
امروز را خانه بودم ، به لطف کسالت و مریضی سرکار نرفتم ، شنیدید که میگویند عدو سبب خیر شود . صبح که چشمانم را باز کردم میتوانستم احساسش کنم ، مریضی را میگویم ، آخر با هم غریبه که نیستیم مهمان هر ماه خانه ام است و چه مهمان عزیزی ، هرماه چند روزی را باهم زندگی میکنیم نفس به نفس قدم به قدم ، بعضی روزها که سرحال تر و سر دماغ تر است حضورش را بیشتر به رخ میکشد فکر کنم مشکل کمبود توجه دارد میخواهد با قدرت نمایی جلب توجه کند و خدا شاهد است که هر بار روش جدیدی را برای این کار پیدا میکند ، نمیدانم سر منشا این خلاقیتش کجاست ، ای کاش انقدر حسود نبود و به من هم نشانش میداد شاید میتوانستم برای نوشتنم از منبع خلاقیتش کمک بگیرم. امروز که آمد تصمیم گرفته بود بدنم را قفل کند ، نمیتوانستم تکان بخورم ، توانایی حرکتم به شدت پایین آمده بود و بسیاری از عضو های بدنم هم درد میکرد ، جایی خواندم که دانشمندان میگویند بدن انسان بسیار هوشمند است من که همچین چیزی را ندیدم این بدن باید خیلی احمق باشد که هرماه رحم من را برای چیزی آماده بکند که به فاصله سال های نوری ازش فاصله دارم . بگذریم نمیخواهم زیاد درباره اش حرف بزنم و بعد بعضی ها بگویند چه دختر بی حیا و آبرویی که درباره قاعدگی اش مینوسید یا بدتر از آن یک سری زبان نفهم بگویند که فمنیست است و میخواهد چرخه قائدگی را سخت نشان دهد و مثلا بگوید خانم ها مظلوم هستند و غیره ...
نه واقعا حوصله این چیزها را ندارم ، لطفا برچسب هایتان را برای خودتان و در ذهنتان نگه دارید .
میبخشید اگر کمی بی اعصابم این هم یکی از اثرات جانبی مهمان ناخوانده ام است .احتمالا تا یکی دو روز دیگر بهتر خواهم شد و بار سنگینی همه دنیا بر دوشم نخواهد بود .
میخواستم چیز دیگری بگویم ، زنگ زدم و از مدیرم مرخصی گرفتم با هزار عذاب وجدان که چرا مریض شدم و نمیتوانم سرکار بروم ، بعد که تلفن را قطع کردم در دل گفتم خدا رحمت کند پدر آن کسی را که مرخصی را ابداع کرد ، کمی که بیشتر فکر کردم لعنت کردم ان کسی را که گفت زنان میتوانند کار کنند ، اخر من را چه به کار کردن . این حرف هایم را جدی نگیرید الان بدنم تحت تاثیر مقدار زیادی هورمون است ممکن است چیزهای ناجوری بگویم .
باور کنید که من عاشق استقلالم هستم عاشق کار کردنم و عدم وابستگی ام . واقعا همه این هارا دوست دارم و به خودم برای رسیدن به این نقطه افتخار میکنم . اما شما که غریبه نیستید راستش را بخواهید گاهی اوقات فقط بعضی وقت ها، آن موقع هایی که همه چیز زیادی سخت میشود از این استقلال و از این قدرت متنفر میشوم ، دلم میخواهد من هم برای چند روز یا اصلا چند ساعت به کسی متکی باشم ، روی کسی جز خودم حساب باز کنم و پشتم گرم باشد به جایی ، کمی چشم هایم را ببندم و با خیال راحت و فراغ بال استراحت کنم ، کفش به پا کنم و با کارت بانکی پر پول بروم بازار بزرگ و از سر تا ته بازار هر چه چشمم دید بخرم و فکر نکنم که پول های تو کارت چه جوری و با چه جان کندنی تامین میشوند و نگران دوباره جایگزین کردنشان نباشم ، با دوستانم کافه گردی کنم و قیمت های منو را زیاد بالا و پایین نکنم . فکر کنم زندگی زیادی سخت شده است مگر نه ؟ برای همه همین است ؟ ای کاش زندگی من چند سال پیش متوقف میشد ان موقع هایی که همه چیز ساده تر بود ، مثلا آنجایی که مامانم با من عهد میکرد اگر مثلا ده تا بوسش کنم برایم عروسک میخرد ، یا انجایی که بابا جانم هر زمان که شعر جدیدی حفظ میکردم و برایش میخواندم پول در دستم میچپاند ، در زمان هایی که با نوه صاحبخانه مان در حیاط با هم عروسک بازی میکردیم و من در آن لحظه ها هرگز به این فکر نمیکردم که روزی باید از این بازی ها دست بکشم و به دنیای واقعی ادم بزرگ ها وارد شوم ، من باید بین کارتون ها و کتاب های کتابخانه ای که هفته ای چند بار به آن سر میزدم متوقف میشدم ، اما نشدم من بزرگ شدم و قد کشیدم و دغدغه هایم قدشان از من بلند تر شد و سر به فلک کشیدند تا جایی که فکر نکنم دیگر زورم بهشان برسد . من حالا درگیر کار و مشغله شده ام ، به اینکه پول را چه جوری خرج کنم که تا سر ماه کم نیاید ، به این که زمان قسط دیجی پی و وامی که از بانک برداشته ام رسیده است ، به اینکه چقدر باید جان بکنم تا بتوانم با این تورم وحشتناک ماشین بخرم ،خانه خریدن را که باید در خواب دید دیگر ، من چقدر زود بزرگ شده ام ، چقدر درگیر همه چیز شده ام جز خودم و درست زندگی کردن
مدت هاست دختر کوچولو درونم را فراموش کرده ام و او را به حال خودش رها کردم تا زیر دست و پای این دختر جدید و قوی و بی نیاز از دیگران جان بدهد .
اگر بیشتر اهل تکیه کردن بودم و کمک گرفتن شاید زنانگی ام تا این حد کمرنگ نمیشد ، شاید اگر اهل ناز و ادا بودم قرتی بازی هایم دل و دین خیلی هارا میبرد اما افسوس که من هیچ کدام از این ها را یاد نگرفتم ، من یاد گرفتم بین مردان و سر و صدایشان در دنیای خشن و سخت انها که هرکه قوی تر باشد زنده می ماند زنده بمانم ، من یاد گرفتم برای عبور از کوچه های تنگ و تاریک به کمک نیازی نداشته باشم و نترسم ، من یاد گرفتم که بلندی صدایم را با صدای مرد ها تنظیم کنم ، یادگرفتم که همیشه کتابی بپوشم و در شیشه خیارشور را با هر ضرب و زوری که شده خودم باز کنم ، چیزهایی را یاد گرفتم که شاید بهتر بود یاد نمیگرفتم .
فقط اگر این زندگی با من جوری تا میکرد که دخترانگی ام تا این حد له نمیشد همه چیز خیلی بهتر بود .
حالا که زندگی جور دیگری رقم خورده است ، بهتر است خودم را برای فردا و برگشت به زندگی واقعی ام آماده کنم .