چه در سر میپروراندیم؟ دو کودک نابالغ بودیم در آغوش عشقی عمیق و ناشناخته. به او میگفتم تا به حال عاشق شده ای؟ میگفت نه عشق وجود ندارد. اما در چشمانش میدیدم که چطور ستاره های سفید می درخشیدند. فکر میکرد زندگی بالا رفتن از کوهی شیبدار است که هیچ گاه قرار نیست از آن بالا برود؛ میگفتم رویا ببافیم و نقش بزنیم بر دیوار این خلوتگاه، میگفت تو نقش بزن و من برای طراحیِ تو، کف میزنم.
ذوق بچگانهاش هنگام در اغوش کشیدنش را میدیدم، گاهی سرش را کج میکرد و ریز میخندید. میگفتم با هم زندگی کنیم؛برای اتاقمان گل بخریم، تو شب ها مرا به آغوش بکش و برایم داستان سرایی کن، من صبح ها برایت مجسمهی رنگی میسازم.
هنوز داستان هزار عاشق و معشوق را به یاد دارم که در ان شب تابستانی در گوشم خواندی. میگفتی تمام داستان های عالم را برایت در همین تک داستان گنجانده ام پس داستانی نمانده؛آن زمان لبخند میزدم و جوششی درونم حس میکردم، موجودی سوزان درونم میپیچید و به سمت قلب و سپس دهانم می آمد و برمیگشت، ذوق بود!!
با اضطراب فرق داشت و عجیب است که تو هر دو را درونم به کنترل خود درآورده بودی...
چند عکس رندوم:



