ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goliهرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
Goli
Goli
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

بید مجنون، مجنونِ بید

یادش می آید دو یا سه ساله بود، تصویری از او و دوستان در حیاط مهد کودک نشان میدهد به تصویر خیره است، بهار و سارا و کیان و پسری که دیگر اسم او در خاطرش نیست، همگی روی تاب نشسته اند و خوشحال اند اما او، در گوشه ی تاب ایستاده چرا که در میان هیاهوی دوستانش هنگام انتخاب، خود را درگیر نکرده است.

سال بعد، درست زمانی که همه از رنگ آمیزی صفحات متنفر بودند، قبول میکرد نقاشی هایشان را رنگ کند؛ نه چون او عاشق رنگ آمیزی بود، بلکه چون حسی را دوست داشت که بعد ها فهمید آن را باری از دوشی برداشتن مینامند. خانم روحانی، مربی پیش دبستانی اش آنقدر سنگ دل بود که حتی آن را خاله فلانی هم صدا نمیکردند. همیشه اشک یکتارا در می آورد، دل او بالا و پایین میپرید و وقتی خانم روحانی از کلاس خارج میشد به جای زل زدن، با او حرف میزد. این ها همه ادامه داشت، تا اولین صحنه ای که در خاطرش مانده همیشه به علایقش قرار نیست احترام گذاشته شود...

شنبه، صبح سرد پاییزی، کلاس اول زنگ تفریح

شاد و خرم، کیف چرخ دار سورمه ای رنگش را که شبی بعد از فوت مادربزرگش خریده بودند برداشت. در دنیای کودکانه(بعد ها میفهمد دنیای کلی اش بوده) اش رنگ ها معنای دگری نمیدادند، آن روزی که یکی از دختر بچه های کلاسشان گفت: این دیگه چه کیف پسرونه و افتضاحیه که داری!

تازه فهمید آدم ها همه چیز را دسته بندی میکنند.

این ماجرا را بعده ها در کلاس سوم هم تجربه کرد، وقتی جامدادی زرد را انتخاب و بهاروند فردایش اورا مورد تمسخر قرار داد اما اینبار برایش اهمیت نداشت.

همکلاسی ها خط قرمز هایی دارند

ماجرای سقوط هواپیما چند روزی خبر داغ همه جا بود، در هشت سالگی برایش جالب بود که تا چه حد ظلم در این جهان هست که جنازه ها تکه تکه زیر برف دفن شده اند.

زنگ آخر چهارشنبه، زمانی که آناهیتا گفت: شنیدید که چندتا هواپیما افتادن و ادما کشته شدن؟

او بی توجه به امکان ایجاد ترس گفت: اره حتی یکی یه دسته تیکه شده زیر برف دیده

حدس بزنید چه شد، آناهیتا که خود این بحث کریه را راه انداخته بود به گریه افتاد و کلاس را در حلقش فرو برد. معلمشان چه کار کرده باشد خوب است؟! هنوز جانش از آن داد میلرزد و ترس تضاد دارد: تو غلط کردی سر کلاس همچین حرف هایی میزنی!

چون او مستقیما از واژه ی تکه استفاده کرده بود غلط کرده است، اما همکلاسی اش که این بحث زیر سر او بود غلط نکرده بود.

آموخت همیشه حرف هارا نزند و آدم هارا بیشتر با نظریه هایشان تنها بگذارد، چون منطقی وجود ندارد.

صبح بخیر، زاویه ها

صبح زود، سر زنگ ریاضی و ابتدای درس زاویه ها، سرما خورده و پکر. معلم چهارمشان را خیلی دوست داشت، چرا چون تضاد انچه در سرش بود، مهربان بود. تصمیم گرفت آنروز سلامش را بلند تر از دیگران بگوید.

: سلاممممم صبحتون بخیر!

چته؟ هرچی بدبختی میکشم از دست توعه مگه نمیفهمی؟ مشکلی داری اینطوری میکنی؟!

با سخت ترین لحنی که شنیده بود، آنقدر گریه کرد که ماسکش پر از اشک شد، کل درس حتی تا سالیان بعد هروقت صحبت از زاویه ها میشد، آن اشک هارا به یاد می آورد.

گاهی یک صبح بخیر، آدم را یاد تمام بدبختی هایش می اندازد.

بعد ها

بسیار اتفاق های دگر بودند، فکر میکرد پس از گذر از سنی این ها خواهد گذشت اما تنها ظاهرشان عوض شد. هنگام درد و دل غم خودش را در دل نگه داشت، علایقش را کمتر جار زد تا دیگران را درگیر نکند، وقتی کسی صبح بخیر بلند گفت به او نگفت زهرمار و کسی را بابت کیف آبی رنگش مسخره نکرد. حال آرام در جهان خودش زندگی میکند، فامیل هایشان به قد اهمیت میدادند و او آرام پوزخند میزد، هنگامی که سر صف بوفه خودشان را تکه تکه میکردند حاضر بود تا ثانیه آخر آنجا بیاستد اما حقی ضایع نشود، رشته ی دانشگاهش دائما مورد نقد قرار میگرفت اما او آن را دوست داشت و بسیار بسیار بسیار ها که او دلش نخواست تعریفشان کنم.

حال این تفاوت خوب است یا که دشوار؟

شاید در نگاه اول تنها بودن مشاهده شود، اما در بعد عمیق تر موجودات متفاوت یکدیگر را میابند و در دنیای زیر زمینیشان از محبت لذت میبرند. شاید نقد هایی تند در زندگی داشته باشد اما زمانی که حتی لحظه ای درک میشود، جهان برایش معنایی دگر پیدا میکند. زندگی از دید یک: اغلیت، شاهکاریست که میتوان داشت، حداقل برای خودش خیلی هیجان انگیز تر میگذرد. حتی سعی بر قالب بندی خودش هم کارساز نیست و باز وجود حقیقی او، پوسته و نقاب را میشکافد.


از تمام خاص های زندگی ام ممنونم، از سارینای کلاس دوم که متفاوت بود، از همیشگی که زندگی را طور دگر معنا کرد، از مامان که حال و هوایش وصف ناپذیر است، از معلم کلاس هفتم که چون با قرمه سبزی مثال میزد طرد شد و....

همه ی ما در عمق قلب خود تنهایی را حس میکنیم، اما در نهایت همه با تمام فرق هایمان از یک ریشه ایم و یکسان، هرچند دیدگاه ها و مسیر متفاوت باشند.

پ.ن: اسم ها حقیقی نیستند.

دلنوشتهخاطراتکودکیداستانترس
۹
۵
Goli
Goli
هرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید