
او را «تمنا» خطاب میکنم.
نه ابتدایی و نه آغازی؛ میانهای که من را به التماس وا داشت.
از آسمان افتاده بود.
چشمانش آبی و چهرهاش جهان گمشده من بود.
لبخند که میزد، جهان میتوانست یکبار دیگر از نو زاده شود.
خیالبافیام ریشه و رشتهای قوی داشت؛
برمیگشت به تنهایی از حد گذشتهای که مرا، تسلیم کرده بود.
کاش تیشه به ریشه خیال ها میخورد؛
من اما در خیالات ابری شکلم،
با او درد و دل کرده بودم؛
از روزهای تلخم قصه سرایی کرده بودم و
یادم رفته بود چندباری در همین میان، گریه کرده بودم.
به گل های باغچه قول داده بودم
که هر روز آب پایشان بدهم و از گرمای خورشید،
برایشان زمزمه کنم تا رشد کنند؛
ولی یادم رفته بود!
گل های باغچه، از شاپرک میخواستند تا زمزمه کند،
و بگوید از بیرون باغچه و گرمای آغوش خورشید؛
من کجا بودم؟
احتمالا در مراحل اول جنون!
خیالاتم دروازه واقعیت را پاره کرده بودند.
از هر چیزی دو تا میگذاشتم؛
لیوان چای، بشقاب میوه، و جایی برای زندگی.
و اینجا شروعش بود!
جایی که «تمنا» به قایق شکسته من رسید و
از شکستگی ها وارد شد؛
زخم هایم راهی شده بود که «تمنا»،
من را تا دروازه جهنم بدرقه کند.
من در آغوش جنون بودم؛
چیزی در پشت وجدانم آگاه بود که اینبار،
به قعر جهنم سقوط خواهیم کرد ولی وجودم،
تسلیم شده بود تا یک روز دیگر،
به تمنای «تمنا»، طعم زندگی را بچشد.
طعم آبی آسمان،
زیبایی پروانه،
و عشق در وجود باران،
همه را در کنار «تمنا»، یکبار تمنا و، یکبار آرزو کرده بودم.
شاید برای آرامش یک نفر؛ شاید برای آرامش خیلی نفرها💔🌱