در حالی که سعی میکنم به تو فکر نکنم، باز هم به تو فکر میکنم
سعی میکنم به تو فکر نکنم؛ اما تمام راهها باز به تو ختم میشوند.
دلم برایت تنگ میشود، درست در همان لحظههایی که به خودم قول دادهام دیگر دلتنگت نشوم.
زندگی بدون تو ادامه پیدا میکند؛
مثل همیشه.
مثل زندگیِ آدمهایی که یاد گرفتهاند با نبودنها کنار بیایند، حتی اگر هیچوقت واقعاً کنار نیامده باشند.
فقط امیدوارم روزی که دوباره این نوشتهها را میخوانم،
یادم نیاید با قلبم چه کردی.
یادم نیاید چند بار مچالهاش کردی و رفتی. و تو، فقط یکی از خواستههای نرسیدهی من باشی؛
مثل باقی چیزهایی که دوستشان داشتم و سهمم نشدند.
من فهمیدم فراموش کردنت آنقدرها هم سخت نبود؛
سختیِ ماجرا این بود که دلم نمیخواست دوست داشتنت در من تمام شود.
دلم نمیخواست شبی سر روی بالش بگذارم
و بفهمم امروز حتی یک بار هم برای نبودنت غصه نخوردهام.
اما تو نیستی،
و من دیگر نمیتوانم تا همیشه تو را در سرم نگه دارم.

ذهنم درگیره اینه که آدم واقعاً فراموش میکنه، یا فقط عادت میکنه؟