
گاهی روزی که گذراندهام، هرچقدر جالب، ارزش گفتن ندارد. نمیتوانم بفهمم آدمها چطور میتوانند همیشه صحبت کنند و خوشمشرب باشند و کل روزشان را طوری تعریف کنند که انگار امروز سوپرمن را دیدهاند که با بتمن میجنگد. راستش برایم کمی تعجب برانگیز است. میتوانم تا هروقت بخواهم پای صحبتهایشان بنشینم و گوش بدهم؛ اما نمیتوانم برای خودم این کار را تکرار کنم. روز من معمولا آنقدرها هیجانانگیز نیست. صبح صبحانه میخورم، در مسیر به سناریوهای خیالی فکر میکنم، کار میکنم و وسط کار سوشال میدیا چک میکنم، در مسیر برگشت به سناریوهای خیالی فکر میکنم، فیلم یا سریال میبینم، و موقع خواب سناریوهای خیالی میسازم تا چشمم بسته شود. همین.
شاید بیشتر از واقعیت، در خیالاتم زندگی میکنم. اما این خیالات خیلی جالبتر از زندگی واقعی هستند. دنیایی که در آن خطوط مقطع خیابان مار میشوند و گربهها دنیا را تصاحب میکنند (باید یک بار اینجا تئوری گربهها را کامل مطرح کنم)، خیلی جالبتر از روزهای خستهکننده ما هستند.
به هر حال، چه خیالی و چه واقعی، معاشرت گاهی برایم عذابآور میشود. از اینکه میبینم بعضی آدمها چطور مسائل را پیچیده نمیکنند و راحت برای خودشان فکر میکنند و نتیجه میگیرند، ناراحت میشوم؛ شاید هم حسادت میکنم، نمیدانم. اما میدانم که این زندگی جذاب در ذهن، و گذراندن روزهای معمولی، هم خوبی دارد هم بدی. بدترین ویژگیاش هم این است که خوبیهایش فقط در ذهن اتفاق میفتند و بدیهایش در زندگی واقعی نمایان میشوند.