ویرگول
ورودثبت نام
الهام
الهامبه امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
الهام
الهام
خواندن ۵ دقیقه·۱۲ روز پیش

آن موجود عجیب !

 در ماکروفر با صدای تق محکمی بسته شد و من با لیوان بزرگی که تا نیمه آن را پر از شیر داغ کرده بودم به سمت مبل راحتی کوچکی که جلوی تلویزیون جا خوش کرده بود حرکت کردم . در این وقت سال در میانه های های مرداد هوا زیادی گرم است و حس خنکی که از قدم گذاشتن پاهای برهنه ام روی سرامیک به تمام تنم منتقل میشود را  خیلی دوست دارم ، از بچگی طرفدار این نبودم که تمام کف خانه را با فرش و قالیچه پر کنم ، حالا هم  تنها بخش های کوچیکی از خانه با فرش پوشیده شده است .

خودم را روی مبل پرت کردم و لیوان شیر داغم که با هات چاکلت ترکیب شده بود را بین دو دستم گرفتم تا گرمایش به دست های همیشه سردم منتقل شود . فرقی نمیکند که در چه فصلی از سال باشیم دست ها و پاهای من همیشه سرد هستند گویی خون هرگز در آنها حرکت نمیکند و بازهم فرقی نمیکند که چه فصلی باشد و هوا چقدر گرم است من همیشه شیر را داغ داغ میخورم ، هر روز یک لیوان و از جرعه جرعه فرو دادنش لذت میبرم، این نوشیدنی محبوب من است !

برای چند لحظه به ذهنم خطور کرد حالا که جلو تلویزیون نشسته ام شاید بهتر است روشنش کنم بلکه کمی با فیلم تماشا کردن سرگرم شوم ، اما این ایده به سرعت در سرم جان باخت چرا که فکر پیچیدن صدای آن  در خانه برایم ناراحت کننده بود. موضوعاتی که برهم زننده سکوت باشند در زندگی من نمیتوانند جایی برای خود بیابند.

من تنها زندگی میکنم و به تنهایی خو گرفته ام ؛ همچون آدمی که سال ها غریب و تنها در یک کلبه در وسط ناکجا آباد زندگی کرده و از هرگونه تمدنی دور بوده است ، من مدت هاست که همین طور تنها زندگی میکنم و این طور زندگی کردن حالت محبوب من است . هرگز کمبود چیزی مرا آزار نداده بود یا فکر اینکه میتواستم جور دیگری زندگی کنم و شاد تر باشم حتی به ذهنم خطور هم نکرده بود ، برای من زندگی همین بود ، همین قالب ، همینقدر ساده و همینقدر راحت . اما حالا مدتی بود که چیزی داشت آزارم میداد و حس آرامش و راحتی که همیشه با من همراه بود از من ربوده شده بود .

همین حالا هم میتوانستم حضورش را احساس کنم . او برگشته بود !

چند روز ندیدنش باعث شده بود که باور کنم حتما از اول هم وجود خارجی نداشته است و تنها مخلوق ذهن خیال پردازم بوده است ، گمان کرده بودم توهماتم توانسته است تا این اندازه به واقعیت نزدیک گردد . اما حالا حضور سنگین و سختش را در سرتاسر اتاق حس میکردم ، از سر اجبار چشم هایم را که برای چند لحظه استراحت روی هم گذاشته بودم باز کردم و یک نگاه اجمالی به دور تا دور اتاق انداختم . اصلا نیازی به گشتن نبود این موجود کوچولو مزاحم به سادگی قابل رویت بود ، روبه روی من پشت به میز تلویزیون به حالت چهارزانو نشسته بود ، موهای مشکی و فرش که کمی هم حالت وز وزی داشت دورش را گرفته بود ، مثل همیشه یک تیشرت نارنجی رنگ جیغ تنش بود همراه با یک دامن لی آبی پر رنگ و یک جوراب سفید ساده که تا ساق پایش بالا می آمد لباس هایش را تکمیل کرده بود. چند بار اول که او را دیدم متوجه این موضوع نشده بودم اما او تقریبا هیچ گاه کفش به پا نمیکرد اما  جوراب های سفیدش همیشه در تمیز ترین حالت ممکن بودند .این یکی از هزاران عجایبی بود که با هر بار دیدن این موجود که نمیدانم چه باید صدایش بکنم برایم به ارمغان می آمد .

روبه رویم نشسته بود و هیچ کاری نمیکرد ، مثل همیشه که هیچ کاری نمیکرد و هیچ صدایی نداشت، او حتی از سکوت نیز بی صدا تر بود . میدانید که چه میگویم اگر مدتی در یک اتاق ساکت بنشینید و با دقت گوش دهید بعد از مدتی میتوانید صدای موزون و روح نواز سکوت را در حلزون داخلی گوش هایتان احساس کنید اما این موجود هیچ صدایی نداشت باور کنید که  بارها تلاش کردم تا صدایش را بشنوم و حس کنم که چه میخواهد و یا اصلا چیست؟ اما هر بار در این تلاش ها شکست خوردم . اگر سنگینی حضورش که با خود به همراه می آورد نبود شاید میتوانست مدت ها با من زندگی کند و من متوجه حضور او نشوم .گویی که با حضورش لایه حریری را روی همه چیز میکشید ، مثل اینکه وزنی به هوایی که در اتاق جربان داشت میبخشید .

تقریبا دیگر از او نمیترسم اما باز هم با هربار دیدنش کمی ضربان قلبم بالا میرود ، چون که میدانم به یک دلیلی ظاهر میشود و بالاخره روزی زمان همه چیز را مشخص خواهد کرد. جثه بسیار کوچکی دارد ، اما نمیتوانم سنش را حدس بزنم البته اگر مفهوم زمان برای او معنی داشته باشد، به نظر نمیرسد توانایی یا علاقه ای برای آسیب زدن به من داشته باشد . فکر میکنم اگر چنین قصدی داشت تا حالا اجرایی اش کرده بود .

به رویش لبخند زدم و گفتم که خوش آمدی سعی کردم به او این حس را منتقل کنم که اینجا بودنش را دوست دارم.

اما در هر حال نمیدانم احساسات او نسبت به من چیست و چه چیزی در نگاهش موج میزند زیرا من همه چیز را درباره این دخترک کوچک میدیدم به جز چهره اش ، چهره او ترکیبی از همه چیز است . هم رنگ دارد و هم ندارد ، هم شکل دارد و هم در بی حالت ترین حالت ممکن است . گویی نیست در حالی که هست همانطور که مولانا میگوید "نیست بود و هست بر شکل خیال "و میدانم که این موجود واقعی است تماما مادی است و تماما جسم است تنها چهره اش است که گویی خیال است و من از آن سردرنمی آورم .

گفتم غذا میخوای ؟ گشنه نیستی ؟ در حالی که اصلا نمیدانستم توانایی خوردن چیزی را دارد یا نه !

قبلا هم سعی کرده بودم با او حرف بزنم و با او ارتباط برقرار کنم از هر راهی که شده اما تا به حال که موفق به انجام چنین کاری نشده بودم ...

 

روزانه نویسینویسندگیداستانخیالتنهایی
۰
۰
الهام
الهام
به امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید