
آیا تو دانی که در چشم هایت چه حکایت است؟ و دانی که در چشم هایت چه عالمی نهفته؟ چشم هایت گیتی عشق و گل است که مرغان عشق را ز خود جا داده و قلب ها را ز خویش حیران کرده ، در چشم هایت دریایی نهفته که عالمی در آن سرگردانند و من غرق شده ی این دریایم، چنان غرق گشته که نفس از خویش بریده و به ملامت رسیده ام ، چنان جادوی شهر (چشمانت) مرا بیمار کرد که درمانی بر راه ندیدم ، و(( این درد را به صد هزار درمان ندهم! ))
ای یار ! ای که چشمانت چو الماس میدرخشد و حکایت ها را میدَرَد! مرا با چشمان خویش سیراب کن که تشنه ی چشمان شهلای تو شدم و جان فدای راه دو چشمت گشته ام و بر دیدار جامه ی عمل تن کن تا تو را با عشق اسبق بینم و روزگار را با عشق بگذرانم که عشق،، تنها در شهر جادوی چشمت معنا میشود