چشمامو چند بار باز و بسته میکنم.
سرم و از پنجره بیرون میبرم و سعی میکنم به خاطر بیارم.
میتونم قسم بخورم که کوه جلوم، از ناکجاآباد، امروز سروکلش پیدا شده.
ولی همچین چیزی نمیشه.
مگه میشه یهو یه کوه که تا دیروز نبوده، جلوت قد بکشه؟
دوطرف سرمو میگیرم و با انگشت دورانی ماساژ میدم.
دلم به هم میپیچه.
مرداس متوجه ناخوشیم میشه ،به سمتم میآد.
_ چته درو؟ چی شده؟
من من میکنم.
_ تو تو این کوه و دیده بودی اینجا؟
پقی میزنه زیر خنده.
_ معلومه، حواست کجاست؟ رو ابرام باشی باید یه چیز به این بزرگی رو دیده باشی.
به زور لبخند میزنم و سر تکون میدم.
_ میخواستم ببینم بدون عینکت میبینی چیزی یا نه.
_ درو، چیزی خوردی که نباید؟ من کی عینک میزدم؟
چشمام و بهم فشار میدم و چند نفس عمیق میکشم.
دم... بازدم... دم... بازدم...
بعدی، توی سینم قفل میشه.
این امکان نداره.
ما از بچگی با هم توی یه ساختمون زواردررفته بزرگ شدیم.
اولین چیزی که ازش یادمه یه صورت کوچیک با عینک بزرگ زردِ
حتی اگه از اسمم مطمئن نباشم، از قیافه ی مسخرهی مرداس مطمئنم.
جلوم وایستاده و هنوز ناباورانه نگاهم میکنه. از رفتارش بیشتر میفهمم که قضیه جدیه و نمیخواد با یکی دیگه از شوخیهای مسخرش لوده بازی دربیاره.
بی توجه به نگاه پرسشگرش، از جام بلند میشم و از خونه بیرون میآیم.
_ کجا میری؟ هی؟
جواب نمیدم.
شروع میکنم به دویدن. میخوام صدای کوفتی قلبم که هر آن ممکنه از جا دربیاد رو نشنوم.
اون کوه... اون سایهی غولپیکر که حالا از پشت بوما پیداست.
دوباره سرمو میچرخونم سمتش. بزرگتر شده؟
نه، شاید فقط نزدیکتر.
قلبم داره میترکه. میرسم به پارک قدیمی، همون جایی که با بچهها فوتبال بازی میکنیم.
نیمکتها خالیان، فقط یه پیرمرد با روزنامه نشسته. میپرسم: «عمو، اون کوه رو میبینی؟» اخم میکنه و میگه: «کدوم کوه پسر؟ برو خونه بخواب.»
برمیگردم و با دست به کوه اشاره میکنم.
چی؟
هیچی نیست.
کوه رفته.
حتماً دارم خواب میبینم. آره، آره، غیر از این نمیتونه باشه.
محکم با دست به گونهام میکوبم. سرم به عقب پرتاب میشه و سوزش شدیدی وجودمو میگیره.
لعنتی، بیدارم!
پیرمرد نچنچی میکنه و از جاش بلند میشه و میره.
شاید تومور دارم.
دوباره برمیگردم و به جای خالی کوه نگاه میکنم.
نفس... نفسم بالا نمیآد.
به گردنم چنگ میاندازم. واسه زندگی تقلا میکنم.
همه جا تاریکه. دیگه هیچی نمیبینم.
«سکوت»
چشمام رو کوه جلوم قفله. دارم سعی میکنم به یاد بیارم چطور به خونه رسیدم و دوباره جلوی این کوه لعنتی نشستم. کوهی که قبل از حمله ی عصبییم غیبش زد.
_ چته درو؟ خوبی؟
با صدا از جا میپرم. با تعجب به پسر مو قرمز قد کوتاه جلوم نگاه میکنم.
_ تو... تو کی هستی؟
دستشو بهکمرش میگیره و میگه
_ من پادشاه دو عالمم، مرداس کبیر! تو که هستی ای جوان!
با عصبانیت گلوشو میگیرم و گوشه دیوار میخش میکنم.
_ میگم کی ای؟ مرداس کجاست؟ از کجا اسمش رو میدونی؟
با زور میخواد دستمو باز کنه. صداش بریدهبریده است.
_ چی چی میگی درو؟ ولم کن، دیوونه شدی!منم دیگه...
دستام شل میشن. یه چیزی توی گفتنش هست که واسم آشناست. سعی میکنم فکرم رو جمع کنم و قیافه ی رفیق صمیمیمو به یاد بیارم.
عینک... موی مشکی ژولیده... بلند و لاغر...
ولی همین صدا، همین لحن....
اوه نه... سیاهی دوباره بهم هجوم میآره.
دستم و رو صورتم میکشم. چیزی که رو چشمم رو برمیدارم و خیره به عینک داغون زرد نگاه میکنم. نمیفهمم.
تعادل درستی ندارم، خودمو سمت آینه ی دستشویی حل می دم.
دستام میلرزه.
انگار پوست صورتم داره از استخونام جدا میشه. به آینه زل میزنم.
به اون پسر مو قرمز تپل.
این من نیستم.
این مرداس نیست.
این حتی اون غریبهی دیروز هم نیست.
یه چیزی غلطه.
یه چیزی توی این دنیا داره اشتباه کار میکنه.
دوباره دست میکشم به صورتم.
فکر میکنم شاید اگه محکم فشار بدم، این ماسکِ لعنتی کنده میشه. اما به جای درد، یه حسِ الکتریسیته توی انگشتام میپیچه. یه جور سوزشِ سرد. مثل وقتی که زبونت رو به باتری میزنی.
یهو چشمم به گوشهی آینه میافته.
یه خطِ سفیدِ باریک، مثل یه خراشِ عمیق روی تصویرِ آینه.
تصویرِ پسر مو قرمز شروع میکنه به لرزیدن. نه، نمیلرزه؛ داره پیکسل پیکسل تکون میخوره.
یه پیامِ کدر و لرزان روی سطحِ آینه ظاهر میشه:
[خطای بارگذاری مدل: هویت نامعتبر | در حال بازنشانی...]
چه چه اتفاقی داره میف.....
«سیاهی»