امروز بعد ۱۴ سال جایی رفتم که قرار بود خاطراتم را تجدید کنم. گمان میکردم همان حس و حال را تجربه کنم که در دوران کودکی از سر گذراندم اما اشتباه میکردم بد هم اشتباه میکردم. نه از آن حال و هوای جادویی کودکی چیزی مانده بود و نه دیگر آنجا بکر مانده بود.
دربارهی مورد اول قبلا هم چندباری برایم پیش آمده بود. دیگر به این باور رسیدم که در کودکی عینک خوشبینی و شگفتی همیشه روی چشمانم بود. همه چیز حالت رویاگونه داشت. به آنجا به چشم باغ گمشده ای نگاه میکردم که کلیدش را لا به لای بوته های بلند و هرس نشده ای پیدا کردم به باغ سر زدم اما یادم رفت کلید را با خود ببرم. پشت در جا گذاشتم و مردمانی که کلید را نیافته بودند، اکنون به باغ عزیزم هجوم آوردند. مردمانی که نمیشناختم و نمیخواهم بشناسم،آن را تصرف کردند و جادو از باغ رفت. جوری رفت که گویی هرگز نبوده. بعد سالها به باغ پا گذاشتم از من نپرس چرا این همه مدت به آن سر نزدم که جوابی ندارم...شاید فراموشش کردم. بله به باغ سر زدم و باغ را ندیدم فقط مردمانی دیدم که جادوی باغم را فراری دادند، میوه های درخت سیبم را کندند،روی درخت سیبم یادگاری هایی نوشتند.صدای ناله های درخت را میشنیدم از خراش های روی بدنش.
باغی که میشناختم دیگر گمشده نبود. لخت شده بود و خرافه جای سحر انگیزی باغ را گرفته بود.
از باغ فرار کردم. و دیگر به آن برنمیگردم.