(از دستنوشتههای قدیمی برای پ)
چرا برای تو بنویسم؟!
چرا همه چیز شده تو؟!
همه چیز پر شده از تو...... تویی که نیستی... که خیالی... که واقعی نیستی..... همه چیز پر شده از خیال.... از وهم من
انگار دنیام توی مه غلیظی فرورفته......تنهام توی این مه.... توی مسیری که نمیشناسم.... باید بترسم ولی نترسیدم... دلم قرصه به یه چیزی... نمی دونم چی... اما دلم قرصه، توی مه بیشتر و بیشتر فرو میرم و توی غلظت مه یه تصویر یه مقصد رو دنبال میکنم.
همه جای این مه از عطر یک خیال آکنده شده
میچرخم سر در گریبون.... تا یه جایی مه بره کنار و بتونم ببینم
هرچی بیشتر میگردم، مه غلیظتر میشه و مقصد دورتر
تا حالا توی جنگل مهی گم شدی؟!
حس عجیبیه.... یه جوری دورت رو میگیره که انگار همه جا پره و در عین حال همه جا خالیه... هست و نیست..... خود وهمه
درست مثل تو..... همه چیز.... همه جا.... همه وقت هستی و پر کردی همه چیز رو.... و ادم تا میاد لمست کنه، درکت کنه، میبینه که خیال بوده. هیچ جا نیستی هیچوقت نیستی... با اینکه هستی، هیچی نیستی.
دیروز که راه میرفتم با خودم فکر کردم من از اول هم می دونستم.... همون شب، همون لحظه، حتی نه بعد از خدافظی، همونجا که نشسته بودم میدونستم که چه قدربعدش قراره این قرار من رو بی قرار کنه، همونجا پشتم لرزید از فکر این درد، میدونستم این میشه.
باید کنار میذاشتمت، همونجور که گذاشته بودم. باید دور میشدم. باید دور بشم ولی این مه..... خیال تو.... هرچی دور میرم با من میاد.
فکرکنم زیادی دارم توی سرم تفتت میدم!
باید یه جوری تف کنم فکرت رو از سرم.... ولی نمیشه، انگار جدا نیستی، انگار عجین شدی با همه چی
اخ چه دلم هوای جنگل کرد
نم بارون و هوای مه الود و خش خش برگا
چه چیزا رو که دارم از دست میدم به خاطر تو!
خیلی بی انصافیه که دوستم نداشته باشی
خیلی زیاد
خیلی خیلی زیاد
و تو بی انصاف ترینی