ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

شعله قانون

امتحانات شروع شده بود. دانش‌آموزان همه سخت مشغول مرور و مطالعه درس‌ها بودند. بعضی از هم‌کلاسی‌ها خانه را برای درس خواندن ترجیح می‌دادند، اما من درس خواندن در باغ‌های اطراف را بیشتر دوست داشتم. برای همین، آن روز عصر تا نزدیک غروب در باغی سر سبز درس خواندم.

بعد از اینکه من و دوستم سر قنات آب خوردیم، از همان مسیر به طرف خانه برگشتیم. از توی رودخانه، روبه‌رو بالا آمدیم. هنوز سربالایی را تمام نکرده بودیم که پیرمردی را دیدیم با موهای یکدست سفید، باری سنگین از بوته‌های خشک بیابانی بر الاغش گذاشته و با چهره‌ای خسته، هم‌مسیر ما شده بود.

سلام و احوال‌پرسی کردیم. می‌گفت از ساعت ده صبح به بیابان‌های اطراف رفته و به زحمت این بار را برای سوخت تنور جمع کرده است. حرف می‌زدیم و می‌آمدیم تا رسیدیم روبه‌روی یک کوچه ، پیرمرد گفت:

«خانه‌ام همین کوچه است.»

داشتیم خداحافظی می‌کردیم که ناگهان موتورسواری سراسیمه رسید، جلوی الاغ پیچید، آن را نگه داشت و با تحکم گفت:

«این بار مال کیه؟»

پیرمرد جلو رفت، سلام کرد و گفت:

«مال منه.»

مرد موتورسوار جواب سلامش را نداد. همان‌جا وسط خیابان از موتور پیاده شد و آن را روی جک زد. بعد افسار الاغ را گرفت و با خشونت، چند قدم به طرف وسط خیابان کشید.

در میان نگاه‌های مات و مبهوت همه ما، بازویش را زیر بار بوته‌ها زد و آن را از روی الاغ به زمین انداخت و با تندی به پیرمرد گفت:

«یالا، طناب‌ها را از بار باز کن!»

پیرمرد بدون ذره‌ای اعتراض، طناب‌ها را از میان بوته‌ها بیرون کشید.

مرد به طرف موتورش رفت، کیف کوچکی را که روی موتور بود برداشت، بسته کبریتی از آن درآورد و برگشت. کنار بار بوته‌ها نشست، چوب کبریتی درآورد و خواست آن را روشن کند.

من جلو رفتم و گفتم:

«چکار می‌خواین بکنین؟ واقعاً می‌خواین آتشش بزنین؟»

جوابی نداد.

وقتی من این حرف را زدم، مردی جلو آمد و گفت:

«آقا! شما که می‌خواین آتشش بزنین، ما تنورهایمان را با چی گرم کنیم و نان بپزیم؟ اینجا روستاست؛ نانوایی نداریم که برویم نان بخریم.»

جنگل‌بان به بسته کبریت که در دستش بود نگاهی انداخت و کمی مکث کرد.

بعد بلند شد، رو به جمعیتی که دور ما ایستاده بودند کرد و گفت:

«من دارم وظیفه‌ام را انجام می‌دهم؛ خواهش می‌کنم در کار من دخالت نکنید.»

با شتاب برگشت، کبریتی روشن و به بوته‌ها نزدیک کرد. شعله‌های بلند آتش، چهره حاضران را روشن کرد.

پیرمرد فقط به شعله‌ها نگاه می‌کرد؛ در حالی که اشک در چشمانش می‌لرزید. بعد، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند، طناب‌ها را روی الاغش انداخت، با دست لرزان افسار را کشید و به داخل کوچه رفت.

زبانه‌های آتش بالا می‌رفت و من به زحمت تک تک آن بوته‌ها فکر می‌کردم؛ به ساعاتی که آن پیرمرد زیر آفتاب کار کرده بود.

جنگل‌بان دور آتش می‌چرخید و از حفاظت و نگهداری جنگل‌ها و مراتع می‌گفت. شعله‌ها داشت فروکش می‌کرد و کسی چیزی نمی‌گفت؛ همه در سکوت فقط به شعله‌ها نگاه می‌کردند.

در همین هنگام، زنی جوان و چادری از داخل همان کوچه بیرون آمد. رو به جنگل‌بان کرد و با صدایی بلند گفت:

«احسنت به شما، مرد وظیفه‌شناس! وظیفه‌تان همین بود؟ کمین کنید تا پیرمردی برای تنورش چند بوته بیاورد و شما جلوی خانه‌اش آتشش بزنید؟ با این کارتان جنگل‌ها و مراتع نجات پیدا کرد؟»

بعد رو به مردم کرد و گفت:

«شما هم همه اینجا ایستادید و گذاشتید زحمت این پیرمرد این‌طور جلوی چشمتان بسوزد؟»

دوباره رو به جنگل‌بان کرد و گفت:

«آن‌همه درختی را که با اره می‌برند نمی‌بینید؟ آن‌وقت برای این چند بوته قانون یادتان می‌افتد؟»

سکوت حاکم شد و مردم کم‌کم پراکنده شدند. آن لحظه از خودم متنفر بودم. کم‌کم به طرف خانه راه افتادم.

هنوز چند صد متر دور نشده بودم که متوجه شدم همان موتورسوار کنارم ترمز زد و پرسید:

«شما آن پیرمرد را می‌شناختی؟»

گفتم:

«بله.»

گفت:

«می‌شود آدرس خانه‌اش را به من بدهی تا بروم از دلش دربیاورم؟»

با تعجب به او نگاه کردم و پرسیدم:

«چطوری می‌خواهی از دلش دربیاوری؟»

جوابی نداد. بعد سرم را پایین انداختم و به طرف خانه رفتم؛ در حالی که تصویر آن پیرمرد با شانه‌های افتاده، از ذهنم بیرون نمی‌رفت. هنوز هم معذب بودم و می‌دانستم این حس به این زودی‌ها در درونم خاموش نمی‌شود.

خانهجنگلخاطرهروستاداستان
۰
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید