
همسنوسال بودیم و دوران نوجوانی را کمکم به پایان میرساندیم. کمکم موضوع حرفهایمان از درس و مشق و انواع بازیها رسیده بود به بررسی و ارزیابی دخترهای همسنوسالمان.
یک روز، بر حسب اتفاق، از دهانم در رفت که:
«فلان دختر از من خیلی خوشش آمده.»
دوستم با چشمانی که از تعجب گرد شده بود گفت:
«چطور؟»
گفتم:
«خودم میدانم.»
گفت:
«آخه چطور ممکنه؟ از کجا فهمیدی ازت خوشش آمده؟»
با شیطنت، و برای اینکه موضوع را عادی نشان بدم و بگم من اینقدر خاطرخواه دارم و برام مهم نیس، فیالبداهه دروغی به ذهنم رسید و همان را گفتم.
گفتم:
«دیروز اومده بود سر چشمه که آب بخوره، من و دو نفر از دوستام همانجا نشسته بودیم. من بهش تعارف کردم: بیا با لیوان من آب بخور.»
تا اینو گفتم، بنده خدا مودبانه اومد طرفم و با لبخند لیوانم را گرفت، رفت آب برداشت و نوشید. بعد هم باز با لبخندی اما پررنگتر آمد لیوانم را دو دستی تحویلم داد. آخرش هم که داشت میرفت، یه نگاهی به ما سه نفر انداخت، ولی فقط به من دست تکان داد و گفت خداحافظ.
گفتم بنظرت این آب خوردن از لیوان کسی چی رو میرسونه؟»
دوستم گفت:
«چی منظورته؟»
گفتم:
«نشانه ابراز دوست داشتن!»
گفت:
«عجب یعنی باورت شده او دوستت داره؟»
با اقتدار گفتم بله پس چی.
او با ناباوری گفت، دوست من:
«این دلیل نمیشه. دختره آشنا بوده، اومده آب بخوره، لیوانتو گرفته آب خورده و تمام. او که نمیتونه مثل ما پسرا سر بذاره توی چشمه و آب بخوره. برای دختر زشته، شرم و حیا داره. پس لیوان گرفتن طبیعی بوده. این کجاش نشانه علاقهمندی و عاشقانه است؟»
گفتم:
«ای بابا… میتوانست با کف دو تا دستش آب بخوره!»
گفت:
«اگه خودتم بکشی، گرفتن لیوان به هیچ وجه نشانه علاقه نیست.» اینو برو از هر که دلت خواست بپرس.
فوری گفتم:
«پس اون دو تا لبخند چی؟ اول لبخندی کوچک، دومی پررنگتر.»
گفت:
«والله تا جایی که من اونو میشناسم، او همیشه میخنده. یک بار هم یادمه مادرش داشت دعواش میکرد. میگفت: چته دختر؟ نیشت را ببند! مادرم بهش گفت: چکارش داری، بذار بخنده. خنده که خوبه، دعواش نکن. مادرش گفت: این چیه همش میخنده؟ این دختر حتی به شکاف دیوار هم میخنده! فردا همه میگن دختر فلانی خله، همش نیشش بازه.»
بعد گفت:
«پس تو هم ذوق نکن. حالت چهرهاش همینجوریه. تو هم فکر کردی داره بهت لبخند میزنه.»
اینو که گفت، رفت توی کلهام که یک دلیل دیگه بیارم.
بلافاصله گفتم:
«آقا درست. لیوان به خاطر آشنایی بوده. لبخندش هم ذاتیه. اون یادداشت تو کتابم چی؟»
با تعجب و چهره درهم گفت:
«کدوم یادداشت؟ چی بوده؟ تا حالا بهم نگفته بودی!»
گفتم:
«یه ماه پیش، یه عصر اومد در خونمون. در زد. رفتم دیدم اینه. گفت: میتونی کتاب فارسیات را بهم قرض بدی؟»
گفتم:
«مگه خودت کتاب نداری؟»
گفت:
«چرا دارم، ولی معنی شعرها را بلد نیستم. چون میدونم تو با مداد زیر شعرها معنی مینویسی، میخوام رونویسی کنم.»
فردا صبح، قبل از رفتن به مدرسه، کتاب را آورد پس داد. وقتی توی کلاس کتاب را باز کردم، یک برگه تویش بود.
رفیقم با دهان باز گوش میداد. با ولع پرسید:
«چی بود روی برگه؟»
گفتم نوشته بود:
تو که نوشم نیی نیشم چرایی
تو که یارم نیی پیشم چرایی
تو که مرهم نیی زخم دلم را
نمکپاش دل ریشم چرایی
رفیقم گفت:
«ببین، خودت داری میگی کتابت را گرفته معنی شعرها را بنویسه. حتماً داشته شعر را با معنیاش یادداشت میکرده، یادداشتش هم توی کتابت جا مانده. من این را هم نمیتونم نشانه علاقهمندی او به تو بدونم.» اصلا معنی شعر داره از کمبود محبت میگه نه عشق و عاشقی.
پیش خودم گفتم، کاش یه شعر بهتر ی انتخاب کرده بودم.
باز بخاطری که موضوع عاشقی و دوستی همچنان پا برجا باشه، ادامه دادم: «آخه پشت یادداشت هم یه شعر دیگه نوشته بود.»
گفت:
«چی؟ باز چی نوشته بوده که تو به خودت گرفتی؟»
گفتم نوشته بود:
آخه تو عشق منی، یار منی یا نه
از دل خسته من دل میکنی یا نه
بگو فقط یار منی، یار منی یا نه
دوستم فوراً گفت:
«حاضرم قسم بخورم این شعرِ همون آهنگیه که برادرش دائم گوش میده! حتماً دختره موقع یادداشت برداشتن یا حفظ کردن شعرها اینو شنیده. ناخودآگاه اینجا هم نوشته. اینم دلیل نمیشه.»
دید ساکت شدم و رفتم توی لاک خودم.
گفت:
«من که حسود نیستم، ولی ابراز عشق باید صادقانه و رک باشه، نه تو لفافه و ایما و اشاره.»
بعد چند مثال آورد. گفت:
«مثلاً دختر فلانی رفت به خواهر همونی که الان شوهرشه گفت: من برادرت را دوست دارم. بعد برادره هم خوشحال شد و عاشقش شد. الان هم دارن زندگی عاشقانه میکنن.»
بعد هم اضافه کرد:
«تو داری برای خودت عاشق میتراشی! کی بهت نگاه میکنه؟ نه دانشگاه رفتی، نه سربازی، نه درآمدی داری… حیرانی!»
هی گفت و گفت.
گفتم:
باشه… اما دیگه اصلا تو چشمش نگاه نکردم.
ولی همانجا توی ذهنم طرح یک نقشه مهندسیشده را ریختم. از هم خداحافظی کردیم.
شب در خانه، درس و مشق تعطیل. فقط نشسته بودم و به نقشه فکر میکردم.
تیرم به سنگ خورده بود. باید یک نقشه بهتر و محکمتر جور میکردم.
پس از ساعتها فکر، پیش خودم گفتم:
باید یک دلنوشته سوزناک بسازم…
از آنهایی که هر خطش آدم را دیوانه میکند و آدم بعد از خواندنش دلش میخواهد بزند به کوه و بیابان…
یه صفحه پر از زبان دختر نوشتم و زیرش هم یه قلب کشیدم که تیری از وسط آن رد شده بود.
بعد برگه را مچاله و صاف کردم تا نشان بده خیلی قبل بدستم رسیده!
عصر روز بعد باز صحبت عشق همان دختر به میان کشیده شد، گفتم امروز میخوام یه مدرک بهتر نشان بدم که بدونی من اهل لاف نبوده و دروغگو نیستم.
نامه را بهش دادم و او با دستپاچگی شروع کرد به خواندن نامه عاشقانه کذایی.
بعد از خواندن نامه هر چی حرف زدم او انگار حواسش جایی دیگه بود، یه جا نشستیم او فقط نگاهش روی یه نقطه متمرکز میشد و حرف نمیزد و فقط من گوینده بودم، گویندهای که هیچ شنوندهای نداشت.
چند دقیقه همانطور نشست. نامه هنوز دستش بود. آخر سر کاغذ را تا کرد، آرام به من پس داد و فقط گفت:
«عجب…»
چیز دیگری نگفت. من هم که فکر میکردم تیرم درست به هدف خورده، با غرور خداحافظی کردم و رفتم خانه.
بعدها فهمیدم آن شب غرورش حسابی جریحهدار شده بود. ظاهراً پیش خودش گفته بود: «مگه من از او کمترم؟»
همان شب نشست و نامهای نوشت؛ آن هم از زبان همان دختر.
نامهای سوزناکتر از نامه من.
شب بعد هم یکی دیگر نوشت.
شب سوم هم همینطور.
کمکم این کار برایش عادت شد. هر شب نامهای تازه، از زبان دختری که قرار بود عاشقش باشد. در هر نامه، آن دختر کمی بیشتر عاشق میشد؛ و عجیب اینکه هرچه آن دخترِ خیالی عاشقتر میشد، نویسنده نامهها هم بیشتر درگیر همان عشق میشد.
اول فقط یک بازی بود.
یک رقابت بچگانه.
یک جور کم نیاوردن.
اما کمکم آن دختر در خیال او جان گرفت.
در یکی از نامهها دختر نوشته بود وقتی او را سر کوچه دیده دلش لرزیده.
در یکی دیگر نوشته بود شبها خوابش را میبیند.
در یکی هم نوشته بود بدون او زندگی ارزشی نداره، هرچه جلوتر میرفت، داستانی که خودش ساخته بود واقعیتر میشد.
و یک جایی میان همان کاغذها و همان جملهها، خودش هم باورش شد که آن دختر واقعاً عاشق اوست.
و شاید مهمتر از آن…
خودش هم عاشق همان دختری شد که اول فقط در خیال ساخته بود.
ما هم مدتی از هم دور شدیم.
سالها گذشت. من دانشگاه قبول شدم و رفتم شهر دیگری. زندگی مسیر خودش را رفت و آن ماجرای نوجوانی کمکم در ذهنم محو شد.
تا اینکه چهار سال بعد، یک روز یکی از بچههای قدیم را دیدم.
در میان حرفها ناگهان گفت:
«شنیدی فلانی با همان دختره ازدواج کرده؟»
لحظهای خشکم زد.
گفتم:
«کدام دختر؟»
گفت:
«همان که آن وقتها میگفتند دوستش دارد.»
در بهت عجیبی فرو رفتم.
تمام آن گفتوگوها، آن چشمه، آن لیوان آب، آن شعرها، آن نامه جعلی، و آن نامههایی که او هر شب برای خودش مینوشت، مثل فیلمی از جلوی چشمم رد شد.
گاهی با خودم فکر میکنم آن عشق، اول فقط در خیال شروع شد.
روی چند برگ کاغذ.
در چند نامهای که نویسنده و خوانندهاش یک نفر بود.
اما انگار بعضی خیالها آنقدر تکرار میشوند که کمکم راهشان را به واقعیت باز میکنند.
و حالا هر وقت یاد آن دروغ کوچک نوجوانی میافتم، به زوجی فکر میکنم که سالهاست کنار هم زندگی میکنند…
با عشقی که
اول در خیال شروع شد
اما در زندگی
به واقعیت رسید.
---