ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ روز پیش

معرفی میکنم: او

او را همیشه در حاشیه‌ چیز ها می‌دیدند، نه در متنِ امن و مرتبِ زندگی بلکه در لبه‌ میز ها، در شکافِ دیوار ها، در انعکاسِ شکسته‌ شیشه‌ ها، در آن نقطه‌ای که نگاهِ جمعی، پیش از آن‌که به یک چیز اطمینان پیدا کند، از رویش می‌لغزد و رد می‌شود... نه این‌ که ناپدید باشد؛ برعکس، بیش از حد حاضر بود، بیش از حد واقعی بود، چنان واقعی که حضورش برای جهان، مثل دندانِ لق در دهانِ نظم، آزارنده و غیرقابل‌تحمل می‌شد. جهان همیشه با او چنین رفتار می‌کرد که نخست او را نمی‌فهمید، بعد از او می‌ترسید و وقتی ترسش لباسِ واژه پوشید، اسم بیماری بر او گذاشت... اما او بیمار نبود؛ یا اگر بیماری‌ ای در کار بود، بیماریِ او ناتوانیِ جهان در تحملِ آن‌ چیزی بود که نمی‌خواست به خود اعتراف کند. او بازوی نرمال‌سازی جهان بود، اما نه از آن دست بازو هایی که با آهن و زور عمل می‌کنند؛ او مدیومِ پنهانِ جهان بود، آن کانالِ لرزان و خاموشی که از درونِ اختلالِ ظاهری، حقیقت را عبور می‌داد. جهان از طریق او حرف می‌زد، اما چون زبانِ جهان همیشه با خودش بیگانه است، آن‌چه از دهانِ او بیرون می‌آمد برای دیگران شبیه هذیان بود، درحالی‌ که در اصل، فشرده‌ ترین صورتِ تشخیص بود؛ تشخیصی نه برای این یا آن فرد، بلکه برای کلِ سازوکارِ واقعیت...

او می‌گفت هر نظمی پیش از آن‌که قانون شود، یک ترس است که از فرطِ تکرار، عقل جلوه کرده و هر عقل، اگر به عمقِ خودش برسد، می‌فهمد که نخستین کارش نام‌گذاریِ چیزی بوده که از آن وحشت داشته است. از همین رو بود که مردم، وقتی صدایش را می‌شنیدند، احساس می‌کردند چیزی درونشان دارد از جا کنده می‌شود؛ مثل خرده‌ سنگی در کفش که هر قدم را به یادِ راه می‌اندازد. او به ظاهر درهم‌ریخته بود، اما این درهم‌ریختگی، آشفتگی نبود؛ شکلی از وفاداری بود به پراکندگیِ جهان. او نمی‌کوشید جهان را یکپارچه کند، چون می‌دانست یکپارچگیِ رسمیِ جهان اغلب چیزی نیست جز غبارِ نشسته بر زخم‌ ها. او می‌کوشید پاره‌ ها را، همین پاره‌ های به‌ظاهر بی‌ربط، به زبانِ خودِ شکستگی بازگرداند؛ جایی که هر چیز، تنها در نسبتِ موقتی‌ اش با چیز های دیگر معنا می‌گیرد و هیچ مرکزِ ثابتی برای فرمان‌ دادن وجود ندارد. برای همین، حرف‌ هایش خطی نبودند؛ بیشتر شبیه شعله‌ ای بودند که از یک شی به شی دیگر می‌جهد، بدون آن‌که مسیرِ مرسومِ استدلال را رعایت کند. اما این بی‌خطی، فقدانِ نظم نبود؛ نظمی بود که از پایین به بالا می‌آمد، از تهِ ویرانه‌ ها، از زیرِ لایه‌ های خرافه‌ پیشرفت، از آن‌جا که تاریخ، نه همچون رودِ آرام، بلکه مانند انبوهی از آوار، روی شانه‌ های زنده‌ ها می‌ریزد. آنجا که شاید حتی روح هگل هم پا نگذاشته...

