ویرگول
ورودثبت نام
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

از سقوط تا پرواز 8

🕊
🕊

ادامه . ‌. .

مدت زیادی به همان نامه خیره ماندم.


انگار سال‌ها بود منتظر خواندنش بودم.


نه...


شاید سال‌ها بود از خواندنش فرار می‌کردم.


مرد آرام کنار پنجره ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت.


سکوتش از هر توضیحی سنگین‌تر بود.


بالاخره پرسیدم:


«آن روز چه اتفاقی افتاد؟»


نگاهم کرد.


بعد آه عمیقی کشید و گفت:


«اتفاق اصلی، حادثه نبود...»


متعجب شدم.


«پس چی بود؟»


گفت:


«انتخابی که بعد از آن کردی.»


نفهمیدم.


اما او ادامه داد:


«همه فکر می‌کنند بعضی روزها زندگی آدم را عوض می‌کنند. حقیقت این است که خودِ آن روزها ما را تغییر نمی‌دهند؛ انتخاب‌هایی که بعد از آن روزها می‌کنیم، سرنوشت ما را می‌سازند.»


احساس کردم چیزی در درونم جابه‌جا شد.


مرد یکی از پوشه‌ها را باز کرد.


داخلش گزارش حادثه بود.


حالا دیگر می‌دانستم چه اتفاقی افتاده است.


سال‌ها پیش، در یک جاده بارانی، تصادفی رخ داده بود.


من زنده مانده بودم.


اما بعد از آن، چیزی در من شکسته بود.


نه استخوانی.


نه عضوی از بدن.


اعتمادم به زندگی.


از همان روز، آرام‌آرام شروع کرده بودم به ساختن دیوار.


دیوارهایی بلند.


آن‌قدر بلند که نه درد وارد شود و نه عشق.


نه نا امیدی و نه امید.


فکر می‌کردم دارم از خودم محافظت می‌کنم.


اما حالا می‌فهمیدم زندانی ساخته بودم که زندانبان و زندانی‌اش هر دو خودم بودم.


چشم‌هایم را بستم.


خاطراتی پراکنده، مثل تکه‌های یک آینه شکسته، آرام‌آرام کنار هم قرار می‌گرفتند.


ترس‌هایم.


دلخوری‌هایم.

فرارهایم.

و تمام فرصت‌هایی که فقط به خاطر ترس از دوباره آسیب دیدن از کنارشان گذشته بودم.


اشک روی گونه‌ام لغزید.


اما این بار طعمش فرق داشت.


این اشک، اشکِ شکست نبود.


اشکِ فهمیدن بود.


فهمیدن اینکه سال‌ها از زندگی گله داشتم، در حالی که خودم پشت درِ زندگی ایستاده بودم و جرأت وارد شدن نداشتم.


مرد لبخند زد.


اولین لبخندی که در تمام آن مدت از او دیده بودم.


گفت:


«بالاخره داری می‌بینی.»


پرسیدم:


«چی رو؟»


آرام جواب داد:


«اینکه نجات پیدا کردن، فقط زنده موندن نیست... گاهی باید دوباره زندگی کردن رو یاد بگیری.»


آن شب وقتی از انباری بیرون آمدم، آسمان مثل همیشه بود.


خیابان همان خیابان بود.


دنیا همان دنیا بود.


اما چیزی در من تغییر کرده بود.


برای اولین بار بعد از سال‌ها، احساس نمی‌کردم دنبال گمشده‌ای می‌گردم.


انگار گمشده پیدا شده بود.


فقط باید یاد می‌گرفتم دوباره با او زندگی کنم.

اما هنوز یک چیز را نمی‌دانستم...


آن مرد کی بود؟

و چرا این همه سال، درست در لحظه‌ای که باید، سر راه من قرار گرفته بود؟


ادامه دارد... 🕊️


خودشناسیداستانرهاییبیداریآگاهی
۱۹
۶
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید