صحنه در خانه تهیست
جرم آن قطرهی بیباک چه بود؟
که به روی گلِ در فرش نشست...
قطره از چشم تو جاری شده بود
قطره در عالم چشمت به خدا بنده نبود
قطره بر شوق نگاهت به تماشا شده بود
قطره میدید که در هر تپشی، تاب و تب است
قطره می رفت و نگاهت به رَهِ قطره نبود
قطره از گونه چکید...
قطره خود چشم شد و دید و گریست
قطره تنها نچکید
همهی بغضِ تو در قامتِ یک دریا ریخت
خانه فهمید که از رفتنِ تو چیزی ماند
ردِّ نجوای تو در خلوتِ یک خاطره ماند
و من آن گوشه، به ویرانیِ خود خیره شدم
با دلِ خسته و با سایۀ ویرانیِ شب
تا سحر، قطره به قطره
نام تو بر لبِ این پنجره تکرارم بود
صبح اگر آمد و از روشنیاش چیزی گفت
من به او میگویم:
در دلِ این همه تاریکیِ ممتد، هنوز
چشمِ من منتظرِ معجزهی یک نگه است
شاید آن قطره که از گونه فرو غلتیدهست
باز هم راهیِ چشمانِ تو از راهِ دل است
شاید از پشتِ سکوتِ شبِ بیپنجرهها
نفسی باز به این خانۀ خاموش رسد
شاید این سایۀ لرزان که به دیوار نشست
خبر از آمدنِ روشنِ آن ماه دهد
من در این خلوتِ لبریزِ فراموشی و درد
با همان نام که پیچیده به لب، میمانم
با همان بغضِ گرهخورده به اندوهِ نفس
با همان چشم که در حسرتِ تو باران است
اگر آن لحظۀ گمگشته دوباره برسد
خانه از عطرِ حضورت به تپش خواهد رفت
گلِ خاموشِ درونِ فرش هم خواهد دید
که بهار از قدم و گریۀ تو سر زده است
و اگر باز نیایی، دلِ من میفهمد
که دعا نیز شبی راهِ اجابت گم کرد