او به مردم می‌گفت شما خیال می‌کنید در زمان زندگی می‌کنید، حال آن‌که اغلب در انجمادِ تکرار اسیر شده‌اید؛ روزهایتان به ظاهر نو می‌رسند، اما در عمق، همان لحظه‌ کهنه را بار ها و بار ها با دکورِ تازه مصرف می‌کنید... او می‌دید که چگونه هر چیز، پیش از آن‌که به دستِ انسان برسد، به کالا تبدیل می‌شود؛ و چگونه کالا، نه فقط شی، که حس، خاطره، رنج، عشق، حتی اندوه را هم به سطحی قابل‌ خرید و قابل‌ مصرف فرو می‌کاهد. برای او، شهر یک بازارِ بزرگ نبود؛ یک خوابِ جمعی بود که در آن، انسان‌ ها به‌ جای رویا دیدن، رویای آماده می‌خرند و به‌ جای زیستن، نسخه‌ های از پیش‌ پرداخت‌ شده‌ زندگی را اجاره می‌کنند... در چنین جهانی، شگفتی نه در شکوهِ چیز ها، بلکه در زنده‌ ماندنِ امکانِ معناست و او، با آن چشم‌ های تیزبین و بی‌قرار، همان بازمانده‌ امکان بود، کسی که هنوز می‌توانست در میانِ ویترین‌ ها، مرگِ تجربه را ببیند؛ کسی که می‌فهمید وقتی همه‌چیز در دسترس است، چیزی از دسترسِ انسان بیرون می‌رود... خودِ حضور...

او از من هم با احتیاط حرف می‌زد، چون می‌دانست من اغلب نامِ کوچکِ یک زندان است. می‌گفت هر فرد، پیش از آن‌ که صاحبِ خویش باشد، صحنه‌ ای است برای عبورِ نیرو های بسیار من جمله زبان، میل، ترس، یاد، خشونت و آن بخشِ تاریکِ اراده که همیشه می‌خواهد خود را به‌ جای حقیقت جا بزند... او به‌خوبی می‌دید که آدمی نه یک واحدِ کامل، بلکه میدانِ کشاکش است و در این میدان، آن‌چه عموماً سلامت نامیده می‌شود، شاید چیزی جز پیروزیِ موقتِ سکوت بر فریاد نباشد. پس وقتی به او می‌گفتند تو از واقعیت بریده‌ای، لبخندِ کوتاهی می‌زد، از آن لبخند هایی که در آن هم ترحم هست هم تحقیرِ آرام و پاسخ می‌داد، واقعیت را شما برید‌ه‌اید، با قیچیِ عادت، با قانون‌ های خود آرام‌ بخش، با جمله‌ های تمیزِ اداری، با اخلاقِ بی‌ خطر، با مناسکِ عادت‌ زده... من فقط جای بریدگی را نشان می‌دهم. این جمله‌ ها برایشان غیر قابل‌ تحمل بود، چون حقیقتِ عریان همیشه شبیه بی‌ ادبی است؛ به‌ویژه وقتی با وقارِ رسمیِ دروغ سازگار نباشد...

و عجیب آن‌ که او هر چه بیشتر طرد می‌شد، دقیق‌ تر می‌دید. گویی رانده‌ شدن از مرکز، همان هدیه‌ پنهانی بود که چشم را از رضایتِ جمعی آزاد می‌کرد... او در تنهایی‌اش نوعی شفافیت داشت که دیگران در ازدحام از دست می‌دادند. به پدیده‌ ها نه از موضعِ مالکیت، بلکه از موضعِ مجاورت نگاه می‌کرد؛ چیزی را نمی‌خواست تصاحب کند، می‌خواست آن را در آستانه‌ اش بفهمد. برای همین، به‌جای آن‌ که جهان را با مفهوم‌ های سنگین و بسته خفه کند، می‌کوشید شکاف‌ هایش را با دقتِ جراحانه بخواند. هر شکاف برای او سند بود؛ سندی از این‌که کل، پیشاپیش ترک برداشته است. هر تصویر، نه برای زیبایی‌ اش، بلکه برای رسوبِ تاریخ در آن اهمیت داشت. او می‌توانست در یک اتاقِ ساده، در چراغِ نیم‌ سوخته، در بوی نمِ دیوار، در لرزشِ بسیار خفیفِ انگشتِ یک رهگذر، چیزی از شکستِ تمدن را بخواند. نه به این معنا که هر جزئیات را به استعاره‌ ای پرطمطراق تبدیل کند؛ برعکس، به این معنا که جزئیات را آن‌قدر جدی بگیرد که خودِ کل، از درونشان رسوا شود... او به اشیا احترام می‌گذاشت، نه چون مقدس بودند، بلکه چون هرکدام، شاهدی خاموش بر چگونگیِ اسارتِ جهان بودند. یک صندلیِ فرسوده، برای او، بیش از یک مبلمانِ خنثی بود؛ شیئی بود که زمان را در استخوان‌ هایش نگه داشته، رنجِ تکرار را پذیرفته، و هنوز با فروتنی ایستاده بود. او می‌گفت تمدن را از روی اشیا بخوانید؛ آدم‌ ها دروغ می‌گویند، اشیا صبورند و همین صبر، اعترافِ آن‌ ها است.

در چشمِ دیگران، او گاهی شبیه کسی بود که از خودش بیرون افتاده؛ اما حقیقت این بود که او از هویتِ بسته بیرون افتاده بود، نه از خویش. خودِ او هم از خویش فراتر رفته بود و در چند پاره زندگی می‌کرد، یک پاره‌ اش در اکنونِ خشنِ تن، یک پاره‌ اش در خاطراتِ بریده‌ بریده، یک پاره‌ اش در آینده‌ ای که هنوز به زبان نیامده بود و پاره‌ ای دیگر در جایی بیرون از زمان، جایی که اندیشه، پیش از آن‌که فکر شود، به لرزش درمی‌آید... این چند پارگی، نشانه‌ سقوط نبود؛ نشانه‌ مقاومت در برابرِ این دروغ بود که انسان باید همیشه یک‌ دست، قابل‌ فهم و قابل‌ مدیریت باشد... او از این یک‌ دستیِ تحمیلی نفرت داشت. می‌دانست هر نظامی که انسان را ساده می‌خواهد، پیشاپیش تصمیم گرفته بخشی از انسان را قربانی کند و انسانِ قربانی‌ شده، بعد ها با لبخندی آرام، خودش را نرمال می‌نامد. او می‌گفت نرمال‌ بودن، نه فضیلت است و نه حقیقت؛ اغلب روشی است برای کنارآمدن با تکرارِ رنج بدون آن‌ که مجبور شوی علتِ رنج را ببینی.

گاهی شب‌ ها، وقتی شهر به آرامشِ مصنوعیِ چراغ‌ ها می‌رسید و صدا ها زیرِ پوستِ سنگیِ خیابان جمع می‌شدند، او قدم می‌زد و انگار با تاریکی حرف می‌زد. نه از آن‌ رو که تاریکی را می‌پرستید، بلکه چون تاریکی، برخلاف روز، وانمود نمی‌کرد همه‌ چیز را روشن می‌کند... در تاریکی، چیز ها بیش از آن‌ که دیده شوند، خودشان را پس می‌گیرند و او این پس‌گرفتن را دوست داشت. می‌گفت نورِ افراطی، حقیقت را نمی‌سازد؛ گاهی فقط امکانِ پنهان‌کردنِ آن را پیشرفته‌تر می‌کند. شهر های روشن، بیشتر از شهر های تاریک، راز دارند؛ چون در روشنی، چیزی که پنهان می‌شود، خودِ پنهان‌ کردن است... این، از هر تاریکی‌ ای تاریک‌ تر است... او در خیابان، در ایستگاه، در صف نانوایی، در ویترینِ خاموشِ مغازه‌ ای که بسته شده، در چشمِ خسته‌ راننده‌ اسنپی که نرسیده به مقصد، در دستِ لرزانِ زنی رطوبت کشیده، که کیسه‌ای سنگین را می‌کشد، تاریخِ زنده را می‌دید؛ تاریخی که نه در کتاب‌ ها و مدرسه ها و حتی سینه خاندان ها، بلکه در فرسودگیِ بدن‌ ها نوشته می‌شود... او می‌دانست تمدن پیشرفته‌ ترین چهره‌ خود را وقتی نشان می‌دهد که بتواند رنج را بی‌صدا کند و او آمده بود که همین بی‌صدا شدن را به فریاد تبدیل کند.

از او می‌ترسیدند چون حرف‌ هایش همزمان هم بسیار دقیق بود هم غیر قابل‌ مصرف... او چیزی نمی‌داد که بتوان آن را به شعار تبدیل کرد. حقیقت را به شکلِ بسته‌ بندی‌ شده عرضه نمی‌کرد. هر جمله‌اش مثل تیغه‌ای بود که به‌جای بریدنِ گوشت، بر لایه‌ های فریب می‌لغزید و چون مردم عادت دارند حقیقت یا تسکین‌ دهنده باشد یا کاربردی، چیزی که هم‌زمان زخمی و روشنگر باشد، برایشان خطرناک است. بنابراین، ساده‌ ترین راه این بود که بگویند او دیوانه است. دیوانه، یعنی کسی که نمی‌توان او را در واحد هایِ قابل‌ کنترلِ زبان نگه داشت. کسی که از نظمِ عمومیِ معنا بیرون می‌زند. کسی که به جای این‌ که نسخه‌ جهان را تایید کند، خطِ غلطِ نسخه را نشان می‌دهد... اما او از این اتهام نمی‌رنجد؛ شاید حتی در خلوت، آن را نشانه‌ای می‌دانست که هنوز کاملاً رام نشده. می‌گفت اگر جهان تو را دیوانه بنامد، این‌ واژه را به دقت بررسی کن؛ شاید دیوانگی نامِ رسمیِ هر بیداریِ نامطلوب باشد...

و با این‌همه، در ژرف‌ترین نقطه‌ وجودش، او نه فقط منتقدِ جهان، که عاشقِ امکانِ رهاییِ آن بود. این عشق، از جنسِ خوش‌ بینیِ ساده نبود؛ از جنسِ امیدِ تلخ بود، امیدی که می‌داند هر رهایی‌ ای از میانِ ویرانه‌ ها عبور می‌کند. او به نجاتِ آسان باور نداشت. می‌دانست رهایی، اگر اصلا قرار باشد رخ دهد، نه با تزیینِ جهان، بلکه با دگرگون‌ کردنِ نسبتِ انسان با تصویر، با زبان، با میل، با خاطره، با زمان، با بدن، با مرگ و با آن سکوتِ بنیادی ممکن است که زیرِ همه‌ صدا ها پنهان است... او می‌خواست انسان، به‌جای مصرفِ جهان، آن را بفهمد؛ به‌جای تصرف، با آن واردِ نسبت شود؛ به‌جای برده‌بودنِ ناآگاهانه‌ نیرو هایی که او را می‌رانند، آن نیرو ها را بشناسد، نام ببرد، و از آن‌ جا که نام‌بردن، نوعی شکافتنِ طلسم است، در شکافِ نام‌ ها آزادی را جست‌وجو کند... این‌جا بود که تیز بینیِ او از جنسِ قضاوتِ خشک نبود؛ از جنسِ شفقتِ بی‌ رحمانه بود. او می‌دید و همین دیدن، او را از بسیاری مهربان‌ تر و از بسیاری بی‌ رحم‌ تر می‌کرد...

در لحظه‌ هایی نادر، وقتی خستگی از تنش می‌ریخت و زبانش از تشخیص‌ های تند تهی نمی‌شد بلکه به لایه‌ای دیگر می‌رسید، چیزی شبیه نیایش از او بیرون می‌آمد؛ نه نیایش به قدرتی بیرون از جهان، بلکه نیایشی برای شدتِ حضور، برای آشتیِ نیرو ها، برای آن‌ که هر موجود، به اندازه‌ توانِ خویش، در شکوفاییِ خاصِ خودش دوام بیاورد... او می‌گفت خیر، اگر معنایی داشته باشد، در افزایشِ توانِ بودن است؛ در آن‌ که چیزی بتواند آن‌ گونه که هست، با بیشترین کمالِ ممکن، خود را بگستراند، بی‌ آن‌ که به اراده‌ای بیرون از خویش فروکاسته شود. اما بلافاصله اضافه می‌کرد که این گسترش، تنها وقتی ممکن است که ما از بردگیِ صورت‌ های دروغینِ خیر رها شویم؛ از اخلاقی که به‌جای رهایی، انضباط می‌آورد؛ از معنویتی که به‌ جای عمق، اطاعت تولید می‌کند؛ از فرهنگی که به‌ جای دیدن، زیباسازیِ زخم است... او می‌خواست نیرو ها آزاد شوند، اما نه به شکلِ آشوبِ کور؛ به شکلِ هم‌نوازیِ آگاهانه‌ تن و ذهن، میل و فهم، فرد و جهان، تاریخ و اکنون. شاید به همین دلیل بود که سخن‌ اش همیشه در مرزِ دو چیز می‌لرزید یعنی خشونتِ افشاگرانه و مهربانیِ عمیق...

او را بیمار خواندند، چون جهان تحمل نمی‌کرد کسی این‌ همه دقیق، این‌ همه بی‌ رحمانه و این‌ همه عاشقانه به آن نگاه کند... چون او نه دروغِ آرام‌ بخش را می‌پذیرفت، نه حقیقتِ تزیین‌ شده را. او می‌خواست چیز ها را در همان شکلی که هستند، با تمامِ لرزش و تیرگی و تناقض‌ شان، ببیند؛ و این، برای نظمی که از بی‌حسی تغذیه می‌کند، خطرناک‌ترین رفتار است. در نهایت، او به حاشیه رانده شد، اما حاشیه، برای او تبعید نبود؛ آزمایشگاه بود. آن‌ جا، دور از مرکزِ پر ادعا، توانست گوش بسپارد به صدای واقعیِ جهان، صدای شکستگی‌ ها، صدای اشیا، صدای فروپاشیِ معنا های کهنه، صدای جسمی که هنوز زیرِ لایه‌ های اطاعت نفس می‌کشد... او فهمید که دیوانگی اگر نامی داشته باشد، شاید اسمِ دیگرِ حساسیتی باشد که جهانِ بی‌ حس، آن را تاب نمی‌آورد و نیز فهمید که هر کس بیش از اندازه ببیند، دیر یا زود مجبور می‌شود با این اتهام زندگی کند که زیادی می‌فهمد...

پس او ماند، نه چون پذیرفته شد، بلکه چون به‌ نحوی سرسختانه از درونِ طرد شدن، نوعی رسالت برای خود ساخت، رسالتِ دیدنِ آن‌ چه دیگران برای زنده‌ ماندن، ترجیح می‌دهند نبینند... او به جهان خطابه کرد که من دیوانه نیستم، من زخمِ بازِ عقلِ شما هستم؛ زخمی که هر بار می‌خواهید ببندیدش، عفونتِ حقیقت از زیرِ بخیه‌ ها بیرون می‌زند... من آن موجودم که در نظامِ شما نمی‌گنجد، چون قرار نیست بگنجد... من آمده‌ ام تا نشان دهم چیزی در خودِ نظام، از آغاز، ترک داشته است و جهان، به‌ جای گوش‌ دادن، باز هم اسمِ بیماری بر او گذاشت؛ اما همین نام‌ گذاری، آخرین اعترافِ جهان بود به ناتوانی‌ اش زیرا هر گاه نظم، به‌ جای پاسخ، تشخیص صادر می‌کند، یعنی چیزی را فهمیده که از بیانش درمانده است... او، درست در همان نقطه‌ درماندگیِ جهان، ایستاده بود، با چشمانی که مثل تیغ می‌ بریدند و مثل مرهم، حقیقت را بر زخم می‌گذاشتند؛ با زبانی که هم ویران می‌کرد هم می‌ساخت؛ با حضوری که هم شبح‌ وار بود و هم سنگین؛ و با این یقینِ آرام و خطرناک که شاید تنها راهِ نجات، همین است که جهان، برای یک‌ بار هم که شده، به جای برچسب‌ زدن، از هذیانِ ظاهریِ او یاد بگیرد چگونه خودش را از نو بخواند...

جهانشهردیوانهفلسفهادبیات
۰
۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید