
نکند کودکیام پر بکشد
نکند واژهی امید مرا سر بکشد
نکند با دو خیال بر قفسم در بکشد
نکند حادثهای تیشه به باور بکشد
نکند قصه به ویرانهی بستر بکشد
نکند این شبِ دلگیر به محشر بکشد
خرده بر این دل وامانده مگیر
که به خود میپیچد
نغز خود خوانده و در بزم عزا میپیچد
راه گم کرده و در کوچهی “ای کاش” فقط میپیچد
گاه بر بر خاطرهای کهنه، لجوجانه دلم میپیچد
تا بگیرد نفسش را و زمین گرد سرم میپیچد
در تب و تاب خیالی به دو صد واژه سلام
تا که تقلیل کند جرعهی مردود خیال
یا به دست آید از آن گوشه فقط فرض محال
یا که از یاد رود قصهی این رنج و ملال
تا که شاید بِرَهد روحِ من از چنگِ زوال