تو آمدی
از سمتِ سایهها،
با موهایی که بویِ بارانِ سالِ پیش را داشت،
و نوری که از شانههایت میریخت
مثل واژهای که هنوز یادِ زبانم نمانده بود.
جهان، برای لحظهای مکث کرد؛
حتی پرندهها
بالهایشان را در میانهی هوا تا کردند،
تا صدای قدمت را بهتر بشنوند.
تو گفتی «سلام»،
و غروب، رنگِ خودش را گم کرد.
انگار خورشید، از شرمِ چشمانت
به پشتِ کوه پناه برد.
من چیزی نگفتم
فقط دیدم
که چگونه آسمان
در مردمکِ تو آرامتر میشود.
و بعد،
در سکوتِ میانِ ما،
جهان شروع کرد به تنفسِ دوباره،
مثل دلی که از خوابِ طولانیِ خودش
به یادِ عشق افتاده باشد.
غروب تمام شد،
اما روشنیِ آن لحظه
هنوز بر چشمِ من مانده
جایی میانِ نامِ تو
و بوسهی آخرِ آفتاب