
همیشه تصورم این بود که زندگی دو راه پیش پام میذاره یکی خوب که در راستای اهدافم و دیگری بد که من و از اهدافم یا دور میکنه و یا باعث میشه بهشون دست پیدا نکنم.
اما امروزه تصورم عوض شده، تصور میکنم زندگی دوتا داستان و پیش پام میذاره هردو آموزنده و دارای دستاورد های بخصوص ، هردوشون با پایان خوب و من فقط لازمه انتخاب کنم که تو کدومش پا بذارم.
درسته بهم ربطی ندارن اما دستاورد،چالش وآموزش های خودشون و دارن.
همیشه وقتی چالشی تو زندگیم پیش میومد حالا چه مالی و یا چه در ابعاد دیگه حس بچه ای و داشتم که میخوان تنبیه ش کنن دست به هرجا و هرکس مینذاختم ،بغض میکردم و گریه و التماس میکردم ، پاهام سفت میشد و از رفتن به سمت اون انباری یا حموم تاریک و یا دیدن کمربند و یا اخم ، جلو گیری میکردم و تصور میکردم که زندگی با بی رحمی تمام منو کشون کشون به سمتش میبره.
حس میکردم دارم به سمت یک گرداب مخوف و تاریک کشیده میشم که تهش نا پیداست و من حتما کارهای بد زیادی کردم که دارم تنبیه میشم.
ایندفعه کمی از دورتر بخودم و ماجرا نگاه کردم. من تمام تلاش های لازم و انجام داده بودم حتی گاهی بیشتر از توانم ، حقیقتش اینه هردفعه حس از خود بیزاری و یا خودکم بینی میومد سراغم و همش بخودم میگفتم هرچی تلاشم کنی کافی نیست، اما این دفعه فرق داشت.
یک مدت کوتاهی و مثل عادت هام رفتار کردم و به حال خودم تاسف خوردم و حتی دست دراز کردم به سمت اشخاصی که فکر میکردم کمکم میکنن.
اما برای چند لحظه بعد به خودم اومدم. دیدم شاید این فقط یک دریچه به بعد دیگه است.
داشتم فکر میکردم اگر واقعا آلیس از اون خرگوش میترسید و تو سوراخ نمیرفت واقعا سرزمین عجایب و پیدا میکرد؟
اگر ادموند،لوسی و سوزان از رفتن تو اون کمد می ترسیدن نارنیا و پیدا میکردن؟
اون ها قهرمان شدن، قهرمان داستان های خودشون.
هر داستان پر از فراز و نشیب و پر از دستاورد و آموزش بود، حتی جاهایی بدبیاری و قهرو حس شکست.
اما هر دوتا خوب تموم شدن و قهرمان های داستان وقتی برگشتن به خونه هاشون کلی چیز یاد گرفته بودن که میتونستن ازشون استفاده کنن.
و متوجه شدم که بار هر ماجرا و دستاورد و تجربه من بارها بین نارنیا و سرزمین عجایب سفر کردم.
بعدش دیگه دست به جایی و کسی ننداختم پاهام راست شدن استوار ایستادم، دستام و به طرفین باز کردم و خودم و سپردم به گردابی که روبروم بود .حقیقتش بعد از این تصور دیگه اونقدرهام مخوف و تاریک و ترسناک نبود.
با خودم گفتم ایندفعه قراره سر از کدوم سرزمین در بیارم؟
شهر اوز یا جک و لوبیای سحرآمیز ؟
اینبار زندگی برام چه داستانی و تدارک دیده؟
چشمام و بستم و کشیده شدم تو گرداب.
سفر شاهزاده خاکستری