ویرگول
ورودثبت نام
سجاد مهدیون
سجاد مهدیوننویسنده‌
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

خون و آلبالو، قصه پریشب

پریشب، نصف شب از خواب پریدم. کابوس دیده بودم. بدنم نافرم میلرزید. خواب دیدم که توی سربالایی تند یه مسیر سنگلاخ دارم میدوئم، با سرعت زیاد، بی توجه به سنگ‌های نوک تیز و لب‌پر وسط مسیر. پام جر و واجر میشد و مدام از زخم هایی که تجدید میشدن، خون میچکید. ولی سِر بودم و فقط ادامه میدادم. تا رسیدم اون نوک مسیر، ولی بازم ادامه دادم و از سطح جدا شدم و روی هوا هم داشتم راه میرفتم. انتظارشو نداشتم که بتونم توی آسمون حرکت کنم، ولی از طرفی هم نمیتونستم قدم‌هام رو متوقف و کنترل کنم. دلهره همه وجودمو چنگ میزد. خواب سنگینی بود. پاشدم از جام و رفتم پایین تا یخچال، تا یکم آب خنک بخورم، تا بلکه این تجربه رو بشوره و ببره. لیوان رو پر کردم و نشستم دور میز صبحونه‌خوریِ وسط آشپزخونه و لیوان رو تا ته سر کشیدم، یه نفس. یکم آروم شدم و نفسم جا اومد. توی محتوای کابوسم غرق بودم و نفهمیدم چجوری خوابم برد. ما همیشه یه شیشه مربای آلبالو روی میز داریم. تقریبا بیهوش شدم و در حالیکه سرم یهویی روی میز افتاد خوابیدم. نفهمیدم چی شد که صبح با صدای شیون خفیف مادرم از خواب پریدم. اولین چیزی که دیدم صورت نگران و آشفته مادرم بود که در نزدیکترین فاصله با من قرار داشت. وقتی بیدار شدم از دیدن اضطرابش حسابی جا خوردم و اونم تا دید که بیدار شدم، یه نفس راحت کشید. سریع و پُشتِ هم پرسید حالت خوبه؟ چی شده؟ خوبی؟ جواب دادم که مگه چی شده؟ خوابم برده بود اینجا، فقط همین. مامان به گردنم اشاره کرد. با مکث و تعجب دستمو کشیدم روی گردنم که ببینم موضوع چیه. کلی مربای سرخ ریخته بود روی گلوم. دیشب نفهمیده بودم که سرم افتاده روی شیشه مربای آلبالو، اونم دمر شده روی میز و ریخته روی بدنم. اولش یکم ترسیدم و برای اینکه مطمئن بشم، با اکراه ولی دقیق، مربای ریخته شده روی شاهرگم رو مزه کردم. خوب بود که شیرین بود. خیالم راحت شد. تا چند ثانیه منو مامان به هم زل زدیم. میخواستم بخندم ولی خنده‌م نمی‌اومد.

خوابداستانداستانکداستان کوتاه
۴
۰
سجاد مهدیون
سجاد مهدیون
نویسنده‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید