و در آخرین برگ از زندگی اش اینگونه نوشته:
{بدرود معشوق من.دلتنگ آغوشت و عطر پاییزی گیسوانت هستم که در پرتو های مهربان محو خورشید به چشم می خورد.
دلتنگت هستم بانوی من،کلمه ای را پیدا نمی کنم که مهربانی ات را توصیف کند.دلتنگ عطر غذاهایت و مهربانی دست هایت هستم که با چروک های در آمیخته بود.آه چقدر سخت است.
دلتنگت هستم رهایی خشم.هنوز که گاهی لباس هایت را در آغوش می گیرم و با تمام وجود عطرت را استشمام می کنم،همان عطر تلخ مهربان.
بانوی قلب و رهایی خشم،مادر و پدر دردانه ام،دوباره دستانم را بگیرید و ترانه ی مهربانی برایم بخوانید تا مهر را به هرکس بیاموزم.
دلتنگ تو هستم ای روزگار بی حساب.زمان هایی که در قلب شب به سمت بانوی درخشش می دویدم و قاصدک هارا به پرواز آرزوهایشان می فرستادم حسابی برای پرداخت نداشتم.
روز هایی که سوار بر اسب به هر سو تاخت و تازه می کردم و خورشید وجودم را نوازش می کرد هیچ حسابی نداشتیم.
روز هایی که گلوله قلب اسلحه را می شکافت و در آسمان به پرواز در می آمد با یکدیگر هیچ حسابی نداشتیم.
از من رنجان نشو،این آخرین برگ زندگی من بود،من هرچه دل تنگم خواست گفتم و حال به اتمام رسید.}
تمام شد،زندگانی هیچگاه همانطور که می خواهی نمی گذرد.چه کسی فکر میکرد آخرین داستان،آخرین برگ زندگی او باشد.حال خاک سرد برای او گرم ترین آغوش بود.
