
گدازههای درون... چیزی در عمق وجودم فریاد میزند؛ شاید یک خاطره... شاید یک غم کهنه... شاید یک حس ذهنی که باعث میشود فوران کنم.
هیچ چیز را نمیپذیرم و چشمانم را روی همهچیز میبندم. احساساتم نسبت به دیگران را رها میکنم و بد میشوم. همهچیز به نظرم یک اجبار محض میشود.
هیچکس خراش کهنهی قلبم را نمیبیند؛ پس بهتر است همه از من دور باشند. میخواهم تنها بمانم...
وقتی که غرق در تنهایی هستم، در گدازههای آتشین این حس خاکستر میشوم. از پشت مذاب، حقیقت تار میشود؛ عدالت ذوب میشود...
چشمانم را باز میکنم.
نگاهم به ملحفهی سفید تخت میافتد.
هنوز خودم را در اتاق حبس کردهام.
بیش از این اشک نمیریزم. صورتم را کج میکنم و قطرهی کدری را که از چشمانم جاری میشود، غورت میدهم. شاید این قطرات، مذاب را رام کند... شاید هم نه.
تمام احساسات درونم را خفه میکنم، در حالیکه افکارم مرا از اعماق میسوزانند. دوباره بلند میشوم و به آنها لبخند میزنم.