
حوالی ظهر روز گذشته بود که شروع کردم نوشته یکی از شما ویرگولی ها را بخوانم . دلنوشته ای بود از طرف دختری نمیدانم چند ساله اما خوش ذوق ، نامه درباره ی رویاها و برنامه ریزی هایش برای زندگی احتمالی با محبوبش بود .
چه حرف ها و ایده هایی داشت ، چه شوری در سرش و چه شوقی در قلبش برای آینده لانه کرده بود.برنامه هایش دقیق بود ، برای ثانیه به ثانیه زندگیشان با هم فکر کرده بود، همه چیز پر از عشق و لطافت بود و احتمالا اگر کمی رویا پرداز تر بود نشانی خانه شان را میان ابرها روی رنگ نیلی رنگین کمان انتخاب میکرد. پر بود از آرزو و پر پرواز ، نه اینکه بگویم رویاهایش عجیب و غریب یا خیلی دور از دسترس بودند فقط به شدت برنامه ریزی و مرز بندی شده همه را مرتب کرده و نوشته بود .زیبا بود و خواستنی ، همه چیز با توجه به باورها و عقایدش تعریف شده بود ، چقدر شیرین بود این دختر . آن لحظه تنها به صورت ناخواسته لبخندی زدم و طبق عادتم بی صدا لب زدم و از خدا خواستم اگر به صلاحش است به مراد دلش برسد و گذشتم حتی حالا که فکر میکنم یادم نمیاد من سر به هوا گزینه اینکه نوشته ات را دوست داشتم را زدم یا نه ، احتمال اینکه فراموش کرده باشم زیاد است آخر مدتی است حافظه ام مرا خوب یاری نمیکند شاید هم فقط کمی حواس پرت تر از پیش شده ام نمیدانم .
در حال گز کردن مسیر شرکت به خانه بودم و برخلاف عادت همیشگی ام حتی به موسیقی هم گوش نمیدادم و در عالم خودم قدم هایم را پشت هم سریع برمیداشتم به امید اینکه زودتر به خانه برسم . نمیدانم آخر این چه ذوقی است که برای برگشتن به خانه دارم . کشش ندهم در راه که بودم یکهو فکر کردم من اگر محبوبم را همین حالا پیش خودم و کنار دستم داشتم چه میکردم ؟ پس خواستم من هم نامه ای برایش بنویسم باشد که اگر بعدتر ها که پیدایش شد به هرجان کندنی بود این نوشته را پیدا کنم و نشانش بدهم و با هم به من و نوشته هایم بخندیدم.
محبوبم اگر اینجا بودی ...
راستش را بخواهی برنامه خاصی برایت ندارم ، یا فکر و ایده ی جالبی که بخواهد روزهایمان را از یکنواختی و کسالت دربیاورد ، برای لحظه های با هم بودنمان فعالیت جالبی به ذهنم نمیرسد ، حتی برای اولین سالگرد به هم رسیدنمان هم هیچ ایده بکر و ناب عاشقانه ای را در آستین ندارم تا یکهویی برایت رو کنم . بهتر بگویم هیچ چیز پنهانی و رمزی نیست که بخواهی کشفش کنی من همینی هستم که از هزار فرسخی دیده میشوم . حالا بیشتر علاقه مند به شیوه ی زندگی هرچه پیش آید خوش آید هستم . جسارت نباشد ها اما به بودنت که فکر میکنم هیچ احساسی از سعادت یا کامیابی را در جریان خونم یا هیچ هیجانی را در ضربان قلبم حس نمیکنم . فکر میکنم ترجیح میدهم بودنت مایه آرامش باشد تا هیجان و اظطراب حتی اگر از سر عشق و عاشقی باشد . راستی راستی اصراری هم بر بودنت ندارم اگر که در جای درست و زمان درست آدم وارانه پیدایت شد قدمت روی چشم ، خوش آمدی عزیزکم ، عمرم را با تو خواهم گذراند ، اگر هم که پیدایت نشد امیدوارم جایی بروی که دوستت بدارند و خدا خودش زندگی را برایت بسازد . میخواهم بگویم اصراری بر بودنت نیست شاید کلیشه ای و تکراری به نظر برسد اما من واقعا حالم با خودم خوش است . مثل اکثر مردم دنیا مشغول کاری هستم که شغل رویاییم نیست اما تلاش میکنم که در آن خوب باشم و مفید ، درگیر کتاب هایم هستم که یکی پس از دیگری میخوانمشان اما زبانم لال باشد اگر دروغ بگویم که معنای عمیق همه جملاتشان را درک میکنم ، همین نوشتن های دست و پا شکسته و یکی دو تا دوست خوب و خانواده ام تمام تمام زندگی ام را تشکیل میدهند و حقیقتا همین ها برایم کافی و مایه نیک بختی اند و اگر کسی بخواهد وارد زندگی ام و این کنج ساده اما گران قیمت شود باید وزنی به روی خوشبختی ام اضافه کند و رنگی روی رنگ های زندگی ام بپاشد شاید یاسی یا ارغوانی آن رنگ هایی که حضورشان را در قبلم احساس نمیکنم.
اگر آمدی نمیخواهم بعداز مدتی مایه عذاب و دلیل نگرانی هایت باشم و تو هم نمکی بشوی بر روی زخم های باز روحم که سرتاسرش را پوشانده اند . میخواهم اگر آمدی مرد باشی و بوی امنیت بدهی ، ماندن را بلد باشی که بشود رویت حساب کرد نه مثل آنهایی که ادعای عاشقی دارند اما در اولین نم نم باران زندگی که بوی طوفان را با خودش به همراه دارد رهایت میکنند .
مجبوبم قضیه را کش نمیدهم فقط بگویم اگر روزی آمدی از من توقع برنامه ریزی های ثانیه به ثانیه و آرزو و رویاهای شیرین را نداشته باش لطفا ، که هیچ کدام در تنگناهای زندگی مان آن زمانی که واقعیت ها همچون تازیانه به گونه مان کوبیده میشوند و از خواب شیرین خرگوشی بیدار میشویم قابلیت اجرایی شدن ندارند نمیخواهم هیچ کداممان سرخورده شویم از این زندگی . بیا قبول کنیم که در دنیای باربی و کن زندگی نمیکنیم .
تنها میتوانم وعده بدهم که دوستت خواهم داشت ، حتی نمیگویم عاشقت خواهم شد ما میدانم با همه وجودم دوستت خواهم داشت و یار و یاورت خواهم بود در خوشی ها و ناخوشی ها و دستت را در میان طوفان های زندگی تا زمانی که خودت نخواهی رها نخواهم کرد . میخواهم همه چیز ساده باشد و بی غل و غش . کنارت باشم و همراه و ساده زندگی کنیم . باعث حال خوبت باشم که زمانی که به من فکر کردی لبخندی بزنی بی دلیل و بدون کنترل . از تو هم توقع کارهای عجیب و غریب ندارم ، نه میخواهم مثل افسانه های قدیمی ژاپنی با نخ نامرئی قرمز رنگی بهم متصل باشیم و نیمه ی گم شده ام باشی ، نه میخواهم قهرمانانه من را از شر اژدهای ترسناک قلعه یا از سرنوشت شوم اوفیلیا نجات بدهی و منتطر هم نیستم که با لشگر و سپاهیان و اسب سفید به دنبالم بیایی همین که امنیت را برایم به ارمغان آوری همه چیز تمام است تکه ای از جانم خواهی شد.
باور دارم همه ما به حد کافی در این زندگی سختی کشیده ایم و روحمان زخم خورده است ، محبوبمان باید مایه آرامشمان باشد و خانه ی امن ما .