یادداشتِ زیر با این ایده نوشته شده است که اگر بخواهیم از گذشته عبور کنیم و تکرارش نکنیم، باید برای گذشته سوگواری کنیم. منظورم از سوگ یک آیین نیست، بلکه یک حس است. یعنی حس سوگواری را تجربه کنیم.
ما ایرانیان اگرچه آیینهای عزاداریِ زیادی داریم ولی به نظر میرسد در بسیاری از مواقع به جای سوگواری، یکی از شکلهای خشم را مینشانیم. گاه خود و دیگران را سرزنش میکنیم، عذاب وجدان میگیریم و همه را مقصّر میکنیم، فقط به این قصد که سوگ را تجربه نکنیم.
این یادداشت در اردیبهشت ۱۴۰۳ نوشته شده است، ولی به این ایّام پس از فاجعهی دی ۱۴۰۴ مربوط است.
اینجا به دو سه نمونه از سوگنامههای ادبیاتِ کلاسیکِ فارسی که هنگامِ بروزِ فاجعه سروده شدهاند میپردازم. این آثار استثنایی روحیهای را نشان میدهد که در شعرِ فارسی کمتر دیده میشود و شاید تاریخ این سرزمین بیشتر به آن احتیاج دارد.
در ایستگاه اتوبوس، منتظر آخرین خط شبانه، با دوستم سروش نظیری حرف میزنم، صبر میکند تا آمدن اتوبوس حرف بزنیم و مرا بدرقه کند. اتوبوس خراب شده است و دیرتر میرسد و ما خوشحالیم اما راننده نمیتواند خوشحال باشد و از این خوشحالی عذاب وجدان احساس میکنم.
دربارهی سوگ حرف میزنیم. سروش میگوید همان طور که در زندگی شخصی باید برای خودمان سوگواری کنیم تا سرنوشت ما از گذشتهی ما جدا شود، در ساحت اجتماعی هم باید بر تاریخ خود بگرییم. حالا ساعت ۱۲:۳۵ بامداد است و در اتوبوس نشستهام. از زمانی که تصادف کردهام از اتوبوس و مترو استفاده میکنم. از اینکه بگویم ازشان لذت میبرم شرم دارم چنین قضاوت شود که واکنش دفاعی است.
پسرهایی در اتوبوس هستند، میخواهند بروند قلات و دربارهی وید و سنشان حرف میزنند. متولد ۸۱ و ۸۲ اند. من متولد ۷۲ام و احساس میکنم جوانیام تمام شده و به جای سوگواری، خودم را سرزنش میکنم همان طوری که سروش میگوید جامعهی ایرانی هنوز خودش را برای انقلاب ۵۷ سرزنش میکند و سوگواری نمیکند. نیاکانِ ما نیز بر حملهی مغول سوگواری نکرده بودند.
حالا فکر میکنم مشهورترین شعری که در نکوهش مغولان سروده شده - شعر سیفِ فَرغانی - هم بیش از آنکه سوگنامه باشد، با آن ردیف «نیز بگذرد» تلاشی برای تسلّی است، که گرچه در مصرعهای اولش حدی از پذیرش فاجعه حس میشود، وقتی مثلاً میگوید
چون دادِ عادلان به جهان در بقا نکرد،
ولی برخوردِ شعر سوگوارانه نیست، زیرا ادامه میدهد:
بیدادِ ظالمانِ شما نیز بگذرد
و این گونه با فریب دادنِ خود با «امید» میکوشد سوگ را تجربه نکن. از سروش خداحافظی میکنم و سوار اتوبوس میشوم.
سروش که از سوگواری جمعی میگفت و از جامعهای که بتواند خودش را ببخشد، میگویم: «این ذهنیت میتواند به هنرمند اعتمادبهنفس بدهد که ایدهی درستی را با اثرش - با سوگنامههای لازمش - به جامعه خواهد داد». از تولستوی میگویم که فقط بر ادبیات اثر نگذاشته، بر گاندی و انقلابش اثر گذاشته، سهمی در زندگی واقعی انسانها داشتهاست که پیش از او گمان میکردند انقلاب با خشونتپرهیزی نمیشود و با گاندی شد.
اینکه گذشتگان این تاریخ در مهمترین بلایای خود سوگواری نکردهاند، ذهنم را درگیر میکند و سعی میکنم ببینم سوگنامهای میشود سراغ گرفت یا نه. یادم میآید که قطران تبریزی شعری دربارهی زلزلهی تبریز سروده و آن را جستجو میکنم تا ببینم چیست و از این نظر بفهممش. برای سروش بلند میخوانم:
بود محال تو را داشتن امید محال
به عالَمی که نباشد همیشه بر یک حال...
به بیتِ
خدا به مردمِ تبریز برفکند فنا...
که میرسم میگویم «سوگواری هست». شعر با همان لحن سوگوارانه در بیتهای پایانی به پادشاه میرسد، با وقار و اندوه در مدحش حرف میزند، غلوآمیز نیست امّا برای ممدوح - چنانکه در همهی قصاید مدحی قاعده است - به دروغ جادودانگی آرزو میکند، در حالی که بیمجالتر از آن است که سخن را به درازا بکشد.
به سروش میگویم انوری هم در قصیدهی دیوانهکنندهاش
به سمرقند اگر بگذری ای باِد سحر
نامهی اهلِ خراسان به بر خاقان بر
را که در فاجعهی حملهی غُزان سروده است، احتمالاً از این شعر قطران الهام گرفته است. یادم میآید که نسخهای از گزیدهی اشعار قطران با امضای انوری وجود دارد.
در شعر انوری روی سخن با بادِ سحر است که باید شعر را که نامهی دادخواهی اهل خراسان است به پادشاه برسانَد. شعری که در بیتهای آغازینش حس اخلاقیِ شنونده را برای شنیدن سوگ تحریک میکند، از سوگ به مدح خاقان میرسد و از مدح به درخواستی که از خاقان دارد. او از پادشاه میخواهد مقابل لشکر غزها بایستد و «ایران» را نجات دهد. در نقطهی اوج شعر، سوگ را این طوری به اراده پیوند میزند وقتی به پادشاه میگوید:
بهرهای باید از عدل تو نیز ایران را
گرچه ویران شد، بیرون ز جهانش مشمر
انوری راه به جایی نمیبرد. پادشاه کمکی نمیکند، اما انوری تمام کاری را کرده است که فکر میکرده باید بکند – اگر فردوسی به جایش بود احتمالاً کار دیگری میکرد.
کلید را در روزنه میچرخانم، وارد خانه میشوم.
حس میکنم شاید پاسخ انوری در سوگنامهی دیگری باشد که شاعرِ معاصرش خاقانی دربارهی همان واقعهی حملهی غُزها و کشته شدنِ امام محمّد بن یحیی سروده است، در بیتِ آخرش:
گفتی که یا رب از کفِ آزم خلاص ده
آمین چه میکنی؟ که دعا مستجاب شد
جایی که شاعر از بیامیدی به ایمان میرسد.