ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

روبان قرمز ۳

.
.

اول مهر بود. من از آن شهر رفتم به شهری دورتر از تاتی. سال دوم دبیرستانم شروع شد.

خواهر تاتی و شوهرش هر دو معلم بودند. تقریباً هر صبح که به مدرسه می‌رفتم، آن‌ها را می‌دیدم که با هم از جلوی مدرسهٔ ما رد می‌شوند. کمی جلوتر از هم جدا می‌شدند و هر کدام به طرف مدرسهٔ خودشان می‌رفتند.

گاهی رودررو می‌شدیم و من با هر دویشان سلام‌وعلیکی می‌کردم.

حدود یک ماه گذشته بود و دلم برای تاتی خیلی تنگ شده بود. هر وقت خواهرش را می‌دیدم، لبخندش چقدر شبیه تاتی بود. همین بیشتر دلم را تنگ می‌کرد؛ تا جایی که سر کلاس بیشتر حواسم پیش تاتی بود تا درس.

یک شب نقشه کشیدم. هر طور شده باید با خواهرش حرف می‌زدم؛ می‌خواستم بدانم تاتی کجاست و چه می‌کند.

صبح زودتر از خانه زدم بیرون. کتاب اشعار فریدون مشیری را که پیشم مانده بود برداشتم و با خودم بردم. آن‌قدر صبر کردم تا خواهر تاتی و شوهرش از خانه بیرون آمدند و مثل همیشه کمی جلوتر از هم جدا شدند.

همان فرصتی بود که منتظرش بودم.

تندی خودم را به خواهرش رساندم. بعد از احوالپرسی گفتم:

— ببخشید… این کتاب مال تاتیه. پیشم مونده بود. می‌خواستم لطف کنید هر وقت دیدینش بدین بهش.

کتاب را گرفت. بعد با لبخندی که خیلی شبیه لبخند تاتی بود گفت:

— تاتی آخر هفته میاد پیشم. چشم، می‌دم بهش.

نقشه‌ام همان‌جا تمام شد.

خیلی خوشحال شدم. درست است که کتاب از دستم رفت، اما در عوض خبر خوبی نصیبم شد.

آخر هفته، از زنگ آخر مدرسه غیبت کردم. تا غروب پاییزیِ حدود ساعت پنج، دور و بر کوچه‌ای که خانهٔ خواهر تاتی بود پرسه می‌زدم.

کوچه ساکت بود.

یک لحظه متوجه شدم پیکان سفیدی پیچید توی همان کوچه.

من از دور، پشت چند درخت قطور که ابتدای کوچه بود، سرک می‌کشیدم.

پیکان درست مقابل خانه ایستاد.

درِ عقب باز شد.

وقتی پیاده شد، اول چیزی که چشمم گرفت روبان قرمز پشت موهایش بود.

دلم یک‌هو لرزید. با خودم گفتم شاید اشتباه دیده باشم.

اما نه.

خودش بود.

تاتی پیاده شد…

چادرش کمی از سرش سر خورده بود و روی شانه‌اش افتاده بود. روبان قرمزش مثل همیشه پشت موهایش بسته بود.

درِ ماشین را بست. از پنجرهٔ جلو با راننده چیزی گفت. صورت راننده را نمی‌توانستم ببینم.

بعد دستش را جلو برد.

راننده هم دستش را دراز کرد.

با هم دست دادند.

بعد تاتی از جلوی ماشین رد شد و رفت طرف درِ خانهٔ خواهرش.

قبل از اینکه زنگ بزند، یک لحظه برگشت طرف ماشین.

لبخند زد و برای راننده دست تکان داد. 

همان لبخند همیشگی‌اش.

پیکان آرام راه افتاد و از کوچه بیرون رفت.

تاتی هم وارد خانه شد.

من همان‌جا مانده بودم.

انگار آتش گرفته بودم.

با بغضی که توی گلویم گیر کرده بود، راه خانه را در پیش گرفتم.

وقتی رسیدم، داشتم کفش‌هایم را درمی‌آوردم که چشمم افتاد به کفش‌کنی… و کفش‌های یادگاری تاتی.

همان کفش‌هایی که نشسته بود روی زمین و با دست‌های خودش به پایم کرده بود.

گفته بود: «معامله تمومه.»

نگاهشان کردم.

همان کفش‌ها بودند.

اما انگار دیگر به من تعلق نداشتند.

زود رویم را برگرداندم.

رفتم گوشهٔ اتاقم نشستم.

ضبط‌صوت را روشن کردم؛ همان آهنگی که آن روز در خانهٔ تاتی برایم گذاشته بود.

صدای معین در اتاق پیچید:

اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدند

تو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدند

اونا که تو خلوت شب شعرهای حافظ رو خوندند

همه راه و رفتن اما بر سر دو راهی موندند

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته

یه نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

بهشون بیگید که قصه اش مثل شاهنومه درازه

کی بوده کجا رسیده چه جوری باید بسازه

حالا قصه هاشو مستها توی میخونه ها میگند

اما اون همیشه مست رو توی اونجا راه نمیدند...

اشکم درآمد.

بی‌محابا روی صورتم جاری شد.

و تمام مدت، چشمم به کفش‌هایی بود 

که هنوز بوی خانهٔ تاتی را می‌دادند.

خاطرهعشقداستاناشک
۴
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید