ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

دقیقه ه‍ای سیاه

هنوز چند دقیقه بیشتر از شروع فیلم نگذشته بود.

تا حالا تا این اندازه با دیالوگ های یک فیلم حس نزدیکی نکرده بودم.

فکر میکنم فیلم نامه برگرفته شده از گفت و گو درونی یک انسان تنهاست.

همونطور که گفته بودم : عقیده دارم که آدما برای تنهایی ساخته نشدن، برای همین وقتی کسی و از بیرون پیدا نمیکنن ، یک من درونی برای خودشون میسازن ، که وقت های تنهایی، که اغلب اوقات میشه و باهاش حرف بزنن.

دیالوگ ها همین اندازه بی پروا، متضاد و بی رحمانه بین دوطرف منتقل میشه. فکر میکنم تنها کسی که میتونه تمام دلایل به ظاهر موجه اما غیر واقعی که سالهاست برای متقاعد کردن بقیه میگی تا دست از سوال هاشون بردارن و دوباره تنهات بذارن و پشت سر بذاره ، خودتی!

خودتی که با بی رحم ترین حالت ممکن خودتو به چالش میکشی و این مکالمه تاجایی ادامه پیدا میکنه که در عریان ترین حالت ، مجبور به اعتراف غم انگیز ترین و اصلی ترین دلیل میشی.

دوباره نمیتونم همزمان از یکی متنفر باشم و دوستش داشته باشم. ترس از پذیرفته نشدن و ترد شدن. حقیقتی تلخ اما انکار ناپذیر.

یادمه وقتی اون گفت و گو تموم شد یک دل سیر گریه کردم، انگار بعد از اون تونستم جا برای حقیقت باز کنم

کی انقدر تنها شدم؟!

کی دنیای رنگین کودکی و اون شادی و شیطنت ها جاشو به این دنیای خاکستری داد؟

نمیدونم.

فقط یادمه به خودم که اومدم ، مشغول خودند داستان ها و شعر هایی بودم که منو تا عمق خیالات میبرد.

هرکدوم از ما یک زمانی و فقط برای یک نفر ، دست از کتابخونه خیالمون برداشتیم و کتاب هاشو فروختیم تا زندگی تازه ای و شروع کنیم. اما اون رفت ....

فقط میدونم منتظر کسی موندم که میدونستم قرار نیست هیچ موقع بیاد. گاهی طعم تلخ حقیقت و با چند حبه دروغ عوض میکردم تا شاید راحت تر از گلوی مغز و دلم پایین بره.

پذیرش اشتباه جرات زیادی میخواد ، من تا سالها جرات شو نداشتم، خوش بحال اونایی که داشتن.

کمی که میگذره ، تلخی قهوه میشه ، طعم شروع هرروزت ، تو کوچه پس کوچه های کتاب ها و شعر ها قدم میزنی و گاهی میری خونه خیالاتت مهمونی.

دیگه نه انتظار کسیو میکشی و نه اجازه میدی کسی منتظرت باشه.

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سفر شاهزاده خاکستری

نوشتنداستانتنهاییکتابروانشناسی
۸
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید