
ادامه . . .
صدای قدمها نزدیکتر شد.
برای لحظهای خواستم برگردم و فرار کنم.
نه از آن مرد... از حقیقت.
چون کمکم داشتم میفهمیدم بعضی حقیقتها وقتی پیدا میشوند، زندگی را آرام نمیکنند؛ اول تکانش میدهند.
مرد روبهرویم ایستاد.
نگاهش آرام بود.
آنقدر آرام که بیشتر از هر فریادی آزارم میداد.
پوشه هنوز در دستم بود.
گفتم: «اینها یعنی چی؟ حادثهای که نوشته شده... چرا هیچچیز یادم نیست؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«چون بعضی زخمها فقط روی بدن نمیمونن... ذهن هم برای زنده موندن، گاهی بخشی از درد رو دفن میکنه.»
حرفش را باور نمیکردم.
یا شاید نمیخواستم باور کنم.
اما در اعماق وجودم، چیزی داشت بیدار میشد.
حسی آشنا.
مثل خاطرهای که پشت در ایستاده باشد و منتظر اجازه ورود.
مرد از جیبش پاکتی بیرون آورد.
گفت:
«این آخرین چیزیه که باید ببینی.»
دستم لرزید.
داخل پاکت یک نامه بود.
این بار نه از مادرم.
نه از یک غریبه.
نامه را که باز کردم، نفس در سینهام حبس شد.
بالای صفحه نوشته شده بود:
برای خودِ آیندهام...
دستخط خودم بود.
دنیا برای چند لحظه ایستاد.
نشستم.
و شروع کردم به خواندن.
«اگر این نامه به دستت رسید، یعنی باز هم فراموش کردهای.
اگر یادت نیست، حق داری.
چون آن روز، زندگیات به دو بخش تقسیم شد.
قبل از حادثه... و بعد از حادثه.»
اشک بیصدا روی صورتم لغزید.
ادامه دادم.
«سالها خودت را بابت چیزهایی سرزنش خواهی کرد که تقصیر تو نبود.
سالها فکر میکنی آدمهای زیادی تو را ترک کردهاند.
اما حقیقت این است که اول از همه، خودت خودت را ترک کردی.
از درد فرار کردی.
از حقیقت فرار کردی.
و کمکم از خویشتنِ خویش دور شدی.»
دیگر نمیتوانستم ادامه بدهم.
اما مجبور بودم.
نامه را محکمتر گرفتم.
آخرین خطوطش این بود:
«اگر روزی این نامه را میخوانی، دیگر دنبال مقصر نگرد.
نه در گذشته.
نه در آدمها.
نه در سرنوشت.
فقط برگرد و خودت را پیدا کن.
تمام این سالها، چیزی گم نشده بود...
فقط تو، از خودت دور افتاده بودی.»
نامه از دستم افتاد.
و برای اولین بار بعد از سالها، به جای جنگیدن با گذشته...
گریه کردم.
نه از غم.
نه از خشم.
از رهایی.
انگار باری را سالها بر دوش میکشیدم، بیآنکه بدانم.
آن شب، حقیقتی را فهمیدم که هیچکس قبلاً به من نگفته بود:
بعضی زخمها زمانی خوب میشوند که به آنها نگاه کنی، نه وقتی که پنهانشان کنی.
اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود...
اگر تمام این مسیر برای پیدا کردن خودم بود،
پس آن حادثه چه بود؟
و آن روز، دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود؟
ادامه دارد... 🌱🕊️