ویرگول
ورودثبت نام
جواد محمودی
جواد محمودیدانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!
جواد محمودی
جواد محمودی
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

اولین باری که گم شدم!

بچه که بودم، عااااشق داستان بودم...

گاه مادرم مرا روضه میبرد، گاه پدرم و گاهی هم دایی ام...

من اشتهایی وصف ناشدنی در مورد شنیدن داستان، حکایت و روایت داشتم... یعنی فقط داستان‌ها را نمی‌شنیدم: بلکه در تخیل و تصور کودکانه‌ام، آنچه را که می‌شنیدم مجسم میکردم...

خود را قهرمان آن داستان یا حکایت، فرض میکردم... گاه تاجری میشدم که با شتر به مکه رفته است... گاه در جنگ احد، مدافع پیامبر بودم... گاه عالمی فرزانه میشدم که حکیمانه رفتار می‌کرد...

گاه لقمان بودم، گاه‌ از نزدیک موسی و عصایش را میدیدم، گاه با موسی از نیل میگذشتم، زمانی ساخته شدن کعبه را به دست ابراهیم و اسماعیل میدیدم... با نوح در کشتی نجاتش حضور داشتم... از ناقه هود مراقبت میکردم...با یونس در شکم نهنگ گریستم... از عیسی و زنده کردن مردگان و شفای کور مادرزاد حیرت میکردم...

من... در هر داستانی و هر روایتی که میشنیدم، واژه به واژه، لحظه به لحظه حضور داشتم...

داستان‌ها در من چنان اثر گذاشته اند که هنوز که هنوز است، ناخودآگاه دنیا را شبیه به داستان میبینم و درک میکنم... پیچیدگی‌ها، خاکستری بودن آدم‌ها و گاه تحلیل پذیر نبودن آدم‌ها، برایم سخت است...

من هنوز به آدم‌ها اعتماد اولیه را دارم... هنوز خیرخواهانه با آدم‌ها رفتار میکنم... من هنوز برای آنانکه در کنار من هستند، سعی میکنم فضایی امن، راحت و محترمانه مهیا کنم...

دیروز پادکستی می‌شنیدم که در مورد تروما بود. فکر میکنم در پادکست جافکری بود. البته آنچه برایم مهم است، این است که تجربیات کودکی ما تا چه اندازه در سیستم روان ما اثر می‌گذارند و یک عمر با ما حمل می‌شوند:

خوب یادم هست من بچه بودم؛ خیلی بچه... آنقدر که شاید ۵ ساله هم نشده بودم... یک روز عصر، با مادرم برای خرید به فلکه دوم رفتیم...‌مادرم یک چادر خاکستری با گل‌های کوچک سفید بر سر داشت... همیشه عادت داشتم که گوشه‌ی چادر مادرم را بگیرم... داخل یک مغازه شدم و مادرم روغن و چای خرید و کمی خرید طولانی شد... چند خانم دیگر هم اتفاقا وارد مغازه شدند و من که چشمم را خوراکی‌های مغازه گرفته بود، حواسم پرت خوراکی‌ها شد و چشم باز کردم و دیدم مغازه شلوغ شده است... سریع چادر مادر را گرفتم و بی هیچ حرفی به دنبالش راه افتادم... خوب به یاد دارم که مسیر برگشت به خانه کاملا عوض شده بود... طولانی‌تر از هر زمان دیگری بود... وقتی که نزدیک خانه‌ای رسیدم، متوجه شدم که من گم شده‌ام و این خانم مادرم نیست و این خانه، خانه ما نیست...

دنیا روی سرم خراب شد... گریه کردم! شدید!

آن زن، هم نگران شده بود و هم مستأصل... دم اذان مغرب بود... دیگر هوا تاریک شده بود و از من پرسید خانه‌ات کجاست؟ گفتم نمیدانم... به ناچار مرا به خانه برد...

آه! آن لحظه‌ها چقدر برایم سخت بود... این اولین باری بود که گم میشدم... مرتب و بی وقفه گریه میکردم... حتی همین الان که دارم این خاطره را مینویسم، بدنم منقبض شده است از مرور آن حادثه!

دیگر هوا کاملا تاریک شده بود... آن زن برای بچه هایش گفت که من گم شده‌ام... بعد خوب یاد دارم که دو تا پسر هم سن و سال من یا کمی بزرگتر از من داشت... برای بچه هایش میوه ای که در ساک خریدش (زنبیل) آورده بود، شست و داد که بخورند. جالب اینکه به من هیچ نداد!

من یک کودک چهار یا پنج ساله بودم... نگران مادر بودم، گم شده بودم و بعد پسرانش من را مسخره می‌کردند و من هیچ نمی‌دانستم که چه باید میکردم... بعد آنها در حیاط بازی کردند و مرا بازی ندادند و من آنجا بی‌پناه ترین آدم کره‌ی زمین بودم... اشک هایم روی مژه های بلندم خشک شده بودند و از بس گریه کرده بودم، دیگر نایی برای گریه کردن نداشتم...

از آن طرف ماجرا، مادرم وقتی متوجه شده بود که من نیستم، برگشته بود به مغازه... اما دیگر دیر شده بود و من به اشتباه با آن خانم که چادرش شبیه به چادر مادرم بود رفته بودم... مادر سراسیمه این طرف و آن طرف به دنبالم گشته بود اما مرا پیدا نکرد... مادر وقتی به خانه برگشته بود، تمامی اعضای خانواده را بسیج کرده بود که پیدایش کنند، دنبالم گشته بودند اما باز هم اثری از من نبود... هرچه هوا تاریک‌تر میشد، مادر نگرانتر می‌شد...

اما در آن خانه‌ی اشتباهی! یک پیرمرد مهربان که نمیدانم شاید پدر آن خانم اشتباهی بود، مرا شناخت... گفت: این که پسر حاجی ناظر است! خوب بیاد دارم که مرا روی پشتش انداخت و به خانه‌ام رساند...

میخواهم بگویم: من هنوز همان کودک چهار، پنج ساله‌ای هستم که گم شده‌ام... هنوز وقتی کسی را دوست دارم، ترس از دست دادنش مرا نگران می‌کند... هنوز وقتی در محیطی، کسی برای اولین بار می‌آید، سعی میکنم فضایی امن و راحت برایش ایجاد کنم... من هنوز خواکی‌هایم را نصف میکنم... دوست دارم شادی‌هایم را با آنکه در زندگی‌ام جایی دارد تقسیم کنم...

من هنوز از آن حادثه‌ی تلخ، اثر میپذیرم و هیچ دوست ندارم آن نوع از بی پناهی و سرگشتگی که من تجربه کردم را کس دیگری تجربه کند...

بگذریم...

صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا

پروردگارا! در دنیای و آخرت، دست ما را از گوشه‌ی چادر حضرت زهرا کوتاه مگردان...

به آبروی حضرت فاطمه زهرا، مگذار که راه راست بندگی‌ات را گم کنیم...

پروردگارا! به حق حضرت فاطمه صدیقه، آنچه خیر است و آ‌ن‌که خیر است را در مسیر زندگیمان قرار ده.

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

حضرت فاطمهکودکیتروماخاطرهروانشناسی
۸
۲
جواد محمودی
جواد محمودی
دانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید