
باز شکفتم!
و باز سوختم!
هزاران سال است که از نو
همانند امید های واهی
و توخالی از احساس
سر از زیر خاک می شکافم
و دنبال دردی به نام عشق میگردم!
دردی که بار ها دچار شدم
و بعد از مردن
هزار تکه شد دلم
و به بیکرانه ی خویش
فرو رفتم
و سیلاب غم شدم
تا باز سر از نو در آرم
و باز دچار وهم های
سیاه و زیبا شوم
تا که دلم فرو ریزد
و باز به خود آید
افسوس
که روز ها خوناب اشک ریختم
و از خویشتن جدا گشتم
و روز ها را هزار کردم
تا دلم به درد آید
و در فکر یار
همان یار بی وفا و بی حس
که از روزگارم هیچ خبر نداشت ..
نابود شوم
و بمیرم
وباز با نور وهم
آسوده گردم
آری !
آری که عاشقی درد بزرگی ست
و دیوانه گشتن دردی بزرگ تر ..