ویرگول
ورودثبت نام
.یلدا.
.یلدا.یک عاشق!
.یلدا.
.یلدا.
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

یک کوزه مرا صدا می‌زند!

میخواهم بنویسم اما نمیشود؛

میخواهم این احساسِ درد، عشق،

آشوب و بی‌قراری را در واژه‌ها بریزم که از سلولهای مغزم

بیرون بیایند اما نمیشود.

واژه‌هایم، احساساتم و شاید حرف‌هایم تکراری‌اند.

در مردابی با جلبک‌های لزج گیر افتاده ام.

من شاد بودم، امیدوار، پر از سودای زندگی اما برای فرصتی کوتاه.

اینجا که ایستاده‌ام ، جلبک‌ها بوی ماندگی می‌دهند شاید هم بوی گندیده‌ی غمی‌ست که سالها بر آن درپوش گذاشتم.

افسرده و فرسوده که میشدم، کوزه‌ای سفالی برمیداشتم و هرآنچه آزارم میاد درونش می‌چپاندم.

چند وقتی آسوده میشدم و بعد با هر دلشکستگی از سمت آدمها به یادش می‌افتادم.

پاهایم مرا به سمت کوزه میبرد، دستانم درپوش را برمیداشت و لبهایم همچو لب‌های تشنه‌ی عاشق در انتظار بوسه، شراب تلخ و گندیده‌ی غم را یک نفس سر می‌کشید.

کاش یک نفر این کوزه‌ را ببرد و در بیابان چال کند.

کاش دستانم نلرزد.

سرد است،آفتاب تابستان تازه طلوع کرده و من با شرابی در دست، بیصدا می‌گِریَم.

-شیراز-
-شیراز-

(این روزها با دوستام بیشتر حرف میزنم، کوه‌نوردی میکنم، پیاده‌روی‌های طولانی، کتاب، شعر، آشپزی اما انگار بیهوده‌ست، تو که کم باشی یا نباشی؛ غروب خورشید هم کمرنگتره.)

زندگیعشقدلنوشتهانتظارنوشتن
۶۵
۲۰
.یلدا.
.یلدا.
یک عاشق!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید