ویرگول
ورودثبت نام
الف نوشته
الف نوشتهدانشجوی زبان انگلیسیم اما دستی در نوشتن دارم؛ داستان های کوتاه و متن های تک صفحه‌ای:)
الف نوشته
الف نوشته
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

من مرده‌ام؛ لطفا در آسمان خاکم کنید...

شاید بعد از ما، جهانمان زیبا بشود...
شاید بعد از ما، جهانمان زیبا بشود...

خوشحال میشم که بتونم دیدگاه‌هاتون رو بعد از خوندن متن بخونم :)


مثل یک پیرمرد شده‌ام؛

دستانم را پشتم میگیرم و راه میروم،

دائم غر میزنم و از هر چه که پیش می‌آید گله دارم.

نه موهایم سفید شده و

نه دندان هایم بازنشسته شدند اما،

برای پیر شدن، هنوز خیلی جوان بودم.

روزی می‌رسد که همه چیز درست می‌شود؛

سبزه به آسمان میرسد،

گل ریشه می‌دواند و دوباره میخندد ولی،

دیگر کسی نیست که گلی بچیند

یا آن را بگیرد و بخندد.

آنهایی که میمانند، همه پیرِ جوانی شده‌اند.

قول میدهم آن روز،

هیچکداممان نباشیم.

ما پیرِ جوانی شده‌ایم.

از همه چیز زدیم و خندیدیم و مثل همیشه،

انسان های تاب آوری شدیم!

آنقدر تاب آوردیم که سرمان گیج رفت و

یادمان رفت "خنده" را کجای راه جا گذاشتیم.

خلاصه که درست میشود!

یادم به قصه‌ای می‌آید:

--: قول می‌دهی همان صبحی که برگردی،

نفس هایم دست نسیم صبح نباشد؟

قول می‌دهی چشمهایم با شبنم صبح باز بشوند؟

و قول می‌دهی مثل همیشه حالم را بپرسی و من،

بتوانم بگویم دوستت دارم؟

+: من... با دست خالی، میسازمش؛ تو فقط آرام بمان!

اگر تمام کاشی های این دنیا هم خاکستر بشود،

آسمان دود شود و ابر، سنگ شود،

باز هم از بوی چای هر صبح،

راه برگشت را پیدا می‌کنم؛

من هنوز خیلی چیزها دارم که باید نجاتشان بدهم!

اگر زمانی یادمان برود کسی منتظرمان بود؟

اما فکر که میکنم یاد چیز دیگری میافتم:

حال من حال اسیری‌ست که هنگام فرار

یادش افتاد کسی منتظرش نیست، نرفت

شاید هم فقط تصور بقا بخواهد ما را برگرداند و

کسی منتظرمان نباشد.

شاید حتی ماهی در تنگ هم، مرده باشد و

آدم برای مرده‌ها که برنمیگردد!

فقط رهایشان میکند تا جایی که،

دلش تنگ شود و برای رفع عذاب وجدانش،

کمی اشک بریزد.

دوباره یاد یک قصه افتادم، کوتاه ولی دردم را

میکشد و از میانه‌اش جوانه می‌زند:

ترسیده‌ای؟

از که؟

از جهان؟ من جهانت

از گرسنگی؟ من گندمت

از بیابان؟ من بارانت

از زمان؟ من کودکی‌ات

از سرنوشت؟

من هم از سرنوشت می‌ترسم...

از خداحافظی؟

هیچ بودنی، خداحافظی ندارد و فقط باید بگوییم:

قرار بعدی ما جهان بعدی پای درخت به،

آنجا تو را خواهم دید.

خلاصه که آخر داستان، همه میمیریم اما من،

زودتر میروم و برایت یک خط جا میگذارم:

آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع

بهتر آنست ترا دست خدا بسپارم

فقط من را، جایی میان آسمان خاک کنید؛

همیشه از ارتفاع میترسیدم!

داستاندلنوشتهمتننویسنده
۲۹
۱۵
الف نوشته
الف نوشته
دانشجوی زبان انگلیسیم اما دستی در نوشتن دارم؛ داستان های کوتاه و متن های تک صفحه‌ای:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید