ویرگول
ورودثبت نام
Tina
Tinaشاید نوشتن راه فراری باشد برای مواقع دلگیری....
Tina
Tina
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

باد بر می خیزد اکنون باید زیست .

امروز سری به همان جاده ای میزنم که مدت ها پیش در آن قدم زده بودیم . احساسی آشنا را تجربه میکنم همانند همان حسی است که یک ماه بعد از مرگ پدربزگم استکان کوچکی را که همیشه چایی اش را در آن می نوشید را پیدا کردم که انگار به اثر برجای مانده عزیز از دست رفته می نگریستم .

جاده همان جاده خاکی ان روزهاست فقط با این تفاوت که بوی بهار را بیشتر چشیده و افتاب تنش را بیشتر از پیش لمس کرده است . درختی را میبینم که آنروز کنارش رفتیم و گفتم زیباست اما اینبار زیباتر است و انگار حرف هایی برای زدن دارد نزدیکش می شوم و لباس از جنس چوبش را مرتب میکنم و شاخه های مویش را شانه میزنم و کنارش مینشینم او با من حرف میزند میدانم و مطمنم که مرا به یاد می اورد و میخواهد چیزی برایم بگوید اما لحظات در سکوت سپری میشوند به گمانم زبان طبیعت زبان سکوت و جنس کلمات آن از جنس احساس است و من در مکتب طبیعت کلاس اولی بیش نیستم

پس با درخت عهد میبندم که روزی که از این مکتب فارغ التحصیل شدم به سراغش بیایم و یک دل سیر به صحبت با اون بنشینم . اما بعید میدانم که تو این درخت را در یاد داشته باشی اکنون فرسنگ ها دور تر زیر اسمانی دیگر با اب و هوایی دیگر و مناظر دیگری هستی و درخت های دیگری را تماشا میکنی.

جلوتر میروم و با هر قدمم بزور پرده افکار را کنار میزنم که مبادا مرا به خلسه خاطرات بکشاند . سرم را کج میکنم و باغ پیرزنی را میبینم آن باغ و خانه باغ کوچک کاهگلی اش با حصارهای دورش که از جنس گیاه هایی ظریف و صرفا زیبا هستند و قدرت مقابله با ورود هیچ جانوری ندارند همه چیز مثل ان روز و بی تکان مانده است فقط با این تفاوت که دیگر آن پیرزن آنجا نیست یادم میاد که انروز ما را بر سر راه دیده بود و خواسته بود منتطر باشیم که چایی اش دم بکشد و ما را به یک استکان چای و یک دل سیر صحبت دعوت کند و ما گفته بودیم که به هنگام برگشت میهمانش میشویم اما وقتی مسیر را برمیگشتیم انقدر دیر شده بود که او رفته بود مثل الان و خانه باغ ساکت و تاریک بنظر میامد درست مثل الان.

اطراف این جاده روستایی پر از باغ و درخت و چمن و ادم های زیادی هست که سر زمین هایشان هستند هر کدام از ان ها را میبینم که به طریقی با طبیعت سخن می گویند . از کنار باغی رد می شوم و زنی را میبینم که با دامنی به رنگ سبز و با کلاهی از جنس حصیر و چهره ای که افتاب سرخش کرده است به من با شگفتی خیره شده است شاید دلیل نگاه هایش دسته گل بزرگ با گل های سرخ و طلایی در دستم باشد که گل هایش را یکی یکی سر راه جمع کرده ام شاید هم موهایم باشد که با همان گل هایی که جمع کرده ام بافتمشان.

به زمین که خیره میشوم رد کفش هایم را می بینم فردا شاید حتی ساعاتی بعد دست باد این رد پاها را پاک میکند همانطور که ردپاهای تو را پاک کرده است . به اسمان خیره میشوم که چقدر ساکت و بی تلاطم تماشایم میکند انگار که حالش دگرگون شده است اخر ان روز به گمانم دلش گرفته بود که ناگهان شروع به نم نمک باریدن کرد و تو گفتی که چقدر از باران بدت می اید و من با خودم فکر کردم که مگر میشود ادم از باران بدش بیاید.

لحظات هر چقدر که شیرین چون قند و تلخ چون قهوه باشند روزی به پایان می رسند همانطور که قند اب میشود و فنجان قهوه سر کشیده میشود. با خود فکر میکنم که امرز هم همچون ان روز به خاطرات می پیوندد و در سکوت به مسیری که رد کمرنگی از تو در ان باقیمانده چشم میدوزم و سعی میکنم در همین لحظه باشم و فکر دیگر به سرم راه ندهم درست مثل ان روز که فکر رفتنت را کنار گذاشتم و کنارت قدم زدم.

مدتی میشود که رفته ای و رد پایت را باد با خود برده است میدانی که این تقصیر من نیست تقصیر زمان و گذر فصل هاست ادم ها میایند و میروند مثل بادی که در لحظه بر می خیزد و در لحظه ناپدید میشود اما اثار برجای مانده از ان هیچگاه ناپدید نمیشوند با این حال گله ای نیست و به قول انتوان چخوف اثر انگشت ما از قلب هایی که لمسشان کرده ایم پاک نمیشود و تو خود نیستی اما اثر انگشتت باقیست. با این حال در ان روز فرصت خداحافطی با خودت را که نداشتم اما به گمانم در دلم با بعضی چیزها خداحافظی کردم.

بعد از رفتت این شهر هم خالی بنظر می اید هم پر در نبودت انگار هیپکس نیست ولی انگار همه کس هست

آه ! میدانم پارادوکس بزرگیست دقیقا مثل تمام چیزهای دیگر در این جهان

امیدوارم بار دیگر که ملاقاتت میکنم همه چیز طور دیگر باشد و تفاسیر دیگری داشته باشد شاید در جهانی دیگر زیر درختی دیگر .

اوخاطراتدلتنگیعشق
۱۲
۲
Tina
Tina
شاید نوشتن راه فراری باشد برای مواقع دلگیری....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید