ویرگول
ورودثبت نام
خط آخر
خط آخرداستان های کوتاه و بلند؛ خیالی یا واقعی فرقی ندارد.
خط آخر
خط آخر
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

«وقتی فکر می‌کردم فراموشت کرده‌ام | قسمت سوم »

یه نیشخند زد؛ انگار ذوق‌زده شده بود و به‌زور داشت خودش رو کنترل می‌کرد.

پرسیدم این چند وقت چیکار می‌کردی؟

گفت می‌رفتم کلاس نقاشی؛

تنها چیزی که می‌تونست نجاتم بده، همین بود.

گفت تو چیکار می‌کردی؟

گفتم به تو فکر می‌کردم.

هر کاری می‌خواستم بکنم، یادت می‌افتادم؛

انگار تمام زندگیم به تو بستگی داشت…

زنده موندنم، نفس کشیدنم.

یه قطره اشک از چشمم سُر خورد پایین.

بغضی که کم‌کم داشت می‌ترکید…

بهش گفتم این مدت نتونستم از عکسات جدا بشم.

هر لحظه باید نگاهت می‌کردم.

نمی‌تونستم خودم رو از رختخواب رها کنم.

یه دستمال کاغذی داد دستم و گفت:

«بیا صورتتو پاک کن، زشته… بقیه نگاه می‌کنن.»

کلی حرف داشتم که بزنم،

اما نگهشون داشته بودم برای وقتی که جرأتش رو پیدا کنم.

هرچی به چشماش نگاه می‌کردم، خسته نمی‌شدم.

انگار اون چشم‌های سیاه، مثل آهو،

دل منو با خودش برده بود.

نسکافه و قهوه‌ی تلخمون رسید

و بارون هم کم‌کم شروع به باریدن کرد.

موزیک بی‌کلامی که پخش می‌شد،

فضا رو عاشقانه‌تر کرده بود.

وقتی قهوه‌ش رو می‌خورد،

زیرچشمی نگاهم می‌کرد

و من نگاهم رو به میز دوخته بودم،

«ادامه دارد… ✨

_خط آخر

طوری که انگار حواسم نیست…

عشقپاییزبارانکافهعاشقانه
۱
۰
خط آخر
خط آخر
داستان های کوتاه و بلند؛ خیالی یا واقعی فرقی ندارد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید