذفِ اضطرارِ خودنمایی. وقتی دوستی بالغ می‌شود، زبان در آن کوتاه‌تر می‌شود، نه بلندتر. هرچه رابطه صادقانه‌تر، نیاز به تفسیر کمتر.

من می‌روم سمتِ آشپزخانه و او، همان‌طور که می‌دانم، مستقیم روی همان صندلی نمی‌نشیند که برایش در نظر گرفته‌ام. آدم‌ها هرگز دقیقاً در جایی که برایشان آماده شده قرار نمی‌گیرند؛ این یکی از معدود آزادی‌های واقعیِ بدن در زندگیِ روزمره است. کمی در اتاق راه می‌رود، به کتابی دست می‌زند، از پنجره به خیابان نگاه می‌کند، بعد جایی می‌نشیند که نسبتِ خودش را با اتاق تنظیم کرده باشد. انتخابِ جای نشستن، انتخابِ زاویه‌ی بودن است. یکی دوست دارد پشتش به دیوار باشد، یکی رو به در، یکی نزدیکِ زیرسیگاری، یکی کنارِ پنجره. من همیشه فکر کرده‌ام هرکس جای نشستنِ خودش را با نوعی فلسفه‌ی نانوشته انتخاب می‌کند، با میزانی از دفاع، میل، خستگی و آمادگی برای مواجهه. او معمولاً جایی می‌نشست که بتواند هم اتاق را ببیند، هم اگر خواست، برای چند ثانیه نگاهش را از من بردارد و به بیرون پناه ببرد. این یعنی هنوز به گفت‌وگو وفادار است، اما نمی‌خواهد اسیرِ آن شود. گفت‌وگوی خوب باید راهِ فرارِ بصری داشته باشد؛ وگرنه به بازجویی شبیه می‌شود.

وقتی چای را می‌آورم، بخار زودتر از دست‌های من وارد میدان می‌شود. بخار همیشه پیشاهنگِ آشتی‌ست. استکان‌ها را که روی میز می‌گذارم، صدای خفیفِ برخوردِ لیوان با چوب، از آن صداهای کوچکی‌ست که اگر کسی به آن‌ها دقت کند، می‌فهمد بخش بزرگی از زندگی نه در امورِ بزرگ، که در تنظیمِ همین ارتعاش‌های ناچیز می‌گذرد. او معمولاً قبل از آن‌که چای را بردارد، به رنگش نگاه می‌کند. این نگاه برای من از خودِ نوشیدن مهم‌تر است. نگاه‌کردن به چای، مکثی‌ست میانِ پذیرش و استفاده و هرجا مکث باشد، هنوز امکانی برای اندیشیدن هست. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که می‌خواهد هر چیز فوراً مصرف شود، تصویر، خبر، بدن، غذا، عاطفه. اما رفاقتِ مبتنی بر چای و سیگار هنوز بقایای مقاومتی آرام را در خود نگه داشته، چیزها را بلافاصله نمی‌بلعد، کمی نگه می‌دارد، دورشان می‌گردد، به بخارشان فرصتِ دیده‌شدن می‌دهد. شاید به همین دلیل است که من همیشه گفته‌ام تمدن را باید نه از سخنرانی‌های رسمی، که از نحوه‌ی گذاشتنِ استکان روی میز سنجید...

سیگار اما داستانِ دیگری دارد. اگر چای، ماده‌ی امتدادِ گفت‌وگوست، سیگار دستگاهِ قطع و وصلِ آن است. آدم‌ها حرف می‌زنند، بعد برای چند ثانیه خاموش می‌شوند تا پک بزنند، دود را بیرون بدهند، خاکستر را بتکانند. همین توقف‌های کوتاه است که گفت‌وگو را از پرگویی جدا می‌کند. هر رابطه‌ای که نتواند سکوت‌های سیگاری را تحمل کند، در حقیقت هنوز به دیگری اعتماد نکرده است. او پاکت را برمی‌دارد، یکی بیرون می‌کشد، با دو انگشت صافش می‌کند، کمی به فیلتر ضربه می‌زند، و بعد منتظرِ آتش می‌ماند. من همیشه فکر کرده‌ام لحظه‌ای که دو نفر سرِ یک شعله به هم نزدیک می‌شوند، یکی از کهن‌ترین صحنه‌های همزیستیِ انسانی تکرار می‌شود. پیش‌ترها آتش برای پختن و گرم‌شدن بود؛ حالا برای سوختنِ داوطلبانه‌ی چیزی‌ست که می‌دانیم مضر است. اما مسئله فقط زیان نیست. سیگار، برای بسیاری از ما، نه وسیله‌ی مرگ، که روشی برای مرزبندیِ زمان بوده، یک نخ برای رسیدن، یک نخ برای بازشدنِ حرف، یک نخ برای آن موضوعی که نمی‌دانیم چطور واردش شویم، یک نخ برای ختمِ بحثی که بیش از حد جدی شده. انسان مدرن، که دیگر آیین‌های جمعیِ زیادی برای مکث ندارد، بخش‌هایی از آیین را در سیگار حفظ کرده است، آتش، دود، اشتراک، وقفه، زوال.

حرف‌ها به‌تدریج شکل می‌گیرند. نه از مرکز، از حاشیه. اول از چیزی بیرونی شروع می‌کنیم؛ از خیابان، از قیمت‌ها، از کتابی که تازه دیده‌ایم، از آدمی که هر دو می‌شناسیم. بعد کم‌کم، مثل وقتی که چشم در تاریکی به نور عادت می‌کند، موضوعاتِ سنگین‌تر خودشان را نشان می‌دهند. من هیچ‌وقت به گفت‌وگوهای مستقیم اعتماد نداشته‌ام. آدمی که بی‌مقدمه سراغِ اصلِ درد می‌رود، معمولاً یا می‌خواهد اعتراف بگیرد یا از سکوت می‌ترسد. دردهای جدی باید از کنار لمس شوند. باید بگذاری چند موضوعِ بی‌خطر رد شوند، چند شوخیِ کوچک اتفاق بیفتد، چند بار چای سر کشیده شود، چند نخ سیگار سوخته بماند، تا ناگهان یکی از میانِ حرف‌های کم‌اهمیت جمله‌ای بگوید که وزنِ واقعیِ شب/روز را عوض کند. بسیاری از عمیق‌ترین حرف‌هایی که شنیده‌ام، در لحظه‌ای گفته شده‌اند که گوینده خودش هم قصدِ گفتن‌شان را نداشته. این لطفِ اشیاست، لطفِ اتاق، لطفِ فضای آماده‌شده‌ی پیش از آمدنِ مهمان است، زمینه‌ای می‌سازند که در آن حقیقت، بی‌آن‌که احضار شود، سر برسد.

او گاهی در میانه‌ی حرف، بلند می‌شود و تا پنجره می‌رود. از پشتِ شیشه به چراغ‌های روبه‌رو، به رفت‌وآمدِ ماشین‌ها، به آدم‌هایی که از آن پایین مثل جمله‌های ناتمام عبور می‌کنند نگاه می‌کند. من معمولاً چیزی نمی‌پرسم. بعضی مکث‌ها را نباید تفسیر کرد. انسان‌ها همیشه زمانی که نمی‌توانند جمله‌ای را درست پیدا کنند، به بیرون نگاه می‌کنند؛ انگار خیابان بتواند واژه‌ای را که در اتاق گیر کرده آزاد کند. پشتِ پنجره، شهر با بی‌رحمیِ عادیِ خودش ادامه دارد، موتوری که رد می‌شود، نوری که عوض می‌شود، صدایی که می‌آید و می‌رود. و همین ادامه‌ی بی‌تفاوتِ بیرون است که به گفت‌وگوی درون وزن می‌دهد. اگر جهانِ بیرون این‌قدر درنده و بی‌حوصله نبود، این نشستنِ ساده‌ی دو نفر کنارِ استکان و زیرسیگاری تا این حد شریف به نظر نمی‌رسید. ارزشِ بسیاری از چیزهای انسانی از درونِ خودشان نمی‌آید؛ از تضادشان با جهانی می‌آید که مرتب می‌خواهد آن‌ها را بی‌فایده اعلام کند.

گاهی ما اصلاً حرفِ مهمی نمی‌زنیم و بااین‌حال، شب عمیق می‌شود. این را آدم‌های گرفتارِ ایدئولوژیِ بهره‌وری نمی‌فهمند. آن‌ها خیال می‌کنند هر دیدار باید خروجی داشته باشد، تصمیمی، برنامه‌ای، نتیجه‌ای. اما بعضی از ضروری‌ترین شکل‌های باهم‌بودن دقیقاً در بی‌حاصل‌بودنِ ظاهری‌شان نجات‌بخش‌اند. این‌که دو نفر چند ساعت بنشینند، چای بخورند، سیگار بکشند، از هر دری حرف بزنند و آخرِ شب نتوانند بگویند «خب، حاصلِ بحث چه بود؟» نشانه‌ی شکست نیست؛ گاهی نشانه‌ی این است که دیدار توانسته از منطقِ معامله فرار کند. در جهانی که همه‌چیز باید توجیه‌پذیر باشد، رفاقتی که هنوز به خودش اجازه می‌دهد بی‌دلیل ادامه پیدا کند، نوعی مقاومت است؛ کوچک، کم‌ادعا، اما واقعی. اسپینوزا اگر این صحنه را می‌دید، شاید از نسبتِ بدن‌ها و توان‌ها حرف می‌زد؛ از این‌که بعضی مواجهه‌ها قدرتِ زیستن را افزایش می‌دهند، بی‌آن‌که موضوعِ شکوهمندی داشته باشند. این‌جا، در همین اتاقِ کم‌نور، نوعی آری‌گفتنِ خُرد به زندگی رخ می‌دهد؛ آری‌ای بدونِ سرود، بدونِ شکوه، فقط در ادامه‌دادنِ یک شب.

اما رفاقتِ واقعی فقط محلِ آرامش نیست؛ جایی‌ست که تحقیرهای روزمره هم می‌توانند بدونِ نمایش بیرون بیایند. او ممکن است ناگهان از یک توهینِ کوچکِ اداری حرف بزند، از لحنِ کسی در محلِ کار، از بی‌اعتناییِ فروشنده‌ای، از پیامی که جوابش داده نشده. چیزهایی که در مقیاسِ کلان، ناچیز به نظر می‌رسند، اما دقیقاً همین‌ها هستند که آهسته‌آهسته آدم را می‌خورند. من همیشه گفته‌ام انسان کمتر از فجایعِ بزرگ می‌شکند و بیشتر از خُردشدن‌های مکرر. یک جمله‌ی تحقیرآمیز، یک نگاهِ بالا به پایین، یک انتظارِ بی‌دلیل، یک جوابِ سرد، گاهی بیش از مصیبت‌های عظیم در روان و بدن رسوب می‌کنند. رفاقت، اگر به‌راستی رفاقت باشد، جایی‌ست که این رسوبات می‌توانند بی‌خجالت نام بگیرند. نه برای درمان، نه برای نصیحت، فقط برای این‌که کسی دیگر شاهدِ آن‌ها باشد. شاهدداشتن، گاهی از حل‌کردن مهم‌تر است. بسیاری از رنج‌ها فقط از این رو این‌قدر سنگین‌اند که بی‌شاهد مانده‌اند.

من به دست‌های او هم نگاه می‌کنم وقتی حرف می‌زند. دست‌ها همیشه زودتر از زبان افشا می‌کنند. یکی با ناخن به شیشه‌ی استکان می‌زند، یکی خاکستر را بیش از حد می‌تکاند، یکی پاکتِ سیگار را بی‌دلیل صاف می‌کند، یکی چوب خالی نبات را بی نبات در چایی هم میزند. بدن هرگز کاملاً با محتوای کلام هماهنگ نیست. و همین ناهمزمانی، حقیقت را لو می‌دهد. اگر کسی بگوید چیزی نیست اما زیرسیگاری را آن‌قدر محکم روی میز بگذارد که صدا کند، باید به صدا بیشتر از جمله اعتماد کرد. من به زبان بدگمانم، چون زیادی سریع می‌آید، زیادی آموزش دیده، زیادی متمدن. اما اشیا و حرکات، هنوز آن‌قدر تربیت نشده‌اند که کامل دروغ بگویند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از شب‌های رفاقت را بیش از آن‌که با جمله‌ها به یاد بیاورم، با صحنه‌ها به خاطر می‌آورم، با ردی از چای روی میز، با نیم‌سوختگیِ یک فیلتر، با سرفه‌ای کوتاه کنار پنجره، با سکوتی که دقیقاً بعد از نامِ یک آدم افتاد.

ساعت که جلو می‌رود، اتاق غلیظ‌تر می‌شود. نه فقط از دود؛ از رسوبِ حضور. هر دیدارِ طولانی، لایه‌ای نامرئی روی خانه می‌نشاند. انگار هوا، جمله‌ها را در خودش نگه می‌دارد. برای همین است که بعد از رفتنِ بعضی آدم‌ها، خانه مدتی همچنان بوی آن‌ها را دارد؛ نه فقط به معنای فیزیکی، بلکه به معنای وجودی. مبل همان مبل است، اما کمی فرورفته‌تر؛ استکان شسته شده، اما نقشِ انگشت برای لحظه‌ای در حافظه‌ی چشم مانده؛ زیرسیگاری خالی شده، اما سنگینیِ چند ساعت مکث هنوز روی لبه‌اش نشسته. خانه‌ها هم حافظه دارند، فقط زبان ندارند. و شاید ما به همین دلیل این‌قدر به بعضی اتاق‌ها وابسته می‌شویم، چون آن‌ها، بی‌ادعا و بی‌قضاوت، آرشیوِ ملاقات‌های ما را نگه می‌دارند.

و بعد، در لحظاتی از شب، ناگهان احساس می‌کنم تمامِ جهانِ من در همین چند چیز خلاصه شده، یک اتاقِ نه‌چندان مرتب، رفیقی که آمده، چایِ رو به سردشدن، سیگاری که کوتاه می‌شود، پنجره‌ای که شهر را قاب گرفته و گفت‌وگویی که نه جهان را عوض می‌کند، نه ما را نجات می‌دهد، اما اجازه نمی‌دهد کاملاً به ابتذالِ آن تسلیم شویم. شاید جهانِ من واقعاً چیزِ بیشتری هم نباشد. من به رستگاری‌های بزرگ بدبینم. به مراسم، به شعار، به امیدهای عمده، به زبان‌های خیلی مطمئن، به طرح‌هایی که می‌خواهند زندگی را یک‌باره معنا کنند، اعتماد ندارم. اما به این صحنه چرا. به این‌که کسی عصر یا شب از راه برسد، بنشیند، چیزی ننمایاند، چیزی را به زور حل نکند، فقط باشد، و در بودنِ خودش به اشیا و سکوت اجازه دهد وظیفه‌شان را انجام دهند. جهان اگر جایی هنوز قابلِ تحمل باشد، به‌گمانم در همین اتاق‌هاست؛ در همین قرارهای کم‌صدا، در همین رفاقت‌هایی که تاریخِ رسمی ثبت‌شان نمی‌کند، اما فروپاشیِ ما را چند ساعت عقب می‌اندازند.

برای من، این لحظه‌ها هرگز صرفاً دورهمی نبوده‌اند. این‌ها بقایای نوعی زندگی‌اند که هنوز به کندی، به مکث، به جزئیات و به بی‌فایدگیِ شریف وفادار مانده. بیرون، همه‌چیز می‌خواهد سریع‌تر، بیشتر، کارآمدتر، روشن‌تر و قابلِ‌عرضه‌تر باشد. این‌جا اما نور کمی کج است، حرف‌ها کامل نیست، خاکستر روی لبه مانده، چای گاهی زیادی پررنگ شده و هیچ‌کس از این نقص‌ها عذرخواهی نمی‌کند. شاید همین ناتمامیِ بی‌خجالت، آخرین شکلِ نجابت باشد. و اگر از من بپرسی جهانِ این کاراکتر چیست، خواهم گفت، جهانی که در آن نجات نه از آسمان می‌رسد، نه از ایده‌های بزرگ؛ از این می‌رسد که زنگی به صدا درآید، دری باز شود، کسی وارد شود، و شب/روز برای چند ساعت از حالتِ دشمنیِ محض خارج گردد.

پرده پایانی:

در که بسته می‌شود، رفتن هنوز کامل نشده است. این را فقط کسی می‌فهمد که بعد از مهمانی در خانه مانده باشد، نه کسی که رفته است. کسی که می‌رود، خودش را با پله، با آسانسور، با خیابان، با بادِ بیرون ادامه می‌دهد؛ اما کسی که می‌ماند، باید با خلا ای کنار بیاید که ناگهان شکل گرفته و هنوز گرم است. خانه بعد از رفتنِ یک رفیق، فوراً به وضعیتِ اول برنمی‌گردد. این توهمِ آدم‌های سطحی‌ست که خیال می‌کنند حضور، با خروجِ بدن تمام می‌شود. نه. بدن می‌رود، اما نسبت‌هایی که در اتاق ساخته، مدتی می‌مانند؛ مثل موجی که بعد از عبورِ قایق هنوز روی آب کار می‌کند. من بارها دیده‌ام که رفتن، از خودِ آمدن طولانی‌تر است. آمدن با زنگ آغاز می‌شود و با نشستن کامل می‌شود؛ اما رفتن، با بستنِ در تمام نمی‌شود. تازه از آن‌جا شروع می‌شود.

اول، سکوت عوض می‌شود. نه این‌که فقط صدا کمتر شود؛ جنسِ سکوت تغییر می‌کند. سکوتِ پیش از آمدن، سکوتِ انتظار بود؛ چیزی در آن جمع شده بود، چیزی در آستانه بود. اما سکوتِ بعد از رفتن، سکوتِ پس‌ماند است. سکوتی که از درونش هنوز صدای خنده‌ای نیمه‌خاموش، جمله‌ای ناتمام، سرفه‌ای کوتاه یا برخوردِ استکانی با نعلبکی عبور می‌کند. خانه بلافاصله خالی نمی‌شود؛ خانه مدتی به پر بودنِ خودش ادامه می‌دهد، حتی وقتی دیگر کسی در آن نیست جز تو. شاید به همین دلیل است که من هیچ‌وقت بلافاصله بعد از رفتنِ کسی شروع به جمع‌کردن نمی‌کنم. دست‌زدن به اشیا در آن لحظه، نوعی بی‌حرمتی‌ست. باید گذاشت اتاق، حضورِ گذشته را کمی در خودش ته‌نشین کند. باید اجازه داد آن‌چه اتفاق افتاده، پیش از آن‌که به نظم و شست‌وشو تحویل داده شود، در بی‌نظمیِ کوچکِ خودش بایستد.

استکان روی میز دیگر فقط استکان نیست. حالا از یک دهان عبور کرده، از یک دست بلند شده، لبِ آن جایی را لمس کرده که تا یک ساعت پیش بیرون از این خانه بود. و همین تماسِ ساده، شی را تغییر می‌دهد. اشیا حافظه دارند، اما نه از نوعی که بشود تعریفش کرد؛ حافظه‌شان در انحراف‌های کوچک است، در جای انگشت روی شیشه، در دمایی که دیرتر از معمول پایین می‌آید، در ته‌مانده‌ی چای، در خاکستری که شکلِ افتادنش با شب‌های دیگر فرق دارد. زیرسیگاری هم بعد از رفتنِ او بی‌طرف نمی‌ماند. ته‌سیگارها دیگر فقط زباله‌ی احتراق نیستند؛ هرکدامشان قطعه‌ای از ریتمِ شب‌اند، نشانه‌ی مکثی، فکری یا لحظه‌ای که حرفی گفته نشده. تمدن‌های بزرگ شاید از سفال و استخوان شناخته شوند؛ اما رفاقت‌های واقعی را اگر کسی بخواهد باستان‌شناسی کند، باید از روی ته‌سیگار و لکه‌ی چای بخواند. حقیقتِ بعضی شب‌ها در همین بقایا بیشتر می‌ماند تا در چیزی که گفته شده.

من معمولاً چند دقیقه‌ای همان‌جا می‌ایستم، بی‌آن‌که بنشینم. انگار بدن هنوز نمی‌داند باید به کدام حالت برگردد. وقتی کسی این‌جا بوده، بدنِ تو هم به نسبتِ او تنظیم شده زاویه‌ی نگاهت، شدتِ صدایت، جای ایستادنت، نحوه‌ی راه‌رفتن میانِ اتاق و آشپزخانه. حالا که او رفته، این تنظیم‌ها یک‌باره بی‌مصرف می‌شوند، اما محو نمی‌شوند. برای همین است که تنهاییِ بعد از رفتنِ مهمان، همیشه کمی نامیزان است. تو در خانه‌ی خودت راه می‌روی، اما خانه برای چند دقیقه دیگر دقیقاً خانه‌ی پیشین نیست. مثل اتاقی‌ست که پیانویی در آن نواخته‌اند و حالا ساز را برده‌اند، اما هوا هنوز کمی لرزشِ صدا را نگه داشته. انسان‌ها خیال می‌کنند اثرِ حضور، امرِ روانی‌ست؛ نه، کاملاً مادی‌ست. حضور، چیدمانِ نیروها را در اتاق عوض می‌کند. حتی فاصله‌ی میانِ صندلی‌ها بعد از یک دیدار دیگر همان فاصله‌ی قبل نیست. چیزی از میان‌شان گذشته.

بعد چشم می‌افتد به صندلی‌ای که روی آن نشسته بود. این صحنه همیشه کمی بی‌رحم است. فرورفتگیِ مختصرِ نشیمن، چینِ پارچه، کتی که چند لحظه آن‌جا بود و حالا نیست، همه‌شان به شکلی خاموش شهادت می‌دهند که کسی این‌جا بوده و دیگر نیست. غیاب، همیشه از خلالِ جایی که قبلاً حضور اشغال کرده دیده می‌شود، نه از خودِ نبودن. ما نبودن را مستقیماً تجربه نمی‌کنیم؛ از روی جای خالیِ چیزی که بوده می‌فهمیم. به همین دلیل هم هست که صندلیِ خالی گاهی از خودِ آدم غم‌انگیزتر است. آدم وقتی هست، با صدا و حرکت و نگاهش حضور را پر می‌کند. اما وقتی می‌رود، صندلی ناچار می‌شود به‌تنهایی بارِ غیاب را حمل کند. و اشیا برای این کار ساخته نشده‌اند، هرچند همیشه مجبورند آن را انجام دهند.

بوی خانه هم عوض می‌شود. نه فقط بوی سیگار، نه فقط بوی چایِ مانده یا هوای شب. چیزی از بوی دیگری در هوا می‌ماند؛ اما من هرگز مطمئن نبوده‌ام این بو واقعاً از تنِ او می‌ماند یا از تغییری که حضورش در ادراکِ من ایجاد کرده. شاید هر دو. بعضی آدم‌ها اتاق را نه با عطر، بلکه با نسبتِ خاصِ خودشان به هوا پر می‌کنند. بعد از رفتن‌شان، پنجره اگر بسته باشد، خانه کمی سنگین‌تر می‌شود؛ اگر باز باشد، باد شروع می‌کند به پاک‌کردنِ صحنه، اما نه فوری، نه بی‌رحمانه، بلکه با آن صبوریِ بی‌تفاوتی که طبیعت در پاک‌کردنِ آثارِ انسان دارد. من اغلب پنجره را بلافاصله باز نمی‌کنم. نه از سرِ نوستالژیِ رقیق، از این رو که می‌خواهم خانه برای دقایقی با آنچه در آن گذشته تنها بماند. هوا هم باید فرصت کند تجربه را هضم کند. شتابِ ما برای تمیزکردن، برای جمع‌وجورکردن، برای بازگرداندنِ همه‌چیز به حالت عادی، اغلب چیزی جز ترس از اثرِ واقعیِ دیدار نیست.

خانه بعد از رفتنِ مهمان، به‌نوعی راستگوتر می‌شود. وقتی او این‌جا بود، بخشی از انرژیِ اتاق صرفِ مواجهه می‌شد پاسخ‌دادن، نگاه‌کردن، گوش‌کردن، پرکردنِ فاصله‌ها. اما حالا که رفته، اتاق می‌تواند آنچه را واقعاً در خود نگه داشته، آشکار کند. در این لحظه است که می‌فهمی دیدار خوب بوده یا نه. بعضی آدم‌ها که می‌روند، خانه فوراً سبک می‌شود، انگار بارِ اضافی‌ای از دوشِ دیوارها برداشته باشند. بعضی دیگر که می‌روند، اتاق تهی نمی‌شود، عمیق‌تر می‌شود. انگار چیزی در آن جابه‌جا شده که دیگر به سادگی به جای اول بازنمی‌گردد. رفاقتِ واقعی از همین‌جا شناخته می‌شود، از کیفیتِ خلائی که بعد از خودش می‌گذارد. هر حضوری رد می‌گذارد، اما همه‌ی ردها ارزشِ یکسان ندارند. بعضی حضورها فقط شلوغی تولید می‌کنند؛ بعضی دیگر، بعد از رفتن هم نوعی تمرکز باقی می‌گذارند.

این روح که می‌گوییم، اگر بخواهم دقیق باشم، روح به معنای خرافیِ کلمه نیست. چیزی است میانِ رسوب و بازتاب. نوعی امتدادِ نامرئیِ بدن در اشیا و هوا. وقتی او می‌خندید، وقتی به پنجره تکیه می‌داد، وقتی دستش را دورِ استکان می‌بست، وقتی برای پیدا کردنِ کلمه‌ای چند ثانیه ساکت می‌شد، همه‌ی این‌ها فقط در لحظه اتفاق نیفتاده‌اند؛ چیزی از آن‌ها در ساختارِ شب مانده. خانه مثل پارچه نیست که حضور از رویش سر بخورد و برود؛ بیشتر شبیه گچِ دیوار است، چیزی را جذب می‌کند. بعضی شب‌ها من بعد از رفتنِ رفیق، هنوز حس می‌کنم اگر از اتاق بیرون بروم و برگردم، او را در همان زاویه خواهم دید؛ نه چون واقعاً آن‌جاست، بلکه چون امکانِ بودنش هنوز کاملاً از میان نرفته. هر حضوری برای مدتی در فضا به صورتِ امکان باقی می‌ماند. غیاب وقتی کامل می‌شود که این امکان هم فروبپاشد.

گاهی می‌نشینم و به چیزهایی نگاه می‌کنم که هیچ معنای مستقیمی ندارند، هسته خرمایی که کنارِ نعلبکی کج مانده، کتابی که او برداشته و درست سرِ جایش نگذاشته، خاکستری که روی لبه‌ی زیرسیگاری به یک سمت جمع شده، حتی چینِ پرده‌ای که موقعِ نگاه‌کردن به خیابان کمی کنار زده بود. برای آدمِ بی‌حوصله، این‌ها خرت‌وپرت‌اند؛ برای من اما این‌ها صورت‌های مادیِ عبورند. انسان از خودش چیزی به جا نمی‌گذارد مگر در اختلال‌های کوچک. نظمِ کامل همیشه نشانه‌ی نبودنِ زندگی‌ست. هرجا چیزی کمی از جایش منحرف شده باشد، می‌شود حدس زد تن یا نگاهی از آن‌جا گذشته. شاید به همین دلیل است که من هرگز به خانه‌های خیلی مرتب اعتماد نکرده‌ام. آن‌ها یا هیچ رفاقتی به خود ندیده‌اند یا همه‌چیز را چنان سریع پاک می‌کنند که گویی از تماس با دیگری شرم دارند.

بعد، کم‌کم، شب به کارِ فرسایشِ خودش ادامه می‌دهد. چای سرد می‌شود، دود ته‌نشین می‌شود، خیابان خلوت‌تر می‌شود و آن حضورِ باقی‌مانده از حالتِ زنده به حالتِ رسوب درمی‌آید. این لحظه‌ی عجیبی‌ست؛ جایی میانِ اندوه و آرامش. اندوه، چون چیزی خوب تمام شده. آرامش، چون تمام‌شدنِ خوب هم شکلی از وفاداری به زمان است. هر دیداری که بیش از حد ادامه یابد، خودش را لوس می‌کند. رفتن هم بخشی از نجابتِ دیدار است و بااین‌حال، آدم نمی‌تواند انکار کند که بعد از رفتنِ کسی که حضورش چیزی را در خانه روشن کرده، تاریکیِ اتاق کمی متفاوت می‌شود. نه تیره‌تر؛ دقیق‌تر. انگار سایه‌ها بعد از عبورِ یک گفت‌وگوی خوب مرزهای روشن‌تری پیدا می‌کنند. حتی لامپ هم همان نورِ قبل را نمی‌دهد. این‌ها توهم نیستند. یا اگر هم توهم باشند، از آن توهم‌هایی‌اند که حقیقت را بهتر از واقعیتِ خشک نشان می‌دهند.

من بعضی شب‌ها بعد از رفتنِ رفیق، بی‌اختیار یکی از جمله‌هایش را زیر لب تکرار می‌کنم. نه به خاطرِ معنا، به خاطرِ آهنگ. جمله‌ها وقتی در حضورِ گوینده‌اند، بخشی از بدنِ او هستند؛ وقتی می‌رود، آهنگ‌شان از معنا جدا می‌شود و مدتی در اتاق می‌چرخد. به‌ویژه جمله‌هایی که ناتمام مانده‌اند یا با خنده بریده شده‌اند. زبان هم مثل دود است؛ همه‌اش مصرف نمی‌شود، چیزی از آن در هوا می‌ماند. شاید به همین دلیل است که بعضی خانه‌ها به‌مرور از واژه‌های آدم‌های مختلف انباشته می‌شوند، بی‌آن‌که هیچ‌کس آن‌ها را به یاد بیاورد. ما در اتاق‌ها فقط زندگی نمی‌کنیم؛ آن‌ها را با لحن‌ها و مکث‌ها آلوده هم می‌کنیم. خوشبختانه آلوده. وگرنه خانه به چه درد می‌خورد، اگر فقط محلِ خواب و نگهداریِ وسایل باشد؟

در پایان، آن‌چه می‌ماند نه خودِ اوست، نه صرفاً خاطره‌ی او؛ چیزی می‌ماند از نسبتِ میانِ او و این خانه و من. روحِ باقی‌مانده، در اصل، روحِ آن نسبت است. خانه کمی جابه‌جا شده، من هم. اشیا برای چند ساعت از مصرفِ معمولی‌شان بیرون آمده‌اند و در یک واقعه شریک شده‌اند. فردا شاید همه‌چیز جمع شود، استکان‌ها شسته شوند، زیرسیگاری خالی شود، پنجره باز بماند، بوی دود از پرده بیرون برود. اما این‌ها فقط پاک‌کردنِ سطح‌اند. آنچه واقعاً اتفاق افتاده، یعنی تغییرِ خفیفِ هندسه‌ی اتاق، به این سادگی محو نمی‌شود. از بعضی دیدارها، خانه کمی وسیع‌تر بیرون می‌آید؛ از بعضی دیگر، خسته‌تر. از این یکی، اگر صادق باشم، خانه انگار برای چند ساعت از خانه‌بودنِ صرف درآمده و به چیزی شبیه پناهگاه تبدیل شده بود. و بعد از رفتنِ او، این پناهگاه فوراً خراب نمی‌شود. شبحِ کارکردش می‌ماند.

شاید تمامِ معنای دوستی هم همین باشد، این‌که کسی بیاید، مدتی در اتاقت بنشیند، و بعد از رفتن، جهان را همان جهانِ قبلی باقی نگذارد. نه با سخنانِ عظیم، نه با معجزه، فقط با حضورِ دقیقِ خودش. و تو بعد از بسته‌شدنِ در، در خانه‌ای می‌مانی که دیگر دقیقاً همان خانه‌ی یک ساعت پیش نیست. این تغییر کوچک، این جابه‌جاییِ تقریباً نامرئی، از بسیاری از وعده‌های بزرگ راستین‌تر است. چون نه می‌خواهد نجاتت دهد، نه فریبت دهد. فقط ثابت می‌کند که هنوز هم ممکن است انسانی از جایی عبور کند و در سکوتِ اشیا اثری بگذارد که تا مدتی دوام بیاورد. و در زمانه‌ای که بیشترِ چیزها بی‌اثر می‌آیند و بی‌اثر می‌روند، همین اندک، کم نیست...

خانهچایدوستسیگارفلسفه
۴۰
۳۲
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید