
سالها گذشت.
من داشتم برای کنکور آماده میشدم.
یک روز خواهرم گفت:
«بیا وسایل سیزدهگردی رو بذار دم در؛ الان سعید با مینیبوس میاد، باید با هم بریم.»
گفتم: «چرا مینیبوس؟»
گفت: «تعدادمون زیاده؛ خودمون هستیم، داداش با خانمش، سعید هم با پدر و مادر و نامزدش.»
چند لحظه بعد، مینیبوس جلوی خانه ترمز کرد. سعید ــ برادر زنداداشم ــ مینیبوس داشت و شنیده بودم تازگیها نامزد کرده.
چندتا وسیله برداشتم و تا خواستم پایم را بیرون بگذارم، یهو خشکم زد.
مات ماندم… درست میدیدم؟
تاتی از مینیبوس پیاده شده بود و همراه زنداداشم میآمد داخل حیاط.
فقط زل زدم به او.
زنداداشم با لبخند سلام کرد و گفت:
«ایشون نامزد سعیده… تاتیخانم.»
فقط با سر جوابش را دادم.
یک لحظه دیدم تاتی نگاهش را دزدید و بعد با لبخندی که دیگر برام هیچ جذابیتی نداشت گفت:
«خوبی؟»
زیر لب جوابی دادم؛ خودم هم نفهمیدم چی.
آنها رفتند داخل حیاط و من وسایل را میبردم.
خواهرم با عجله آمد طرفشان. روبوسی کردند و خواهرم نامزدیشان را تبریک گفت.
داشتم برمیگشتم بقیهٔ وسایل را ببرم که دیدم شال تاتی کمی از سرش سر خورده و روبان قرمزش پشت موهایش افتاده…
اما آن روبان دیگر هیچ درخشندگی نداشت.
---
همه سوار مینیبوس شدیم.
من صندلی آخر نشسته بودم و به همهٔ لحظههای آشنایی خودم و تاتی فکر میکردم؛
به اشکهایی که پنهانی با خواندن «کوچه» و گوش دادن به «مست»ِ معین ریخته بودم…
اشکهایی که او هیچوقت ازشان خبر نداشت.
در راه، سعید بستهای تخمه برداشت. از توی آینه به تاتی اشاره کرد و دستش را با تخمهها پشت سرش گرفت.
خواهرش نیمخیز شد تا بردارد، اما سعید دستش را عقب کشید و گفت:
«تو نه… اون بیاد!»
منظورش تاتی بود.
خواهرم هم که کنار راننده ایستاده بود، خواست بردارد.
سعید خندید و گفت:
«تو هم نه… فقط اون!»
تاتی بلند شد. بستهٔ تخمه را از سعید گرفت و برگشت سمت صندلی خودش.
وقتی به انتهای مینیبوس رسید، چشمش به من افتاد.
لحظهای مکث کرد.
نگاهش در نگاهم گره خورد.
بعد همانطور که نگاهم میکرد، مستقیم آمد طرفم.
بستهٔ تخمه را جلو آورد و گفت:
«بفرما.»
با بیمیلی چند دانه برداشتم.
او هم برای اینکه حرفی پیش نیاید، به بقیه تعارف کرد و برگشت سر جایش.
سعید همهچیز را از آینه دیده بود.
وقتی فهمید تاتی اول به من تعارف کرده، با نگاه تند توی آینه زل زد و بلند گفت:
«از مسافرین محترم خواهشمندیم پوست تخمه نریزن کف مینیبوس!»
نمیدانم منظورش دقیقاً من بود یا نه…
ولی حس کردم که بود.
---
به باغ رسیدیم.
بهار بود؛ سبزهها تازه سبز شده بودند و بوی پونه و شکوفه در هوا میپیچید.
زنها مشغول درست کردن آش شدند و مردها، از جمله سعید، طنابی به شاخهٔ درخت بستند تا تاب درست کنند.
بعد از خوردن آش، مردها پراکنده شدند. چند نفرشان رفتند روی چمن و فوتبال بازی کردند.
زنها قدم میزدند.
من اما حوصلهٔ هیچ کاری نداشتم. رفتم داخل اتاق و دراز کشیدم.
فکرها توی سرم میچرخید؛ خاطرات گذشته، حرفهایی که شنیده بودم…
مغزم نمیتوانست اینهمه را با هم هضم کند.
عقل یکچیز میگفت و دل چیز دیگری.
در همین فکرها بودم که در اتاق باز شد.
تاتی بود.
رنگش پریده و نفسنفس میزد.
با دیدنش نشستم.
آمد و روبهرویم نشست.
لحظهای سکوت کرد و گفت:
«میدونم چی میکشی… و چی فکر میکنی.»
با بغض گفتم:
«نه… اصلاً نمیدونی.»
از تندی حرفم جا خورد.
آرام گفت:
«اجازه میدی حرف بزنم؟»
نگاهش کردم. ادامه داد:
«تو شرایط منو میدونی. من و مادرم تنهاایم. برادری ندارم.
خرجمون فقط از حقوق بازنشستگی بابامه.
دارم با بدبختی دیپلم میگیرم… بعدش چی؟»
صدایش لرزید.
«مجبور بودم به سعید جواب بدم.
تو تازه امسال دیپلم میگیری. بعدش باید بری سربازی یا دانشگاه.
من بخوام صبر کنم… چند سال طول میکشه تا اصلاً فکرِ ازدواج بشه؟»
اشک در چشمهایش جمع شده بود.
«تو هنوز فرصت داری…
ولی من نه فرصتش رو دارم، نه راه دیگهای.»
مکث کرد. بعد گفت:
«سعید ماشین داره… درآمد داره…
پسر بدی هم نیست.»
اشکش چکید.
هر دو ساکت شدیم.
از بیرون صدای خندهٔ مردها میآمد. توپ گل شد و چند نفر هورا کشیدند.
تاتی آرام گفت:
«فکر نکن راحت بود برام.»
سرم پایین بود.
«اون روز که تو کوچهٔ خونهٔ خواهرم بودی… پشت درختها… دیدمت.»
نفسم بند آمد.
«ولی جرأت نکردم بیام سمتت.
اگه میاومدم… مگه میتونستم برگردم؟»
صدایش میلرزید.
«فکر میکنی همهچی رو فراموش کردم؟
اون کتاب چرا پیش تو بود؟
چرا وقتی باهام حرف میزدی صدات فرق میکرد؟
منم آدمم… بیحس نبودم.»
دیگر نتوانست ادامه بدهد.
اشک از گوشهٔ چشمش سرازیر شد.
«خیلی بهت فکر کردم… حتی بعد از اینکه با سعید حرف زدیم.
ولی فکر کردن خرج زندگی من و مامانمو نمیده.
احساس… آینده نمیسازه.»
گلویم خشک شده بود.
«اگه شرایط فرق میکرد… اگه چند سال جلوتر بودی… شاید همهچی فرق میکرد.»
بعد با صدایی لرزانتر گفت:
«من دوستت داشتم… هنوزم با دیدنت دلم میلرزه.
ولی نمیتونم کاری کنم.»
به سختی گفت:
«ببخش…
ببخش که نتونستم صبر کنم.
باید عاقل باشیم.»
رفت سمت در.
لحظهای برگشت.
نگاهش نه شیطنت داشت، نه امید.
فقط گفت:
«حق داری ناراحت باشی.»
و رفت.
---
تنها ماندم… مثل سنگی سرد روی یخ.
انگار چیزی در دلم برای همیشه خاموش شد.
وقتی بیرون رفتم، همه دور تاب جمع شده بودند.
تاتی هم میانشان بود. شالش روی شانهاش افتاده بود و روبان قرمزش از دور دیده میشد.
سعید آمد، دستش را گرفت و با اصرار او را سمت تاب برد.
تاتی نمیخواست سوار شود.
خواهر سعید خندید و گفت:
«عروسخانم نترس… ما هم اولش میترسیدیم.»
تاتی نشست.
تاب آرام حرکت کرد… بعد تندتر شد.
سعید از پشت تاب را هل میداد.
باد زیر موهای تاتی افتاد.
روبان از میان موهایش جدا شد و در هوا چرخید و پشت جمعیت افتاد.
و او ماند با موهای افشان در باد.
تاب میخورد… و آرامآرام از نگاه من دور میشد.
وقتی مینیبوس رسید، همه وسایل را جمع کردند.
یکی توپ زیر بغل داشت، یکی سبد ظرفها را.
زنها هم وسایل را داخل ماشین می بردند.
تاتی هم سوار شد.
شال نازکی روی سرش بود…
اما دیگر هیچ روبانی پشت موهایش نبود.