بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

اصلا همین جمعه پیش بود

روی قله نشستیم

و بر پرده تاریک شب

به کهکشان چراغ های شهر خیره شدیم

دستم را گرفتی

و چشم هایت را بستی

سپس عاشقانه ترین شعر را چنان صریح ادا کردی

که قرص ماه نیز به آوای تو رَشک بُرد

از حافظ خواندی

" بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت "

خندیدم

خندیدی

گفتی بخوان

خواندم:

" هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده ی تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه میخواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم "


خندیدی

خندیدم

با دستان ظریفت صورتم را قاب کردی

و چشم به چشمانم سپردی


چشم از نگاهت دزدیدم

خندیدی

خندیدم

گفتی : این بار با همین الویه سر کن

هفته بعد قورمه سبزی می آورم

گفتم:

ما به تو یکباره مقید شدیم

و خندیدیم


طنز نوشته های یک روانی شناس

قنبری کاتب | بهمن 1396

https://virgool.io/@imkateb/qorme01-phksoh6vb2l6