ویرگول
ورودثبت نام
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزادخلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

پیر شدن <واقعا> ترسناکه؟

بچه‌تر که بودم فکر میکردم بزرگ که بشم دنیا قشنگتر میشه. فقط منتظر بودم بزرگ بشم بدون اینکه بدونم بزرگی یعنی چند سالگی؟ راستش الان هم منتظرم پیر بشم. فکر میکنم پیرها زندگی قشنگتری دارن. چیزی که همیشه ازش میترسیم احتمالا بهترین موقعیت زندگی ماست. فکر میکنم زندگی برای اینکه مرگ رو برامون آسون‌تر کنه چندین سال آخر رو باهامون راحت‌تر تا میکنه. البته شایدم برای اینکه قدرشو بیشتر بدونیم و حسرتش رو بخوریم؛ زندگی همونقدر که مهربونه میتونه مریض و سمی هم باشه. و ما هیچوقت نمیفهمیم. بگذریم.

پیر شدن رو اینطوری میبینم: دغدغه‌ای ندارم و دوباره میتونم بچگی کنم. کسی به پیرها نمیگه وسط جمع پاتو دراز نکن، اما وقتی به مراقبت نیاز دارن دورشون میتونه پر باشه از کسایی که کمک میکنن. و این یعنی کودکیِ دوباره، که آرزوی بزرگ شدنش هم برآورده شده؛ تازه آزادتر هم هست.

کسی به پیرها ادب یاد نمیده. پیری نقطه‌ایه که میتونیم آروم به زندگیمون برسیم. حرص پول نمیزنیم چون میدونیم هرچقدر جمع کردیم الان نمیشه بیشترش کرد. اگر بگیم نمیتونیم یه کاری رو انجام بدیم مردم برچسب بی‌عرضه بودن بهمون نمیزنن. میتونیم هروقت خوابمون میومد بخوابیم و هروقت خواستیم تا هرکی خواستیم بیدار باشیم.

واقعا چرا از پیری میترسیم؟ چون چروک میفته رو پوستمون؟ خب مگه اون موقع برامون مهمه؟ از ناتوانی میترسیم؟ خب بهتر! میشینیم یکی دیگه کارهامون رو انجام میده؛ تازه میتونیم وسطش غر هم بزنیم. اگر پدربزرگ یا مادربزرگ باشیم که عالیه! میتونیم پدر و مادر یه بچه باشیم که مسئولیت تربیتش با ما نیست، میتونیم براش چیپس بخریم و بگیم به مامانت نگو. بهتر از این نمیشه!

مادربزرگم برام شیر کاکائو و کیک میخرید. بعضی وقت‌ها هم لواشک. نمیگفت به مامانت نگو چون اصلا لازم نبود، مامانم نمیتونست بهش چیزی بگه چون وقتی میرفت سرکار مجبور بود منو پیش مادربزرگم بذاره. بچه بودم که مرد. خیلی گریه کردم. حتی الان با اینکه خیلی مبهم ازش یادمه اما وقتی از محله قدیمی‌شون رد میشم غمگین میشم. خودخواهیه اگر بگم کاش همیشه زنده میموند، چندسال آخر عمرش رو نباتی زندگی کرد و من پیری رو برای زندگی کردن بیشتر دوست دارم تا زنده موندن؛ اگر من جاش بودم خودم دستگاه‌ها رو از برق میکشیدم.

راستش دوست دارم پیر بشم چون پدربزرگ و مادربزرگ زیادی نداشتم! یه پدربزرگ پدری داشتم و یه مادربزرگ مادری. جفتشون هم زودتر وقتی که من بفهمم چقدر خوبه آدم پدربزرگ مادربزرگ داشته باشه از دنیا رفتن. دوست دارم پیر بشم که خودم بتونم پدربزرگ خودم باشم. که برای نوه‌م شیرکاکائو بخرم و حداقل تا 20 سالگیش زنده بمونم. فکر کنم بالاخره هدفم رو برای زنده موندن پیدا کردم. قدم اول توی این برنامه هم ازدواج و فرزند آوریه؛ منطقی و خوب بنظر میاد. منطقی که... منطقی‌ که بخوام فکر کنم: اگر بچه‌م نتونه ازدواج کنه و فرزندآوری کنه چی؟ خودمم فکر نمیکنم بتونم چه برسه به بچه‌م. بهتر از این نمیشه! برنامه پیر شدن هم با شکست مواجه شد!

پیریمادربزرگروزمرگیآرامشکودکی
۴
۶
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید