
سرِ شب بود. تازه رسیده بودم خانه و هنوز کفشهایم را درنیاورده بودم که نگاهم افتاد به شیشهی درِ ورودی. با ماژیک آبی، درشت نوشته بود:
«من امشب تنهام، حتماً بیا پیشم.»
خط، خطِ تاتی بود. مادرش رفته بود زیارت مشهد.
پدرم تا چشمش افتاد به من، گفت:
— نوشتهی تاتی رو خوندی؟
گفتم:
— بله.
گفت:
— پس پاشو برو پیشش. تنهایه. خوب نیست دختر این موقع تنها باشه.
بعد مکثی کرد و گفت:
— راستی، دوتا نون هم براش بگیر.
از خوشحالی میخواستم بال دربیاورم. رعشهای به تنم افتاد. پدرم حتماً فکر میکرد دانشآموز اول دبیرستان چه میفهمد از این حرفها.
کمی نقش بازی کردم تا شوقم را نفهمد. گفتم:
— میرم، بذار یه چیزی بخورم.
گفت:
— نه، زودتر برو.
خیلی عادی گفتم:
— باشه.
اما آن لحظه مثل فنری بودم که زیر فشار مانده بود. تا جایی که توی چشم بابا بودم، آرام راه رفتم. همین که از نظرش پنهان شدم، نفسزنان تا خانهی تاتی دویدم.
دمِ در چند ضربه زدم. آمد پشت در.
موهایش را پشت سرش جمع کرده بود و با بندی قرمز بسته بود. بلوز سبزِ تیرهای پوشیده بود که سفیدی چهرهاش را بیشتر نشان میداد.
سلام کرد. من فقط نگاه میکردم.
خندید و گفت:
— چرا نفسنفس میزنی؟
من به دندانهای ردیف و خندهی شادیبخشش زل زده بودم.
دستش را دراز کرد. مرا کشید داخل و گفت:
— خوب شد گفتم نون بگیر. کو نونات؟
پا پس کشیدم و گفتم:
— یادم رفت… برم بگیرم.
خندید:
— دیگه نمیذارم بری.
روی سکو نشستم.
رفت داخل و یک نانِ خانگی بزرگ آورد. کنار حوض، با دست چند بار آب گرفت و به نان پاشید و گفت:
— فکر میکنی بذارم گرسنه بخوابی؟
زیلو را توی راهرو، روبهروی باغچه انداخت. پتو و متکای گرد کوچکی هم کنار دیوار گذاشت.
گفت:
— بفرما، خوش اومدی.
الکی گفتم:
— کتابم را نیاوردم...
— کدوم کتاب؟
— فارسی.
— کتابِ من مگه چشه؟
رفت و کتاب فارسی را با یک دفتر و خودکار آورد.
کتاب را باز کردم. بالای صفحهی سمت راست نوشته بود:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
روی صفحهی اول دفتر، شعر را نوشتم.
سرم را که بالا آوردم، دیدم نگاهم میکند.
خندید. آدامسی را نصف کرد و داد به من:
— بیا، آدامس بخور.
گفتم:
— تاتی… این شعر رو بلدی؟
دفتر را جلوتر گرفتم. آرام خواندم.
کنارم نشست؛ آنقدر نزدیک که بوی صابون لباسهایش میآمد.
گفت:
— قشنگ نوشتی.
دفتر را گرفت و زیر شعر نوشت:
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
دفتر را چرخاند طرفم:
— حالا شد کامل.
مدتی ساکت ماندیم. صدای آبِ حوض میآمد و جیرجیرکها.
بعد گفت:
— میدونی چرا گفتم حتماً بیا؟
گفتم:
— نه...
نگاهش را از باغچه گرفت:
— چون وقتی تنها میشم، همهچی ساکته… جز وقتی تو میای.
لبخند زدم.
متکا را جلو کشید:
— بیا مچ بگیریم.
کف دستهایمان به هم چسبید. دستش گرم بود.
چند لحظه هیچکدام فشار ندادیم.
گفت:
— شروع کن.
اما قبل از اینکه کاری کنم، خندید.
نان را نصف کرد و داد به من.
شب سنگین شد.
جای خوابم را داخل اتاق انداخت و خودش رفت ایوان.
نمیدانم ساعت چند بود که صدای باران بیدارم کرد.
چیزی گرم روی پاهایم افتاده بود.
تاتی بود. از باران به اتاق آمده بود و پاهای مرا جای متکا گذاشته بود.
روبان قرمزش شل شده بود. چند تار مو روی صورتش افتاده بود.
دلم نمیخواست پایم را تکان بدهم.
بوی نمِ باران با بوی صابون لباسهایش قاطی شده بود..