ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

نه خصمانه بجنگ و نه بزدلانه فرار کن

شاید شهامت جایی بین این دوتا باشه!

امروز این جمله داره تو ذهنم میچرخه، اکثر موقع ها وقتی به چالشی تو زندگیم میخوردم سر دوراهی قرار میگرفتم، الان باید بخاطرش بجنگم ؟ یا بیخیال بشم و راهم و عوض کنم؟

همین دوراهی باعث میشد شریجه بزنم تو دل کلی داستان دیگه، خب الان بجنگم؟ چطوری،کجا، چطوری برنده بشم بماند که بعضی وقتا مثل یک ژنرال قبل از جنگ با لباس نظامی میرفتم دور میز و دستام می کوبیدم رو میز و میگفتم : این یک جنگه،بچه بازی نیست و بعد از اون خصمانه ترین افکار و زیر رو میکردم تا هرطور شده پیروز بشم.

حقیقتش بعد از اینکه طرف مقابل تو ذهنم تا دم مرگ میبردم، بخودم میومدم که مدتیه به یکجا خیره شدم و تو ذهنم هر بلایی که دلم میخواست و سر طرف مقابل آوردم.

یکجوری دلم خالی میشد و اون حس غم و اندوه و خشم درونیم کمی ارضا شده بود.

بعدش میرفتم رو حالت اهمیت ندادن به موضوع، دیدین وقتی یکی میخواد قانع تون کنه که کاری و انجام بدین اما شما ممانعت میکنید از چه روش هایی استفاده میکنه؟ مثلا میره رو حالت پیشنهاد بعدش تهدید و بعدش ایجاد حس دلسوزی یا احساس گناه ...

منم دقیقا تو ذهنم همین کارو با خودم میکنم تا راضی بشم که یک چیز و ولش کنم بره

نمیدونم حس الانم و اسمشو چی میشه گذاشت، من اسمشو میذارم یک قدم دیگه تا بلوغ رفتاری

این دفعه اینکارو نکردم

دیروز بود که یک پیام برام اومد پر از گله و شکایت جاهاییشم تهدید داشت . اولش مثل همیشه بعد از اینکه خوندمش طرف و بلاکش کردم، آخه موضوع برای خیلی زمان پیش بود و طرف هنوز داشت تلاش میکردم من قبول کنم که مقصر نیست و همش تقصیر منه.

اما بعد از چند دقیقه از بلاک بودن خارجش کردم و خیلی عادی باهاش صحبت کردم بهش گفتم چه برنامه ای داشتم و تا کجا پیش رفتم، بهش گفتم که بر خلاف اون من اشتباه و تاوانی که دادم و پذیرفتم اما نه این دفعه از موضع ضعف، این دفعه پیگیری های لازم و تا لحظه آخر انجام دادم اما نخواستم تمومش کنم، و حتی دلیل شو بهش گفتم که چرا تمومش نکردم.

اینجا بود که متوجه تغییر لحنش شدم، حس میکنم برای اولین بار تو زندگیم نه خصمانه جنگیدم و نه بزدلانه فرار کردم.

حسی از رضایت مندی و شادی و غرور داشتم و همینطور یک نفس راحت از تموم شدن یک مسئله قدیمی که حل نشده باقی مونده بود، کشیدم.

متوجه شدم با فرار کردن و حرف نزدن طرف مقابل حق و بخودش داده بود حتی از من خیلی عصبانی بود اما وقتی بهش گفتم چه صدماتی بهم زده انگار تازه خودشو تو ماجرا پیدا کرد، اینکه میتونم این مسئله و تا تایید نهایی دادگاه پیش ببرم و تمام خسارت و بگیرم در حالی که اون حتی یک مدرک معتبر هم نداره برای ارائه.

حس میکنم برای اولین دفعه تو زندگیم از خودم به بهترین شکلی که میتونستم دفاع و چالش و حل کردم.

سفر شاهزاده خاکستری

خودشناسیروانشناسیزندگیدلنوشتهنوشتن
۳
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید