ویرگول
ورودثبت نام
Roya fazely
Roya fazely
Roya fazely
Roya fazely
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

لیا نگهبان خواب

قصه‌ی «دخترِ خوابِ دریا»

می‌گن یه‌وقتایی، وسط سکوت دریا، وقتی همه خوابن و فقط صدای موج میاد، یه قایق چوبی کوچولو آروم روی آب می‌چرخه. روش یه دختره ، با موهای بلندِ گندمی که تا کمرش می‌رسه و چشم‌هایی به رنگِ شب‌های بی‌ستاره.

اسمش "لیا" بود، دختر ی که با صدای دریا خوابش می‌برد و با صدای دلِ آدم‌ها بیدار می‌شد.

لیا تو هیچ شهری زندگی نمی‌کنه. اون بین خوابِ آدما سفر می‌کنه. وقتی کسی دلش می‌گرفت و روی بالش اشک می‌ریخت، اون قایقش رو از دل موج‌ها می‌فرستاد و پارو زنان می‌رسید.

کاری به کارِ کسی نداشت. فقط یه کاسه‌ی کوچیک همراهش بود و یه نخِ نقره‌ای. اشک‌ها رو توی کاسه می‌ریخت، با نخ می‌دوختشون به باد، و از دلِ همون اشک‌ها، براشون خواب‌های خوب می‌بافتلیا اون شب از خواب یه دختر بیدار شد؛

دختری که ساعت‌ها روی پشت‌بام نشسته بود، با یه پتوی نازک، زل زده بود به ماه، و لب‌هاش تکون نمی‌خورد… اما دلش فریاد می‌کشید.

لیا پارو زد. قایقش نرم از خواب هزاران آدم گذشت تا رسید به اون بوم کوچیک، همون‌جایی که دختر تنها نشسته بود.

روی سقف خواب دختر، تَرَک‌های خاکستری بود. خواب‌هاش سال‌ها بود که وصله‌پینه شده بودن:

کمی سکوتِ مادر، کمی بی‌حرفیِ برادر، و کلی دل‌شکستگی .

لیا آروم توی گوشش دختر زمزمه کرد:

«تو هم می‌تونی خواب ببافی… تو هم می‌تونی بند کنی این دردها رو… فقط باید یه نخ از قلبت جدا کنی. حتی اگه زخمش موند.»

دختر تو خوابش شروع کرد به گریه. اما برای اولین بار، گریه‌اش ترس نداشت.

لیا کاسه‌شو گذاشت روی لبه‌ی بالش دختر و اشکاشو یواش یواش دونه دونه جمع کرد.

بعد از نخ قلبِ خودش و نخ دلِ دختر، یه شال نقره‌ای بافت؛

شالی که وقتی دختر بیدار شد، دور گردنش نبود، اما دلش گرم بود… عجیب گرم.

از اون روز، هر وقت بغض می‌کرد، حس می‌کرد یه چیزی دور گردنش حلقه می‌شه، مثل آغوشی که از دریا اومده باشه.لیا اما رفته بود… به خواب بعدی، به سقف بعدی، به دلی دیگه.ولی ردش موند؛ توی قلبِ همون دختر که اون شب اولین باری بود که با گریه، آروم خوابید. کخوابید.

خوابدخترقصهناشرداستان
۴
۲
Roya fazely
Roya fazely
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید